عقده

همیشه در زندگیم با "گذشت" و "بخشش" مشکل داشتم. همیشه فکر میکردم بالاخره بخشیدن بهتره یا نبخشیدن و انتقام گرفتن؟ همیشه فکر میکردم برای ادم بدبخت بیچاره ای مثل من چطور؟ منم باید ببخشم و دلم رو مجبور کنم که احساس خوبی داشته باشه و روحم رو بالاجبار چون پر کاهی سبک بدونم و سعی کنم در آسمونای ششم و هفتم پروازش بدم و حسابی حس لذت کاذب و مسخره ی بخشش رو به معنویات وجودم بچشانم.

وقتی دقیق تر فکر میکنم، میبینم چه آدم عقده ای هستم. چه قدر تو دلم حس نفرت و انزجار و انتقام سخت، ریشه گرفته. نمیدونم این عقده ها از کجا اومدن و دلیل اومدنشون به دلم چیه. نمیدونم کدوم روز یا شب از گذشته های دورم، آسیبی یا جراحتی به روحم وارد شده که امروز جای اون به سوزش و درد افتاده و مانند توموری بدخیم به جای جای زندگیم سرک میکشه. همه چیزم رو تحت تاثیر قرار میده. نمیدونم کی بود و چی بود! و چه اتفاقی افتاد!!! فقط میدونم جای زخمشون خییییییییییلی درد میکنه. خییییییییییلی.

امروز با خودم فکر کردم این آدم بدبخت بیچار حقیر ضعیف بی دفاع عقده ای، جوری زندگی کرد که هر اجنبی و کس و ناکسی این اجازه رو داره که حقش رو بخوره، توهین کنه، تجاوز کنه... به تنش، غرورش، انسانیتش، شعورش، همه چیزش. نمیدونم به چی باید قسم بخورم که حتی یه احمق هم با اون شعور کمش، به حرفم نخنده که هر آدمی از هر جایی در هر زمانی و هر مکانی و هر جوری بیاد بزنه تو گوشم باید خم بشم اول دستی رو که صورتم رو سرخ کرده ببوسم و بعدم خواهش کنم توی اون یکی هم بزنه که زحمتش هدر نره. آره... من این جوری زندگی میکنم. چون هیچ کس و کاری ندارم. چون یه دختر تنهام. چون بیشتر از اونچه در ذهن ها میگنجه پست و بی مقدار زندگی میکنم. چون یک موجود یک میکرونی در دل سنگهای اعماق یک اقیانوس از من قوی تر و محترم تره.

امروز فکر کردم آدم بدبختی مثل من که از همه دنیا متنفره و به زور ته مانده ی ایمانش به خدا، هنوز هم میفهمه و درک میکنه که احترام به دیگران چیه و حدود حریم ها کجاست، بهتره که بذاره این این قصه تلخ، این تراژدی بلند زندگیش بی هیچ چون و چرا و اعتراضی تا آخرین لحظه ی عمرش جاری باشه. تنها به یک امید. امید به تنها راهی که داره. تنها کاری که میتونه بکنه. تنها چیزی که ازش برمیاد. تنها و تنها و تنها کورسوی امیدش که همان قدرت اختیار و انتخابشه.

فکر کردم که هرگز نمیتونم دیگران رو ببخشم. هرگز نمیتونم لحظه های تلخ رو فراموش کنم. هرگز نمیتونم دلم رو پاک و روحم رو سبک کنم. تنها راهی که برای انتقام و عقده های سخت و سنگی دل من وجود داره، نبخشیدن و حلال نکردنه. واگذاری به دنیایی که باید حساب ذره ذره ها رو داد. واگذاری به خدایی که فقط خودش میدونه که جز خودش کسی به عمق این دردها واقف نیست. سپردن و فرستادن پی کسی که زورش از من بیشتره. قدرتش بیشتره. دستش بازتره. داناتره. حکیم تره. عادل تره. کسی که تا آخرین ذره ی حقوق پایمال شده رو با یک اراده به صاحبش برمیگردونه. چرا باید این تنها و بهترین راه چاره رو رها کنم و ببخشم؟؟؟!!!!! چرا ببخشم؟؟؟؟؟ چرا بگذرم؟؟؟؟؟ که به جای طبقه آخر بهشت، تو طبقه اولش بشینم؟؟؟؟ بهشت من دیدن عذاب و سوختن کسانیه که همه زندگیمو تباه کردن. همه حقم رو کوفت کردن. از همه حقیریم نهایت منفعت های شخصی رو بردن. بهشت من، نهایت آرزوی من، سبک شدن روحم، همه و همه زمانی حاصل میشه که بدونم هر کس هر چقدر ازارم داد، هر کس از روی منظور بد به من تو گفت، هر کس حتی یک ثانیه از عمرم رو دزدید و ضایع کرد، تا جایی که حقشه در عذاب دردناک دادخواه جهان، رنج بکشه و تقلا کنه. همه خوشبختی و آسایش روح من اینجا خاتمه پیدا میکنه.

پس هرگز نخواهم بخشید، با وجودی که مثل یک آدم محترم و با شخصیت تا آخر عمر باید زندگی را ادامه دهم. با وجودی که هرگز نمیگذارم کسی به عمق غرور و زخم های دردناک قلبم پی ببره. با وجودی که همیشه مثل هر آدم عادی و حتی محترم تر از اون، ادامه خواهم داد. درست مثل گذشته. درست مثل همیشه که نباید بگذارم کسی چهره عقده ای را که پشت صورتک محترم من جا خوش کرده ببیند. مثل همیشه که باید چنان احمق، نفهمم و چنان کور، نبینم و چنان کر، نشنوم تا از لحظه های سنگین جون سالم به در ببرم. تا در اولین فرصت تنهایی و خلوت خویش، صورتک را از چهره بردارم و چشمه جوشان چشمانم رو جاری کنم. باید لحظه های تلخ و نکبت رو چنان نفهم بی شعوری از سر بگذرانم تا در خلوتم از خودم دلجویی کنم. به ظاهر ببخشم و وانمود کنم که هیچ نشده... و همینطور ادامه خواهم داد تا بمیرم و صندوق عظیم و کهنه ای را که یک زندگی قدمت دارد، پیش خدای مهربان بگشایم.

/ 0 نظر / 7 بازدید