برادر؟؟؟؟!!!!...

بهرحال از هرجایی که بیشتر روی دلم باشه و دوست دارم بگم شروع میکنم. از عنوان پست معلومه که مهدی برادر منه. برادری که هرگز باهاش احساس صمیمیت نکردم و هرگز نتونستم نسبت بهش احساس خاص یا خواهرانه ای داشته باشم. برادری که هیچوقت به شونه هاش دلگرم نشدم و همیشه کسانی بودند که ما رو از هم به اندازه دو دشمن خونی جدا کردند و بینمون فاصله انداختند و کدورت ایجاد کردند. حتی اگر مهدی خودش خیلی هم خوب بوده باشه، وقتی تو خیلی بچه باشی و ببینی همه توجه ها و محبت های خاص و معنادار برای اونه، ناخوداگاه حس نفرت و انزجار و کینه در دلت نفوذ میکنه تا جایی که گاهی میخوای سر به تنش نباشه! و البته اینا همگی علت داشت و مهمترین علت هاشم دو چیز بود: اول اینکه مهدی پسر بود و دوم اینکه برادر ناتنی ما بود و همه - یعنی هر کی که دور و بر ما بود - کرم داشت و میخواست تا از این موضوع سوء استفاده کنه. و اینکه این وسط چی به اونا میرسید و آیا منفعتی برای اونا داشت یا نه، همش جای سوال داره!!! مهدی تا مدتی پیش ما بود و بعد از اینکه بنایی ساختمون تموم شد، با افریطه گری های خواهرش رویا، بابا طبقه همکف ساختمون رو به مهدی داد. که البته اگر اونجا رو هم نمیداد دیگه نمیذاشت پیش ما توی یه طبقه باشه و احتمالا جاش توی همون پارکینگ بود. طبقه سومم که همیشه مستاجر بود. علتشم این بود که بابا هرگز نمیذاشت مهدی به ما نزدیک بشه!!! حتی تا امروز... هنوز هم وقتی مهدی میاد اینجا، بعد از رفتنش منبر رفتن های بابا در مورد پوشش و لباسای ما شروع میشه... نمیفهمم جلوی یه برادر چی باید پوشید؟؟؟ بیشتر از یه شلوار و تی شرت گشااااااد آخه؟؟؟؟ا!!!! بخاطر این چیزا همیشه جلوی اجنبی های کوچه و خیابون بیشتر از مهدی راحت بودم.

بهرحال از وقتی که مهدی میره همکف، خاطرات من پررنگ تر میشه چون بزرگتر شده بودم و بیشتر چیزایی که به وضوح در ذهنم ثبت شده مربوط به این زمانه و تا قبل از اون چیزی جز صحنه های پراکنده و درهم یادم نیست ولی وقتی یکی از خواهرام بخصوص فرشته که همه چیز خوب یادشه خاطره ای از اون دوران تعریف میکنه، همه چیز عین یه "خواب مصنوعی" برام تداعی میشه و گاهی این قدر همه چیز رو خوب بخاطر میارم که توی توصیف اون لحظه ها به خاطره ی فرشته چیزایی رو اضافه میکنم. زمانی رو که مهدی رفت همکف زیاد دوست نداشتم. چون حس میکردم چقدر دور و دست نیافتنی شده. وقتایی که میرفت بیرون و صدای درش میومد یا بوی عطرش تا طبقه های بالا میرسید و همه ساختمون رو پر میکرد، خیلی دلم میگرفت. شبایی که اینجا نمی خوابید و شام هم اینجا نمیخورد بیشتر ناراحت میشدم.وقتایی که صدای بلند آهنگاش می پیچید توی ساختمون، با خودم فکر میکردم چرا بابا هیچوقت بهش ایراد نمیگیره و مثل ما که جرئت نداشتیم صدای خودمونم بیرون بره، به مهدی چیزی نمیگه؟! وقتایی که بابا میرفت پیشش و میخواست باهاش حرف بزنه دلم میخواست منم باهاش برم و مهدی رو ببینم، و وقتی صدای حرف زدنش با بابا توی راهروها می پیچید و به گوشم میرسید بیشتر! نمیدونم چرا مهدی برام این قدر جذاب بود! حقیقتا الانم که فکرشو میکنم میبینم اون سالها واقعا جذابیت خاصی داشت. همه چیزش به دل می نشست. قیافه اش، صداش، قدش، هیکلش، برخورد و رفتار و بخصووووووص زبون ریختن هاش، انواع تیپ ها و ادکلن ها و عطرهایی که استفاده میکرد، هر کدوم به تنهایی میتونست همه رو مجذوب خودش کنه. نه اینکه چون اون برادرمه اینجوری میگم،نه! گفتم که مهدی همیشه از ما فاصله داشت و همیشه با هم مثل غریبه ها بودیم و اگر صحبتی یا رفتاری یا برخوردی بین ما بوده، همش ظاهری بود و ابدا جنبه باطنی نداشت. مهدی نه تنها روی ما احساسی نداشت که انگار همیشه خواسته به هر نحوی ما رو زمین بکوبه یا کاری کنه که ما خوشحال نباشیم یا چیزی بیشتر از اون و رویا نداشته باشیم. و ما هم حسی جز عقده و نفرت ازش نداشتیم. گاهی فکر میکنم اگر اعتیاد اونا پیش نمیومد، شاید هیچوقت شرشون از سر ما کم نمیشد. هرچند که... بیخیال! داشتم میگفتم که اون سالها همه چیز مهدی برای ما جذاب بود. تا جایی که فهیمه ی احمق مدتی عاشق مهدی بود و توی هرجایی از کتابها و دفترهاشو که میدیدی اسم خودشو و مهدی رو نوشته بود و مضحک تر از اونم وجود داشت که خندم میگیره و دیگه نمینویسم. چون واقعا ضایع بودند.

جذابیت مهدی به حدی بود که دخترای خشک مذهب و سن بالای فامیل بابا همه بدون استثنا ازش خوششون میومد و با همه بچگیم خوب بخاطر دارم که هر وقت مهدی رو میدیدن نیششون تا بناگوش باز میشد و یواشکی به مامانم میگفتن : " زهرا خانم مهدی هم بزرگ شده هاااااااا... و ..."

چقدر اون سالها خاص بود برام. چقدر حس من نسبت به اون سالها زیباست. نه بخاطر برخی اتفاقات مزخرف و نه بخاطر برخی خاطرات نحس که بخاطر دنیای کوچیک و ساده ام. بخاطر نفهمیدنم. بخاطر افکار آزادم. بخاطر حس خوبی که از خودم در اون سالها میگیرم. بخاطر دنیای مخصوص خودم. مخصوص بچگی های خودم. ما اون سالها همه آهنگ ها و نوارهامون رو از مهدی میگرفتیم. یعنی بابا ازش میگرفت و برای ما می آورد. بین آهنگهایی که ازش میگرفتیم، همیشه از صدای اندی یاد مهدی میفتادیم. چون بیشترین آهنگهایی که ازش میگرفتیم مال اندی بود. هنوز هم وقتی به صدای اندی گوش میدم - بخصوص آلبوم های اون سالهاشو - یاد مهدی میفتم. اصلا واسه همین همه آهنگها و آلبوم هایی رو که اون موقع ازش شنیده بودم دانلود کردم و اصلا نمیتونم حسی رو که از شنیدن این آهنگها بهم دست میده توصیف کنم. فقط میتونم بگم گاهی از پیدا کردن یه گوشه نوستالژیک، آنچنان حس غم بهم دست میده که انگار بند بند دلم از هم پاره میشه! و هیچوقت نمیشه این احساسات رو و حتی ذره ای از اونا رو با کسی شریک شد. چون هیچ همدردی وجود نداره.

اما روزی که مهدی بعد از حدود 10 سال از اینجا رفت یکی از روزای تابستون سال 82 بود. فکر کنم مرداد ماه بود.یعنی دقیقا همون موقع که ما داشتیم خونه رو رنگ و نقاشی و گچ بری میکردیم.روزی که گچ بر اومده بود و ما همه وسایل خونه رو جمع کرده بودیم و گذاشته بودیم توی اتاق خواب، از صبح رفتیم طبقه همکف که اتاق مهدی بود. اون روز مهدی نبود ولی یادم نیست دقیقا اصلا اون میدونست که ما اونجاییم؟ یا میدونست و بابا بهش گفت بره؟ یا خودش رفته بود؟ یا کار داشت؟؟؟... بهرحال ما به اتاق مهدی عادت داشتیم. چون وقتایی که نبود گاهی میرفتیم تو حیاط که از اتاق اون میگذشت. بخصوص من و فریده برای بازی تو حیاط با بابا میرفتیم اونجا و همش مواظب بودیم یه وقت مهدی نیاد. واسه همین هیچوقت با آرامش نمیرفتیم اونجا. گاهی که توی حیاط بودیم و صدای در میومد و می فهمیدیم که مهدی اومده چقدر معذب و ناراحت میشدم. با اینکه خیلی بچه بودم. حتی یادمه یه بار تابستون که به همین روال رفته بودیم تو حیاط، من شلوارک کوتاهی پام بود. یعنی تابستونا همیشه با تاپ و شلوارک بودیم. بابا دعوام میکرد و با لحن خشک و جدی میگفت که اینجوری تو حیاط نباشم که یه وقت مهدی از راه برسه و منو اینجوری ببینه! و همیشه قبل از حیاط رفتنمون، بابا این تذکرات مسخره رو به ما میداد که بلوز و شلوار بپوشیم. که مبادا از مهدی دلبررررررری کنیم!‍!!!!!!!!!! الان که عکس و فیلم اون سالها رو می بینم، هرچقدر فکر میکنم یه دختربچه 7-8 ساله ی لاغر و استخونی، چی داشت که میتونست برادرشو تحریک کنه، به نتیجه ای نمیرسم!

یادمه بابا همیشه و مرتب اتاق مهدی رو چک میکرد. گاهی که مهدی نبود میرفت درشو باز میکرد و وجب به وجب اتاقشو سرکشی میکرد. زیر فرش، توی کشوهاش، لباس هاش، وسیله هاش، ... همه رو می گشت. و همیشه ظرف های کثیف غذای مهدی روی اوپن آشپزخونه بود و اونا رو هم می آورد بالا. اون بنده خدا هم فقط وقتی خودش خونه بود درشو قفل میکرد و وقتی میرفت بیرون خیلی وقتا در اتاقش باز بود. هرچند که بابا همیشه کلید زاپاس همه طبقات رو داشت. وقتایی هم که خونه بود و بابا میخواست بره اتاقش، همیشه یهویی و ناگهانی درشو باز میکرد و هیچوقت در نمیزد!

خلاصه روزی رو که ما رفتیم اتاق مهدی هیچوقت یادم نمیره. چقدر خاطره انگیز شد! بعد از اینکه گچ کاری خونه تموم شد، نوبت به رنگ و نقاشی رسید. یه روز که نقاش اومده بود خونمون، همون روزی بود که مهدی داشت اسباب و اثاثیه اش رو جمع میکرد که بره. اون روز ناهار طبقه سوم پیش عموم بودیم. چقدر روزی که مهدی رفت برام دلگیر بود. اون روز سر قضیه ای که نوشتنش مهم نیست، بابا و مهدی بحث و دعوا داشتن و از بابا شنیدم که میگفت بدون خداحافظی، در حالیکه بابا داشته صداش میکرده و با عصبانیت، سوار موتور برادرش شده و رفته. اون روز بعد از رفتنش ما همگی رفتیم تو اتاقش. مثل همیشه بوی ادکلن های مست کننده اش همه راهروها و اتاقش رو پر کرده بود. همه وسیله هاشو جمع کرده بود و توی اتاقش گذاشته بود. چقدر دیدنش برام ناراحت کننده بود. اون روز فرشته بین وسیله های مهدی قدم زنان، گریه میکرد و دائم دستش دستمال کاغذی بود. و اون روز مهدی برای همیشه تا امروز رفت.

حالا که اینا رو مینویسم حس دلتنگی مهدی همه وجودم رو پر کرده. با فکر کردن به روزا و خاطره هایی که باهاش داشتیم، بغض سنگینی گلوم رو فشار میده. فکر میکنم که اون روز مهدی با چه ذوق و امیدی از اینجا رفت. ذوق جور شدن کاراش و امید رسیدن به "بهناز" . و امروز چه راحت همه چیزشو از دست داد. چه حسرتی از زندگیش بجا گذاشت. حسرت به آخر رسیدن و از دست دادن همه چیز. زن، بچه، خونه، ماشین، شغل، دانشگاه، مال، از همه مهمتر اعتبار، غرور، شخصیت،... این قدر حسرت از دست دادن زندگیش عمیقه که باورکردنی نیست! کاش میشد حداقل از زنش جدا نشه. حداقل به ذوق اون و تنها بچه اش، میتونه بقیه چیزای از دست رفته رو جبران کنه. ولی حیف... حیف...

حیف که هرگز راهی برای رسیدن به گذشته و جبران لحظه های از دست رفته نیست.

دلم برای مهدی میسوزه و بیشتر از اون، دلم براش بی نهایت تنگ شده.

مهدی عزیزم، کاش میشد مثل سالهای بچگی من، همون قدر زندگیت رو به پیشرفت میرفت. حرفهای زیادی پشت سرته که همگی ادعا میکنن تو بد کردی و همه چیزی که به سرت اومده حقت بوده، ولی برای قضاوت و ادعای پشیمانی دل، خدا از ما ارجح تره. اصلا فقط اون میتونه حکم کنه. کاری به گذشته هات و کارایی که کردی و حرفایی که زدی و دلهایی که شکستی یا حتی حق هایی که خوردی ندارم، فقط ارزوم اینه که زندگیت بیش از این هدر نره. درمورد همه چیزی که تا الان اتفاق افتاده یا در حال اتفاق افتادنه، و بعد از این تا همیشه، خداوند حاکم و عادله.                                              

 پایان: شنبه - 16 خرداد 94 - 17:11

/ 0 نظر / 7 بازدید