آخرین دعا

راضیه جان،

امشب زیباترین و بهترین شب زندگی توئه.

و تو امشب، در همین ساعت، در لباس سفید عروسی، همه زیبایی های زنانه ی دنیا را در وجودت جمع کرده ای و در کمال شکوه و افتخار، میان جمعی که حضور دارند و سالنی سراسر نور و آینه، و سراسر درخشش و سرور، در کنار تنها عشق زندگیت، می درخشی.

در میان نگاههای تحسین آمیز، همراه عشق رویاییت، دست در دست هم، میان آسمان بلند رویاهایتان، می رقصید و از نگاهتان شور یک عمر زندگی عاشقانه می بارد. گویی کم کردن روی لیلی ها و مجنون های عالم، مقصود خلق شما بوده است.

امشب تو از نو متولد میشوی. و زندگی را از سر میگیری. امشب حتی نفس هایت از نو آغاز میشود و تپش های قلبت نیز. امشب تو در جشن آب و آینه، عروس اردیبهشتی نام داری.

بهترین دوست من،

کاش بتوانیم تا همیشه دوست همدیگه باقی بمانیم.

کاش فرصت با هم بودنمان هرگز تمام نشود.

کاش روزی در راه نباشد که یکی از ما دلش بخواهد کسی مثل دیگری را داشته باشد تا یک دنیا ناگفته های دلش را برای او بگوید، اما او را نیابد.

کاش هرگز روزی نرسد که در ازدحام تنهایی، در تنگنای دلمان، روحمان به هم فشرده شود، سینه مان تنگ شود و نتوانیم دوست صمیمی و چندین ساله ی خود را هیچ جای دنیا پیدا کنیم.

کاش هیچوقت مجبور نشیم دنبال هم بدویم و بدویم و بدویم... اما نرسیم.

کاش روزی نرسد که دلمان تنگ شود، آرزوی دیدار در دلمان کهنه شود، صبرمان از انتظار لبریز شود و آن وقت هرگز مرهمی برای این همه تالم پیدا نکنیم.

کاش هیچوقت به هم حسادت نکنیم.

کاش هیچوقت قصد رقابت نداشته باشیم.

کاش برای هم آن را بخواهیم که برای خودمان میخواهیم.

کاش روزی نرسد که تنها دنبال نام هم باشیم.

کاش هرگز کاری نکنیم که به روز پشیمانی برسیم.

من ایمان دارم که ما تا آخرین لحظه ی عمر، برای هم، همان رفیق های کهنه باقی می مانیم. آنها که از اولین برگ خاطرات عمر، شریک همه احساسات و دنیای خاص هم بودند.

کاش همیشه برای هم باقی بمانیم...

من که دعایم به بلندای اجابت نمیرسد. تو بگو آمین!

[ چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]