یه روزی

امروز ساعت 11 بیدار شدم.به کلاس کنکور فکر کردم.برای ما تعطیلی هیچ معنایی نداره.برنامه کلاس های کنکور همیشه ثابته،حتی وقتی که برف خیابونا تا زانو برسه.یاد اون موقع ها بخیر که با کوچکترین برفی ذوق زده می شدیم که مدرسه تعطیل شد...و بعدش از شوق اینکه مدرسه نمیرم دیگه خوابم نمیبرد(حالا تا قبل از اون به رختخواب چسبیده بودم!)

اما الان اگر از آسمون سنگ هم بباره تکلیف ما روشنه.امروز اصلا حوصله نداشتم برم کلاس.گفتم توی خونه درس میخونم.ولی امروز اصلا تو مودش نبودم.حوصله خودمم نداشتم.گاهی دلم میخواد بدون هیچ کاری فقط و فقط توی سکوت محض بشینم روی یه مبل یا صندلی راحت یه جا خیره باشم.امروز هم یکی از همون روزا بود.از اون روزایی که تنهایی رو ترجیح میدم.و دقیقا توی چنین روزایی همه اتفاقاتی میفته که من نمیخوام.مثلا اینکه دیروز ساعت 3 بعدازظهر از مدرسه رسیدم خونه،خواهرم و شوهرش از شب قبلش اینجا بودند.دیروز دخترعمه مادرشوهرش برای مجلس 28 صفر که زنونه هم بوده دعوتش کرده و چون با یکی از دوستای همکلاسی من فامیل بودند منم دعوت کرده بود.وقتی رسیدم خونه خواهرم گفت حاضر شو با هم بریم.اونم وقتی که درست یک ساعت مونده تا مجلس شروع بشه.تازه زنونه هم بود.کی حوصله داشت به خودش برسه.منم خسته بودم نرفتم و به جاش مثل همیشه خوابیدم.خواب حالتیه که توی اون همه چیز فراموش میشه و فقط گردش روح!

امروز بعدازظهر هم مجلس ختم خاله شوهر خواهر بزرگم بود.اونجا هم نرفتم چون فکر کردم شاید بخوام درس بخونم(که نمیخونم!!!!)خواهر بزرگ منم خدا نکنه بخواد بره بیرون.شونصد ساعت معطل میکنه.هی دور خودش میچرخه،از این اتاق به اون اتاق دنبال وسیله هاش،هی جلوی آیینه لبه شال و روسری رو از این ور به اون ور میکنه،همش به همه دستور میده:مقنعه ام رو اتو کن،مانتوی منو از اون جا بیار،کیفت رو بده من ببرم،برام اینو بیار اونو بیار......ادم رو دیونه میکنه.تا جایی که اخرش خودش هم عصبانی میشه.امروز بعدازظهر یه هیئت ادم جلوی در پارکینگ منتظرش وایستادند.بابام عصبانی شده بود مدام فرشته رو صدا میکرد.شوهرش پشت سر هم به موبایلش زنگ میزد.اومدم توی اتاق دیدم هنوز جلوی آیینه ست.مانتوی منم پوشیده بود.یه جمله بهش گفتم مانتوی منو پوشیدی؟اونم جوش آورد مانتو رو از تنش درآورد پرت کرد گوشه اتاق و قشنگ ما رو قهوه ای کرد و هرچی از دهنش دراومد بارم کرد و بعدشم رفت بیرون.اینم از خواهر بزرگتر!!!!

حالا اینجا اومدم چرت و پرت می نویسم.دیگه واقعا باید برم سراغ درسم.معلوم نیست امسال برا کنکور قراره چه گلی به سر خودم بزنم.اگه قبول نشم سال دیگه بدون کلاس بدون مدرسه بدون دبیر بدون هیچی...دوباره باید شروع کنم.خدا اون روزا رو نیاره.

/ 0 نظر / 2 بازدید