بهمن

بهمن از راه رسیده :)

ماه تمام شدن امتحانات و شروع ترم جدید. ماهی که هرچقدر بیشتر به اواخرش نزدیک میشیم مامان بیشتر به فکر شروع خونه تکانی میفته.

بهمن ماه، موعد رسیدن دهه فجره. دهه ای که همیشه ازش خاطره خوبی داشتم. چون در این زمان همیشه در مدرسه ذوق مرگ برنامه های فرهنگی و کلاس ها رو نرفتن بودم.

بهمن امسال یه موعد بخصوص دیگه هم داره که برای اولین بار میاد و اون اولین سالگرد سفر حج عمره من و خانوادم است. سالگرد محرم شدنم. اخیرا خیلی دلم برای اون سفر تنگ میشه. این قدر دلتنگ میشم که سعی میکنم بهش فکر نکنم و ذهنم درگیر و وابسته نشه. تکرار چنین سفری، آن هم با خانواده و بخصوص فرزانه تقریبا میشه گفت محاله!

گذشته از یاد و خاطره سفر مکه و مدینه، بهمن ماه عجیب منو هوایی بهار میکنه. بخصوص طبیعت بکر و جوانه های تازه سبز شده. نمیدونم چرا همیشه وقتی حول و حوش دو ماه به اومدن یه فصل تازه مونده، این قدر در اون فصل غرق میشم که هیچوقت این احساس غلیظ در خود اون فصل ایجاد نمیشه. اواسط مرداد هم که میشه هر سال و بدون ردخور آنچنان پاییزی میشم که دلم حتی دلتنگی های پاییز رو می طلبه. یا از اواسط اردیبهشت که هوا هم کم کم گرم میشه پر از حس و حال تابستون و بعدازظهرهای داغ و شربت های خنک و تگری میشم. حالا هم که بهمن شده دقیقا تو مود بهارم. تو مود نوشته هایی از این دست:

"روبروی پنجره می ایستم..."

"لیوان چای داغ در دستم"... و تکه ی نان محلی شیرین... طعمی شبیه خرما و دارچین.

"نگاه می کنم به کوه، به سپیدی اش، به استواری اش، به سرسختی اش.

نگاه می کنم به مه، به رقیقی اش، به محو کردنش، به زیبایی اش."

به آبی آسمان و ابرهای پف آلود... شبیه رویای کودکی هام.

هر نسیمی که  از این قاب دل انگیز می آید انگار خبر از بوی خیس دامنه های کوه می آرد.

"فکر میکنم به سه ماه پیش، به آن روز که غمگین و نا امید به دیوار زل زده بودم."...

و کلام آخر اینکه بهمن نوید برف هایی است که دیگر نیست!

بهمن نوید بهمن است و مه. اما دیگر هیچکدام نیست!

راستی که اینجا فصل ها همه یک رنگ شدند. هر سه ماه که میگذرد فکر میکنم انگار خدا هم با این شهر قهر است. قهری طولانی، به درازای زندگی ماشینی و سرطانی!

/ 6 نظر / 9 بازدید
سپيده

سلام عزيزم وبلاگ زيبايي داري خوشمان آمد.واسه همين خواستم يه سايت بهت معرفي کنم که با اون بازديد وبلاگتو ببري بالا فقط کافيه بهش مراجعه کني و به تبادل لينک کني.بازم بهت سر ميزنم.مرسي.

فری

عجبه که بالاخره اپ کردی[دست]

فری

خیلیییییییییییییییییییییییییییی از نوشته قرمزت لذت بردم خیلی رویایی و لطیف بود حتی همه صحنه ها و سردی هوا را میشد ازش حس کرد. به به [دست][بغل][تایید][فرشته] راستی ؛ خودت نوشتی یا کپی بود ؟[متفکر]

فری

باید بهت بگم من همه کامنتهای شما ؛ تنها دونفر خواننده ی وبم را میخونم و همه را تایید میکنم اما نمیخوام هیچکدومتون از من ناراحت بشید ؛ برای همین باید رعایت حال هردوتون را به عنوان مخاطب وبم بکنم وبه هردوتون احترام بذارم و اینکه تو به او و یا برعکسش ؛ حرف بد بگید ومن تایید کنم طرف مقابل را ناراحت کردم وایا اگر فرزان این حرفها را به تو نوشته بود ومن تاییدش میکردم خوشت میومد واز من شاکی نمیشدی ک همه چیز را تایید میکنی ؟ بعد هم من همیشه بهت گفتم من همه نظرات شما را بی اندازه دوست دارم واز خوندنشون شاد میشم ولی رعایت هردوتون را میکنم که راضی باشید.فکر کردن درموردش باخودته. والسلام. [گل]

فری

چه حس وحال زیبا و لطیفی و برای من چقدر اشناست؛چون خودم روزانه همه مدت در گذشته هام فرو میرم هرچند کودکی های ما با سختی زیاد همراه بوده اما باز هم دوستش دارم و ارزوی چند ثانیه اش را میکشم. ومطمینم بزرگترین اشتباه اون وقتهایم این بود ک میخواستم زودتر بزرگ بشم و حالا ارزوی کودکی ها... [دلشکسته]

فرزانه

سلام عزیزم..سالگرد مکه مون..نگو که خیلی دلتنگشم...نمیدونم از کجاش بگم..و حتی نمیدونم دوباره اتفاق می افته یا نه و اینکه دوباره با هم هستیم یا نه؟ منم دلم هوای بهار رو داره..چه متن قشنگی نوشته بودی..حظظظ کردم...