همینطوری

ای کاش الان بلاگفا درست بود و میتونستم توش بنویسم. مثل همیشه که اینجور وقتا ارزو دارم خودمو خالی کنم جایی که هیچکس نیست و نه کسی منو میشناسه. وبلاگ تنهایی ام. وبلاگ خیلی خصوصی ام. وبلاگی که خود منه.

این روزا کلی حرف داشتم که بنویسم. چند تاشو هم توی وورد نوشتم و ذخیره کردم تا هر وقت درست شد، همه رو بذارم رو وبم.

نمیدونم چرا همیشه موقع نوشتن و پست گذاشتن که میشه حوصله ام میره.شاید بخاطر اینه که هیچوقت حرفی برای بیان خودم پیدا نمیکنم.مثل حالا که پرم از حرف و صحبت.ولی هیچی ندارم که بنویسم.

چقدر خوبه که این وبلاگ این قدر خلوت و ساکت شده. چقدر خوبه که دیگه هیچکس اینجا نیست و کم کم اینم رنگ و بوی وبلاگ دیگرم رو میگیره. وبلاگی که وقتی داشتم براش فرم مشخصاتش رو تکمیل میکردم با خودم و احساسات خصوصیم عهد بستم تا همیشه پنهان و دور از نظر همه باقی بمونه.تا امروز که حتی یک نفر بعد از سالها اونجا راهش ندادم و همیشه برای خودم نوشتم. این وبلاگ رو هم تنها گاهی فرشته و فرزانه میان میخونن و دیگر هیییییچ... باید همین روزا بشینم همه لینک های وبم رو از اینجا پاک کنم.باید که بساط ارامش تنهایی رو هرچه زودتر اینجا تکمیل کنم.

امروز در نیمه دوم اردیبهشت ماه هستیم.سر شب که خواستم درس بخونم ابتدای جزوم چشمم به جمله ای افتاد که پارسال همین روزا نوشته بودم.یاد بهار پارسال افتادم.نمیدونم چرا از بهار 93 تا بهار 94 برای من این قدر زود و ناباورانه گذشت! باورم نمیشه امشب که این جمله رو میخوندم، یک سال ازش میگذره. یک سال بزرگتر شدم. یک سال به ارزوم هام نزدیک تر شدم. یک سال تجربه بیشتر بدست اوردم. یک سال از هرچه بگی گذشت و اضافه شد.

یاد احوالات پارسال بخیر.یاد اون همه روزای متفاوت از انچه بودم بخیر.یاد غصه ها و بی تاب شدن هام بخیر. یاد آهنگ "چراغ زندگی" و "رفیق" بخیر که چه روزایی رو باهاشون سپری کردم. روزایی که حتی در زمانی به ظاهر پوچ و بی اهمیت، حتی در زمانی که تنها نشسته یا دراز کشیدم، آفریده شدند. چون اون روزا در قلب و ذهن من ایجاد میشدند و نه هیچ چیز دیگه... یاد عکسهایی که باهاشون زندگی کردم.یاد همه چیز بخیر.

منتظر حادثه ای ناگهان مباش

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

/ 2 نظر / 8 بازدید
منشور هنر

سلام. «اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم» «اللهم عجل لولیک الفرج» «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم» به مناسب «روز جهانی ماما» بروزم با خاطره ای از خانم ابراهیمی.

آرزو

یک نفر دلش شکسته بود.. توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود؛ منتظر.. ولی دعای او دیر کرده بود.. او خبر نداشت، که دعای کوچکش توی چارراه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود....