تو

...

تو نیستی و مدام بارِ غمِ تو

داره سنگینی میکنه رو سینه ام

...

تو نیستی که ببینی انتظارت

منو آهسته از پا درمیاره

هراس از انتظاری بی نتیجه

داره قلبم رو از جا درمیاره

از این میترسم این قدر دیر کنی که

جهانِ منو خاموشی بگیره

یه جوری فکرِ من درگیر شه با تو

که ذهن من فراموشی بگیره

واسه آغوش گرفتن تو

قلبم به رفتارِ تنت عادت نداره

کسی که عکستو بوسیده یک عمر

به عطر بدنت عادت نداره

/ 2 نظر / 7 بازدید
فرزانه

خیلی قشنگ بود عزیزم..عاالییی بود

فری

بوبوی من انقدر دیر کرد که جهانم را خاموشی گرفت... برای همیشه تا لحظه مرگم.