اینجا پاییز است و من

اینک باز هم رایحه پاییز ، هوای ابری و حس خزان و برگ ریزانش در وجودم نمایان میشود . باز هم پاییز می آید تا در زراعت گاه آماده روحم ، بذر مهر و بخشش بپاشد .

پاییزهای کودکی را به یاد می آورم که به جز وحشت و رعب دبستان و چهره پرخشم مدیر و ناظم و معلم ، هیچ چیز دیگر نصیبم نمیشد . آن سالها من پاییز را در آغوش سرمای حسرت و سوز دلتنگی های کودکانه ام به دست خاطرات تلخ می سپردم تا شاید برایم زودتر این لحظه های اسف انگیز سپری شود و امید آنکه دیگر هرگز تکراری نداشته باشد . هنوز هم وقتی پاییز از راه میرسد و من عمیق تر نفس میکشم می توانم بوی متعفن آن سالها را در وجودم بیابم که هنوز هم رخت برنداشته که ریشه عظیمی دوانده !

پاییز سالهای شورانگیز نوجوانی را به یاد می آورم که تنها من بودم و یک دل پر از آشوب . پر از شراره های آتشی سوزان که نزدیک بود همه روحم را به خاکستری ناچیز بدل کند . آن سالها دیگر کمتر درگیر فکر کلاس های خشک درس و نیمکت های چوبی پردرد بودم . دیگر به چهره خشمگین و گرگ نمای ناظم و مدیر فکر نمیکردم . برای من موضوعی آنچنان " جنون آور " در دلم ایجاد شده بود که همه " عقل " و " احساس " مرا در سایه آن جنون ، ربوده و مجال هیچ فکر و درگیری دیگر را نمیداد . چه سخت گذشت پاییزهای نوجوانی ام . سرمای حسرتم ، از حالت کودکانه و " برفی " رنگ نوجوانی و " تگرگ " گرفته بود . سوز دلتنگی ام این بار هر سرو سبز و راست قامتی را خمود و پژمرده میکرد . چه سخت بود وقتی هیاهوی نوجوانان خیابان از پشت پنجره های کلاس در گوشم می پیچید ، چه سخت بود وقتی شیطنت های آنان در مقابل چشمانم به مانند یک تراژدی بلند و در طول سالها ، قلبم را به تپیدن های پر از دلتنگی وامیداشت . اما بگو چه کسی می تواند درک کند و بفهمد که این همه دلتنگی و سوز ، این همه بغض فروخورده و خشم سرکوب شده ، از کجا و چرا آمده ؟!!! چه کسی می تواند این حجم از درک و شعور را داشته باشد که بفهمد دلیل دلتنگی های گاه و بیگاه دختر نوجوان چیست ؟!!! اصلا بگو چه کسی می تواند این حجم از فهم را تحمل کند ؟! من سوالی از همدردی و همدلی نکرده و نمیکنم . من هرگز خود را خسته گشتن ها و پیدانکردن ها نمیکنم . من تنها دنبال درک یک " انسان " بوده و هستم . انسانی که تا بحال پیدایش نکردم . تنها امید و مامن رازهای من که میدانم شعوری فراتر از درک احساسات من دارد ، خداست ، فقط خدا ! خدای خوبی که هرگاه از دیگران طرد شدم ، مرا جذب کرد و هرگاه تنها شدم برای من جای همه را پر کرد .

چه سخت گذشت پاییزهای " بی معشوق " درحالیکه دستی در جیب های بارانیِ نداشته ام نبود و قدم هایم به روی برگ های زرد و خشکیده کف خیابان صدای انزجار و تنفر میداد . هر وقت باران می بارید به این فکر میکردم که باران پاییز ، گویی حاصل شکستن همه بغض های فروخورده ام است . همان قطره های سرد باران ، آن روزها چتری بر سر من بود . بارانی ام لباس منزجرکننده مدرسه ، چکمه هایم برگ های ازشاخه افتاده و شال گردنم تازیانه های وحشیانه سوز و تگرگ بود . من با این ها پاییز را سپری کردم و با همین ها بود که فهمیدم غربت پاییز چیست ! که اگر نبودند هرگز نمی توانستم دستان یخ زده پاییز را " لمس " کنم . سرمای دستانی که منشا گرم ترین مهرهاست .

آن همه عشق خالص و شور بودن را از یاد نخواهم برد . از یاد نخواهم برد شانزده سالگی و تغییر ناگهانی و متفاوت افکار و دیدگاهم و تحول دنیای درونم را که چه اثری روی روحم گذاشت . نیازهای یکباره ای که هیچکدوم جایی برای ارضا نداشت و همه آن احساسات ناب در وجودم سرکوب شد . این سرکوب شدن ها و درخودشکستن ها به باقی ماندن طعم و خاطره اکتفا نکرد که نکرد ... که اثر تلخ و زهرمار تک تک آنها در قلبم به قوت خود باقیست . آن سالها پاییز که میشد همه احساسات نابی را که از روحِ تازه به بلوغ رسیده ام جوانه میزد در گورستان یاس قلبم مدفون میکردم . همه احساساتی که آن ها را خفه کردم عزیزانی بودند که هرگز فراموششان نخواهم کرد . کاش یک نفر بود که میتوانست داغ مرگ عزیزانم را برایم سرد کند . عزیزانی که تا ابد جسد یخ زده شان را در گورستان یاد و قلبم خواهم دید . تو بگو جواب روح داغدیده ی من چیست که این همه را از اعماق وجودش پرورانده بود ؟! تو فقط بگو ... همین حالا بگو ، کیست که درک کند ؟!!!

[ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]