نزدیک شکفتن

به عید و به بهار نزدیک و نزدیک تر میشویم.

این روزها همچنان میگذرند تا به بهار و نو شدن برسیم.

میگذرند اما آن که چگونه میگذرند مهم است. شاعر در این مورد چیزی توی این مایه ها میگه: این روزها که میگذرد شادم... چون شادم این روزها میگذرد!

بعضی روزها هم باید گفت: این روزها که میگذرد غمگینم... چون غمگینم این روزها میگذرد!‍

این روزها مثل همه روزهای دیگه میگذرند، حتی بدتر...

نعمت هایی چون سلامتی و ثروت و علم و خانواده و سرپناه و ... و ... و ... هم هستند. اما غم هم هست. دلگیری هم هست. غمی که همیشه بوده و بعد از این هم خواهد بود.

خیلی وقت است که وجودش دیگر مهم نیست. سوزش این زخم روح دیگر مهم نیست. حتی اگر روزی نباشد منتظرم که بیاید... نه آن که پیشاپیش آن را به زندگیم فرا بخوانم. اما اگر نباشد و متعجب تر آن که برعکسش باشد، شاد نخواهم بود و شادی را باور نخواهم کرد. چون میدانم که خواهد آمد.

در هر صورت میگذرد و همچنان غم آلود میگذرد... حرص آور و عصبی میگذرد... دلتنگ و بی نشان میگذرد... با پر از سرزنش و افترا میگذرد.

بگذار بگذرد... به درک که اینچنین میگذرد.

بزرگترین شادی من این است که هیچکس نمیداند تا چه اندازه غمگینم :))))

بهار می آید اما هیچ بهار، نو نمیشوم...

و هیچ عید ...

[ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]