دیوونه

روزهای رویایی یعنی روزهایی که تماما با رویاها و آرزوهای دور و خیلی دور میگذرند.

دلم گاهی برای رویاهام تنگ میشه. ولی وقتایی هست که این قدر به این رویاهای دست نیافتنی فکر میکنی که دیگه خسته میشی. دیگه دلت میخواد یه روز صبح بیدار بشی و پاهاتو روی صندلی دراز کنی و کتابای خشک و مسخره ای رو که از هیچکدوم آگاهی نداری دورت بچینی و دهنتم با یه چیز بجنبه و به گل های قالی خیره بشی و به مشکلات دنیای واقعی و نکبت خودت فکر کنی. به حقایقی نگاه کنی که در حال وقوع اند و تو همیشه برای فرار از اونا به رویاهات پناه بردی. رویاهایی که هیچ یک مال تو نبوده اند.

روزایی هست که حوصله هیچ چیزو نداری. نه رویاها و نه واقعیت ها. این روزا گندترین روزای ممکن در طول زندگیه. مثل خاکستری معلق که به هیچ زمان و مکانی تعلق نداره در روحت حس آوارگی و بی پناهی میکنی. ولی هیچ تکیه گاه و مامن مطمئنی رو نمی شناسی. حتی تکیه گاهی مثل خدا. چنین روزایی خیال میکنی حتی خدا هم برخلاف میل تو، همه کاری برای زمین زدنت میکنه. حتی اگر ایمان داشته باشی این ها اون چیزیه که بهش میگیم حکمت. ولی حکمت نیست. بدبختی واقعی ماست. بیچارگی و ندونم کاری خود ماست که گند زده به همه امورات زندگیمون. جمله قشنگی خوندم که میگفت:"دعاهایمان با سقف گناهانمان برخورد میکند و میگوییم صلاح و قسمت نبود!" و آخرش نمی فهمیم رنج زندگی ما بخاطر جهل و معصیت خودمونه یا بخاطر ساخته شدن تندیسی که در ذهن خداست.

گاهی خوبه توی ذهنت به همه کسانی که اونا رو مقصر فجایع زندگیت میدونی فحش آبداری نثار کنی. نه اینکه دلت خنک شه. که بدتر داغ دلتو تازه کنه و سرامیک و موزاییک رو با دستات چنگ و هوا رو گاز بزنی... و همینطور دیوانه وار به زندگی جاهلانه ات ادامه بدی تا یه روز بمیری و حقت باشه که به انسانی مثل تو با این زندگی بگن خاک توی سرت.

/ 0 نظر / 17 بازدید