فقط برای تو

دخترم اما دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده.

دلم برای خواستنی های دخترانه ام لک زده.

دلم برای رویاهای دخترانه، افکار دخترانه و تمام خصوصی های من و دخترانه وجودم تنگ شده.

به قول دوستی: "دلم برای ناز و کرشمه های من و آینه تنگ شده!"

همین به خود نازیدن های جلوی آینه،

به تعداد موهای سرت دفتر خاطرات سیاه کردن،

با خود حرف زدن ها و خندیدن های بی دلیل،

در رویا غرق شدن ها و به افق خیره ماندن ها،

اشک های پنهانی و یواشکی های من با بالشت و رختخواب،

آرزوهای دور و دراز،

خود را مهمان کردن به یک لیوان شربت خنک آبلیمو در عصرهای گرم تابستان،

یواشکی و تند تند خوردن بستنی های لیتری دم در فریزر،

تمیزکردن های ناگهانی خانه و خودشیرینی برای مامان،

ابروهای برنداشته،

موهای مشکی و لخت،

پوست لطیف و تن لاغر و استخونی،

لب های خیس از آب دهان به جای رژ لب،

یواشکی های من و دوستای مدرسه،

شیطنت های بی خطر،

تمرین خوشنویسی در دفتر خاطرات دوستا،

نقاشی های چشم و ابرو و مانکن های رویایی،

حساس بودن ها و نازک نارنحی بودن ها،

معشوق های خیالی و بی حد و حصر،

عشق بازی های خیالی با کسی که فقط فکر میکنی عاشقش شدی،

عاشق شدن های هر روزه،

ناز کردن های خیالی و سیندرلایی برای پسر همسایه و فامیل،

غش و ضعف رفتن های خیالی ِ پسرهای خیالی برای ابروهای پاچه بزی و جوش های صورتت و قیافه مضحکت حتی در خواب،

و ...

همین ها یعنی همه دخترانه های من.

همین ها یعنی دلت میخواد از همه دخترها دخترتر باشی.

اینها یعنی دلت میخواد خوب باشی و بدرخشی.

یعنی دلت میخواد زیبا باشی و ظریف.

یعنی مهربان باشی و نرم.

یعنی اینکه میخوای همه دوستت داشته باشند و حتی یک نفر نباشه که تاییدت نکنه. الان که فکر میکنم می بینم حتی خدا هم اینطوری نیست!!! ببین که مرز محال رویاهام تا کجا پیش رفته بود...

به قول قیصر:" ناگاه چه زود" ، بزرگ شدم. "ناگاه چه زود" این همه عاقل و منطقی شدم. "ناگاه چه زود" به استقبال واقعیت های تلخ زندگی شتافتم و چه زود به میان گرگ های گرسنه راه رفتن، عادت هر روزه ام شد. چه ناگهانی، سنگ شدم و به تیشه زدم.

به قول همان دوست:" چه قدی کشیده طاقتم... ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند... چه شیشه ای بودم روزی... اما حالا به سخت بودن هم رضا نمیدهم... به سنگ شدن می اندیشم... اینگونه اطمینانش بیشتر است!... این روزها لحن حرفهایم آن قدر جدی شده که خودم هم از خودم حساب می برم!" این ها را همان طور که بود نوشتم. چون نه حرفی دارم که بهش اضافه کنم و نه حرفی که ازش کم کنم. این ها بخشی از همه ی ناگفته ها و واقعیت های این روزهای من است.

امشب که این ها را مینویسم، هنوز هم میتوانم تک تک احساسات دخترانه ام را درک کنم. دخترم اما دخترانه هایم را از دست داده ام. دخترم اما دیگر زودرنج و احساساتی نیستم. دیگر نمیتوانم آن همه احساسی را که درک میکنم در وجودم پیدا کنم. دیگر دلم برای شیطنت و دخترانگی نمی کوبد. دیگر حالی برای زنده کردن و از نو ساختن آن همه احساس کودکی و نوجوانی دخترانه که ذره ذره جان دادند و آب شدند و از میان رفتند و هرگز ارضا نشدند، نمانده است. دیگر از احساسات شیشه ای خبری نیست. هر چه هست یک مشت احساس سنگی است. من هنوز هم میتوانم دوست بدارم، محبت کنم، ببخشم، فداکاری کنم، ایثارهای بزرگ کنم، دلسوزی کنم، پر از مهر باشم، پر از عشق و شور و حرارت، میتوانم لبخندی گرم بزنم و دستانی را به گرمی بفشارم و به دلی اطمینان دهم، همدردی کنم، همدلی کنم، شاد باشم و شادی را هدیه دهم، لبخندی گرم بزنم، یاری دهم و با دستانم زندگی ببخشم و امید زندگی... من هنوز هم پر از احساسم... پر از احساس سنگی. دیگر دل نمی بندم، دیگر انتظار ِ هیچ چیز از هیچکسی را ندارم، دیگر حتی از یک اتهام نا به جا ناراحت و آزرده خاطر نمیشوم، دیگر شادی را باور نمیکنم، دیگر اهمیتی ندارد که دیگران خوبی هایم را ببینند، دیگر از صدای قدم های نزدیک غم، دل آزرده نمیشوم که با این آشنای قدیمی دست رفاقت داده ام و به احترام حضورش، دیگر اشک را از صورتم پاک نمی کنم و صدای هق هقم را در گلو خفه نمیکنم. این قدر این رفیق برایم عزیز است که به احترام حضورش، به خود حتی اجازه فکر کردن به شادی را نمیدهم.مبادا که "غم" از دستم "غم" بخورد... برود... و دیگر هرگز به دیدنم نیاید؛ که اگر غم نباشد تنهای تنها میشوم. این روزها حتم دارم کوه در مقابل دلِ سنگی من زانو میزند.

دخترانه های وجودم ته کشیده اما هرگز "خانم" نه، "خانوم" نشدم. هرگز کسی مرا به این نام نخواند و هرگز "خانوم" شناخته نشدم. راست گفته اند که هر چه بیشتر دنبال چیزی بروی، کمتر بهش میرسی. چه بیهوده خود را خسته کردم!

راستی که هنوز نمیدانم "خانوم" کیست و "باطن داری" و "متانت" یعنی چه؟! آخر میدانی؟ من هیچوقت اینجوری نبودم. من همیشه متهم بودم، آن هم متهم ردیف اول. اتهام به هر آنچه از صفات بد و رذل که به ذهنت برسد: بد ذات، بخیل، بی رحم، بی انصاف، ظالم، خرابکار، دروغگو، بد، بد، بد، خیلی بد، خیلی خیلی بد... من همیشه بد بودم و "غیر خانوم". من هیچوقت آدم خوبی نبودم و همیشه سر هزاران هزار شمشیر به سمتم نشانه رفته بود. به این نتیجه رسیدم که اگر میخواهی خوب باشی حتما باید خوبی هایت را همه ببینند و اگر خوبی های تو رو کسی به جز خدا نبیند و کسی به جز خدا نداند که تو بد ذات و بخیل و بی رحم و بی انصاف و بی شرف نیستی آن وقت همیشه باید متهم بمانی و تا همیشه تاوان جرم های نکرده ات را پس بدهی. به این نتیجه رسیده ام که نمیشود خوب باشی و دیگران بی خبر بمانند. دیگران خیلی مهم اند. این قدر که باید وارد بطن خصوصی ترین نیت های تو شوند. این قدر که وقتی تو را به جرمی مثل بی رحمی متهم میکنند، در ِ خانه دلت را برایشان بگشایی و ببیند که اتفاقا برعکس؛ تو دقیقا خواسته ای که خیلی رحم کنی ولی فقط بدشانس بودی. فقط همین... "بی رحمی" که شما به من نسبت میدهید کجا و بدشانسی کجا؟ کدامیک جرم است؟ و کدامیک مستحق تر است به تنبیه و جزا؟...

نمیدانم... نمیدانم این ها را چرا و برای چه کسی مینویسم؟!... فقط میدانم که امروز دلم میخواست بنویسم و فقط بنویسم... از اینکه من بدم و تو خوب... من متهمم و تو تبرئه شده... من گناهکارم و تو بی گناه... من ظالمم و تو دل رحم... من بی احساسم و تو پر از احساس... من منزجر کننده ام و تو جذاب... من خسیسم و تو بخشنده... من زشت سیرتم و تو نیکوسیرت... من بدبختم و تو خوشبخت... من بدم و هزاران بار بدم و تو به اندازه خدا خوبی و به اندازه خدا حق قضاوت و داوری داری. این قدر حق داری که بدون گشودن درهای دلم از عمیق ترین نیتم آگاهی. این قدر حق داری که بگویی جهنمی ام یا بهشتی. بگو ... هرچقدر دلت میخواهد بگو و قضاوت کن... حق داری عزیزکم! خیلی حق داری... آخر تو صدای خفه شده دلم را نمیشنوی و هرگز اشک های بی امان و بی وقتم را نمیبینی. تو هرگز جرئت نکردی صورتکی را که شاید بر چهره ام است و خود از آن بی خبرم، برای لحظه ای هم شده برداری و چهره واقعی ام را ببینی.ببینی که من آن نیستم که در فکر توست. تو هرگز دل نوشته های بی انتهای دفترم را نخوانده ای و به جای خدا دلم را نیافریدی. هرگز به روی خود نیاوردن هایم را نمی فهمی و هرگز تلخی خنده هایم را درک نمیکنی. آن قدر واقعیست این خنده های لعنتی که حتی خودمم باور میکنم که اتفاقی نیفتاده! تو هرگز و هرگز و هرگز ندیدی و نشنیدی و نفهمیدی و نتوانستی... بعد از این هم هرگز... هرگز با کفش های من راه نمی روی.

ای مرگ! همتی، که دلِ دردمندِ من

دیگر به هیچ روی مداوا نمی شود

آتـــــش بگیر تا که ببینی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

قلبی که همچو مشعلِ نم دیده، شد خموش

دیگر به هیچ بارقه، گیرا نمی شود

درد مرا ز چهره ی خاموش، کس نخواند

چون شعرِ ناسروده که معنا نمی شود

باید ز هم گسست قیودِ زمانه را

با کار روزگار مدارا نمی شود...

" عباس خیرآبادی "

[ چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]