سحر

سحر ماه رمضونه.

یاد سحرهای ماه رمضون سه سال پیش بخیر. ماه رمضونی که در تابستان 90 بود. این وبلاگ رو تازه زده بودم. چقدر شوق نوشتن و آپ کردنشو داشتم. چقدر سحرای ماه رمضون میومدم اینجا و کامنت میخوندم, کامنت میدادم.

چقدر اون سال خیلی چیزها برام تازگی داشت. تحولات و تازگیهایی که اگه بخوام دقیق تر بگم از آبان 89 آغاز شد. تا امروز هم ادامه داره و بعد از این نیز...

همین امشب بود که در این مورد در وبلاگ خیلی خصوصی ام نوشتم و بهش اشاره کردم. اون قدر اون پست جدیدم رو دوست دارم و اون قدر حرفهای دلم توش هست که شاید همشو اینجا هم کپی کنم. اگرچه ناتمام نوشتم.

شبی که گذشت, شب نوزدهم ماه مبارک و منتسب به شب قدر بود. قرآن رو باز کردم و روی سرم گذاشتم. در تمام مدت فکر میکردم کدوم صفحه رو باز کردم؟ چه سوره و چه آیه ای اومده؟ چیزی در دلم میگفت شاید سخن خدا با من در این صفحه ی کتاب مقدس باشه. بعد از تموم شدنش, صفحه ی باز شده ی قرآنِ روی سرم رو دیدم. خوندم. حرف خدا رو خوندم. کلامی از قرآن که بر آتش زندگی و سوختن درونم, گلستان ابراهیم شد.

"الحمدلله الذی هدانا"

/ 4 نظر / 33 بازدید
راضیه

دوست عزیزم مثل همیشه نوشته هات زیبابود. تک تک لحظات زندگیت پراز حس خوب خدا...

فرزانه

سلام یادش بخیر منم خیلی به گذشته ها فکر میکنم خوش به حالت چه آیه ی قشنگی فعلا خدا با من سر ناسازگاری داره...بدجوووررررر

محمد

فریبا !!!!!!!! خدای من ! چی شده فریبا !؟ من اون مطلب بالا رو که خوندم هیچ باورم نمیشد که تو نوشتیش! مگه میشه ! ای خدای من! واقعا ناراحت شدم ، مدت خیلی زیادیه که به دلیل نامردیهای روزگار از وبلاگ نویسی کناره گیری کرده بودم . ولی یک لحظه اومدم و به وبلاگت سر زدم و با دیدن اون مطلب واقعا هنگ کردم ! منو ببخش که دوست خوبی نبودم و نتونستم غمخوار و سنگ صبور باشم خوشحال میشم اگر کمکی ازم ساخته باشه و بتونم انجام بدم از خدا میخوام عاقبت هممونو ختم به خیر کنه واقعا دوره زمونه ناجوریه و هرکسی بقدری گرفتار مشکلات زندگیه که اصلا نمیتونه بفهمه عمرش چطور رفت و برای چی رفت !