پنجمین سالگرد

امروز،پنجشنبه 15 دی ماه 1390 ساعت 13:39 بعدازظهره.فردا 16 دی ماه پنجمین سالی است که از رفتنش می گذرد:

اوایل پاییز 85 برای اولین بار به خانه جدید عمویم در نیاوران رفتم.طبقه اول ساختمانی که وقتی واردش شدم انتهایش قابل دیدن نبود.به همراه وسایلی که قیمت هیچ یک از یک میلیون کمتر نبود.آن  روز عمویم تمام مدت داشت در مورد تکمیل وسایل منزلش با پدرم حرف می زد.غروب همان روز موقع رفتن و هنگامی که سوار ماشین پدرم بودم از پشت شیشه ماشین یک بار نمای کلی ساختمان و محل دقیقش رو از نظر گذراندم تا به ذهن بسپرم اما...آن روز اولین و آخرین باری بود که به آن خانه می رفتم.

صبح روز جمعه دوازدهم آبان بعد از هشت سال عمویم برای همیشه از طبقه سوم خانه ما اسباب کشی کرد و تا بعدازظهر همان روز حتی خودش هم اینجا نبود.بعد از رفتن او تنها به طبقه پایین رفتم.درش باز بود.وقتی واردش شدم هنوز می توانستم یک بوی آشنا را احساس کنم.یک طبقه خالی که با شکستن بغضم انگار همه در و دیوار با من شروع به گریه کردند!آن روز هیچ کس مانند پدرم حال خرابی نداشت.

روزها پشت سر هم سپری می شدند تا اینکه خبر رسید عمویم به علت بیماری سختی که سال ها عذابش داده بود در بیمارستان بانک ملی بستری شده است.بیماری ای که سرانجامش سرطان کبد بود.تقریبا دو هفته از بستری شدنش می گذشت و در این مدت همه فامیل به ملاقاتش رفتند.هر بار که به دیدنش می رفتم مثل همیشه بود:عمویی آرام و متین در عین داشتن یک دنیا غرور و عزت نفس که هیچ وقت نشد آن را در مقابل حتی یک نفر از دست بدهد.با دنیایی از درایت و فهم که می شد آن را با گفتن هر جمله ای که بر زبان می آورد متوجه شد.همیشه او را این گونه می دیدم اما تنها یک روز:

بعدازظهر روز جمعه 15 دی ماه 85 : نای حرف زدن برایش نبود.به همراه حالی وخیم که امید هیچ بهبودی نداشت و عرقی که در سرمای آن روز از سر و رویش می ریخت.آن روز نگاه هر کسی که آنجا حضور داشت به عمویم نگاه دیگری بود.

فردای همان روز 16 دی ماه ، راس ساعت 5 صبح کنار جانماز مادرم که مشغول نماز بود نشسته بودم و در دلم دعا می کردم؛برای کسی که دیگر نبود و من بی خبر بودم.در همان حال صدای زنگ تلفن خانه ذهنم را تنها معطوف یک نفر و یک خبر کرد.با بلند شدن صدای تلفن،پدرم که در خواب بود ناگهان به سمتش رفت.نگاه هراسان من و مادرم به چشم های پدر بود که به زمین خیره مانده و آرام به پشت سرش دست میکشید.بعد از گذشت چتد دقیقه که تلفن قطع شد،پدر آرام از روی صندلی برخاست.هنوز دستش به پشت سرش بود.تقریبا همه جای خانه تاریک بود.سکوتی که خود گویای همه خبرها بود بر تمام خانه حکم فرما بود.پدر آرام به سمت اتاق می رفت.مادرم که تحملش را از دست داده بود بالاخره با سوالی که ذهن هر دوی ما را مشغول کرده بود سکوت را شکست.پدر که در حال خودش نبود با لحنی شوک زده گفت:"هیچی دیگه!...فوت شد." و این جمله پدر،سندی بود بر اثبات درستی تمام افکارم و دلیلی برای دل نگرانی بی حدم.

تا ساعت 7 صبح همان روز این خبر به همه فامیل ابلاغ شد.تمام آن روز جسد بی روح عمویم در سردخانه بیمارستان بود و اینجا پدرم،عموی بزرگم و عمه ام مشغول کارهایی از قبیل صدور جواز دفن،خرید قبر در بهشت زهرا،سفارش نهار روز خاک سپاری،چاپ برگه های اعلامیه و ... بودند.

روز یکشنبه 17 دی ماه،بعداز اینکه جسد را از غسال خانه آوردند،همه فامیل به سمت بهشت زهرا حرکت کردند.هنگام خاک سپاری آشوبی در همه فامیل به پا بود.دخترعموهایم اصرار داشتند که جنازه را در قبری که کنار قبر مادرشان است دفن کنند و عموی بزرگم این اجازه را نمی داد.بعضی می گفتند جنازه روی زمین،معصیت داره اما دعوایی به پا شده بود.تا اینکه دخترعموی بزرگم با توهین رکیکی به عمویم قهر کرد و رفت.بالاخره جنازه در همان قبری که عمویم خریده بود دفن شد.بدترین صحنه هایی که می شد در تمام زندگی دید.گورکن مشغول بیل زدن خاک بود.صدای نوحه از اکوها بلند بود.سر و صدایی عظیم به پا بود اما در بین همه آن صداها یکی از بقیه بلندتر بود و به راحتی شنیده می شد.و آن صدای فریاد پدرم بود.او شالی را که دور گردنش بود مقابل دهانش گرفته و هر چه صدا در گلو داشت آزاد کرد.دو نفر زیر بغلش را گرفته و او روی زمین کشیده می شد.هنگامی که جنازه عمویم را داخل قبر گذاشتند پدر هم داخل قبر رفت.سرش را نزدیک سر جسد عمویم برد و این بار اما به آرامی در گوشش چیزی را زمزمه می کرد.چیزی که بیشتر شبیه یک راز بود و هنوز بعد از پنج سال هیچ کس آن را نمی داند.

مراسم خاک سپاری به اتمام رسید و هنگامی که برمی گشتیم صدای بوق ماشین عروسی که از کنارمان می گذشت به گوش می رسید؛و چه قدر آن لحظات سنگین و غم بار بود.

خانه جدید عمویم مدت ها معطل صاحبش ماند و کسی به آن خانه نیامد.او آن خانه و همه وسایل گران قیمتش را برای همیشه در این دنیا باقی گذاشت و خود رفت.و تا امروز که این را می نویسم نه دیگر به آن خانه رفتم و نه از آن خبری دارم.تنها به تمام آن هشت سالی فکر می کنم که با عموی مهربانم صدها خاطره زیبا برایم به جای مانده...

 

/ 0 نظر / 2 بازدید