خاطره این روزها

چند روز اخیر حس یه کاه سرگردان در میان گردبادی رو داشتم که هر لحظه منو به سمتی می برد. گاهی اوج میگرفتم و خیالم تا آینده ای دور و البته دلخواه پر می کشید. گاهی پایین تر سرکی به گذشته های دور، خیلی دور، خیلی خیلی دور، آن قدر دور که دیگر دستم حتی به نشانه ای از آن دوران نمی رسد. حتی یک نشانه و یک یادگاری. گاهی روی زمین رها میشدم. زیر پای افکار بیخود. افکار بی دلیل، پوچ و بیهوده که هدفی جز تخریب همه ی من نداشت.

با همه این حرف ها هرجا که بروم و یا فکرم به هرجایی سرک بکشد، در انتها چیزی جز زمان حال و لذت حال برایم نمی ماند. زمانی که حتی با یک فکر، با یک سقف، با یک هوا هر چند با تغییر جزئی، حس جنون سرسام آوری مرا در بر میگیرد که گویی نوستالژی عظیمی در قلبم به پا شده! در حالیکه از آن چیزی بیش از یک شبانه روز نگذشته.

روزهای خیلی شیرین یعنی روزهایی که جاریست و هیچ کجای دنیا، روی هیچ سنگ و تراشه و کتیبه ای گواهی بر تکرار آنها حکاکی نشده!

امروز خیلی خیلی خیلی دلم برای گذشته ها و کودکیهام تنگ شده بود. امروز همش به روزای بچگی و زمانی که مدرسه نمیرفتم فکر میکردم. امروز همش به یاد روزای شیرین و عزیز و نازنینم بودم که در انها هیچ فکر اینده ای نبودم. در انها هیچ از بیخود بودنی نبود. در انها خبری از هیچ بدی و شرارت و رذالت نبود. انجا هرچه بود صفا و پاکی و سادگی و بی مسئولیتی و بی فکری بود. دلم برای خیلی از روزاش تنگ شده. دلم برای روزاییش تنگ میشه که حتی نمیتونم از عهده توصیفش بربیام و این بخاطر احساساتی است که از اون روزا دارم. ای کاش میشد فقط یه بار دیگه به اون روزا برگشت. کاش میشد بازم بی مسئولیت بود. کاش میشد بازم بی توقع شاد بود و خندید. کاش میشد بازم بی خیال و رها و ازاد از هر قید و بندی بود. دلم پر میکشه برای تکرار فقط یه خاطره خوش. دلم پر میکشه برای تکرار روزهای ناب. خدا را شکر میکنم اما برخی روزها دیگر تکراری ندارند.

روزایی که میرفتم پیش دندونپزشک دوست دارم. روزایی که اکثرشو با مامان و بابا میرفتیم خونه فرشته تا محمدامین وروجک و شیطون رو ببینیم و غروب برمیگشتیم خونه پیاده و چقدر خوش میگذشت و حس و حالم زیبا بود وقتی که از از کنار مسجد رد میشدیم درحالیکه صدای قران قبل از اذان مغرب ازش میومد و درش به روی همه بندگان خدا باز بود و چراغ هاش روشن و با صفا بود.

میومدم خونه و مینشستم پای کامپیوتر با همه صفاهاش, دور میزدم, درس میخوندم, تو دفتر سبز خاطراتم مینوشتم و مینوشتم, به رویاهام فرو میرفتم, صداهامو ضبط میکردم, اهنگ میخوندم و دکلمه میکردم و هزار بار تکرار میکردم, با بابایی و فریده شام میخوردیم, حرف میزدیم, تی وی نگاه میکردیم, موقع خواب بخاطر رویاهای شیرینم ذوق میکردم و دلم غنج میرفت بخصوص وقتی که فرداشم تعطیل بودم,... اینها برنامه های روتین من بودند.

از مطب دندونپزشکی آقای دکتر خیلی حس و خاطره زیبا برام بجا موند. درست مثل روزای بچگی. مثل روز اولی که با بابا و فکر کنم با فهیمه رفتیم اونجا و من فقط شش سالم بود. مهشید ح هم همراه علی با ما اومده بود و چقدر در تمام اون مدت برای علی چیزمیز خرید و من با تفکر کودکانه ام تنها به این فکر میکردم که علی چه بچه لوس و مسخره ایه و چقدر ازش بدم میومد وقتی همه توجه ها به اون بود...

مطب آقای دکتر هنوز هم با همون دیزاین و سبکی جدیدتر پابرجا بود. این بار اما بعد از سال ها اونجا رو باز هم می دیدم و فکر کردم دندون های مزخرف من چطور در این سالها بی صدا سرجاشون نشسته بودند؟!

زیر دست آقای دکتر و وسایل منزجر کننده دندونپزشکی به داستانی که چند شب قبلش خونده بودم فکر میکردم. به جمله : " هیچوقت فکر نمیکردم دکترها هم عاشق میشوند... آقای دکتر پشت تلفن حرف های عاشقانه میزد, انگار داشت با معشوقش صحبت میکرد. "

خیال من از عشق یک دکتر محدود به ادم های هم رده خودش بود. اصلا فکر میکردم یک دکتر هرگز عاشق نمیشود. و چقدر زیباست اگر عشق بازی یک دکتر را ببینی... آقای دکتر با رفیقش در مطب حرف میزد و میخندید. گاهی از شوخی هاش خندم میگرفت. دکتر هم با من میخندید و من وقتی از آن فاصله نزدیک به دکتر نگاه میکردم فکر میکردم چقدر بعد از این همه سال که نیومده بودم مطبش پیر و شکسته تر شده! یاد کودکی هایی افتادم که شکلات های دوست داشتنی من, منو بارها زیر دستگاههای اون مطب خوابونده بود. و باز هم به قول افتخاری: یادم آید شوق روزگار کودکی...

اینها که گفتم فقط مخصوص روزای ویزیت دندوندپزشکی نبود. اینها دنیایی از احساس ماورایی است. ماورای دکمه های حقیقی و نوشته های مجازی.

...

 

      وای باران

            باران

        شیشه پنجره را باران شست

        از دل من اما ،

        چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

                                                            ...

/ 6 نظر / 18 بازدید
فری

هرچه زودتر کامنت دوتا پست اخرم را بذار [عینک][عصبانی][عجله] شوخی هم ندارم.دیگه هم تکرار نمیکنم..

فری

درضمن من کامنت این قسمت را اشتباهی در قسمت بهمن گذاشتم [نیشخند]

فری

دختر پاییز طلایی؛تودختری هستی باکلی امتیازات روحی وجسمی ک حتما نمیشه اونهارا شمرداما بعضی ازبارزترینشون؛توسرشاراز روح لطیف دخترونه ای مخصوصاوقتی شعریا دیکلمه میخونی صداو احساس زیبایت باهم غوغامیکنددرست مثل زیبایی پاییز طلایی صدایت در روح وجان ادم میرقصد مثل برگهای رقصان پاییز،تو تمیزی در زمینه هایی مثل مرتبی کمدو وسایلت.خوووووووب درست را میفهمی وباسوادی. کاملامعلومه چقدر برای درسهات زحمت کشیدی و میکشی واین پشتکارجای تحسین داره. امین کوچولوی من دراغوش مهربون تو خیلی راحت میخوابه ووقتی تو هستی من خیالم راحته. تو سنگ صبور و راز داری و همیشه وقتی باتو حرف میزنم سبک میشم و مطمینم تو رازداری. تو وقتی نوشته هایم را میخوونی ونظر میذاری بهم دلگرمی میدیوشادم میکنی. تونوشته های خیلی زیبایی مینویسی که به استعداد و هوش سرشارت برمیگرده و نوشته هات ادم را به فکر فرومیبره.توذاتا مهربونی ولی گاهی نمیخوای کسی بفهمه چه دل ریووفی داری. تو اسرار امیزو جذابی. صاف وساده مثل ایینه ؛روشن و زیبا.مثل رنگ ابی. تو قدبلندو خوش اندام و ظریف و زیبایی صورت گرد و چشمهای زیبایی داری موهای مشکی درخشان وهیچ عیبی در چهره ات نیست.

فری

این پاسخی ک دادی یعنی چی نفهمیدم؟؟؟؟

فرزانه

خیییلییی دوست داشتم این نوشته ات رو...داغ دلم رو تازه کردی...منو بردی به خاطراتمون...چه متن قشنگی آخرش نوشتی...من اصلا دکتر رو یادم نمیاد..خیلی بچه بودم رفتم پیشش ...مهشید ح برای تو چیزی نمیخرید؟ واقعا که!!!

فری

تو خواهر کوچولوی من خیلی خوش هیکل و زیبایی با صورت زیبا و گرد مثل ماه و پوست مهتابی چشمهایی قهوهای و درشت و موهای پرپشت و مشکی لخت دستهای مهربان که گاهی دوست نداری کسی بفهمه چقدر مهربان اند و قلبی مغرور ک با همه دل نازکی دوست نداره کسی اشکهاشو ببینه از بس تو داری ..اسرار امیز و جذابی با یه دنیای زیبا و خصوصی دخترانه که حتی از دور هم میشود لطافتش را حس کرد تو خواهر قدبلندو خوش سلیقه منی پر از دخترانه های زیبا و پاییزی مثل خودت دختر پاییز. بی نهایت رازدار و سنگ صبور ونمیدونی وقتی باهات حرف میزنم چه ارامشی میگیرم پراز ارامشی ملوس و دوست داشتنی وشیطون تو ابی ابی هستی پاک پاک.با ایمان و باخدا بی هیچ نماز و روزه قرضی .هم با ایمان وهم امروزی وشیطون تو شادو سرزنده ای اما گاهی درخودت فرو میری .زیبا میرقصی و همه را جذب میکنی.تو همون ابجی کوچولوی با نمک و خوشمزه ی منی که عاشق بوی موهاش و لپهای تپلش بودم همون ابجی با نمک خودم فریبا خانم کوچولو که الان بزرگ شده وقد کشیده و خانم دکتره. همیشه بی نهایت دوستت دارم و بدن همه انچه ک نوشتم یکی از هزارتا خوبی تو نبوده و نیست... [گل]