از وبلاگ فرشته

این متن رو از وبلاگ فرشته گرفتم . ولی به دلایل امنیتی لینکش رو نمیذارم .

متنش رو خیلی دوست دارم . حداقل برای من که خیلی ملموس و آشناست :

" الان اینجا تنهام درسکوت و محمدامین خوابه . از بیرون بوی هیزم سوخته میاد و منو باز میبره به خونه ی باصفا و ساده مادرجون . خدایا چقدر دلم تنگ شده ! کاش الان با خواهرام و مامانم اونجا روی سکو بودیم . چشمهاتو ببند ...

صدای مرغ و خروسها ، صدای گاوها ، صدای بچه ها باهمون لهجه ی غلیظ گرگانی میاد و باد که صورتت را نوازش میکنه و با خودش همه ی بوهای ده رامیاره . بو کن! ... بوی هرچی که باشه ما بهش میگیم بوی خونه مادرجون ! وقتی باد میاد صداش لابه لای شاخ و برگ درختها میپیچه . صدای تکان خوردن شاخه های درختها توی باغ پشت خونه مادرجون را میشنوی ؟

الان ها مادرجون دولا دولا سماورشو  آب میکنه . سکو را دستمال میکشیم و موکت میندازیم . بابابزرگ از خواب پاشده داره با یه کتاب دعا میاد . رو سکو سفره ای ساده وپربرکت و بی منت پهنه . توی سفره نون هست : نون مادرجون و چند تکه نون قلاچ ... سماور مادرجون قل قل میجوشه و مادرجون یکی یکی به همه چایی میده . چه طعمی داره چایی از دست مادرجون . برای خودش توی کاسه چایی ریخته و داغ داغ میخوره . همه باهم دور یک سفره ی باصفا جمعیم و نان میخوریم . کمی بعدتر قراره بادمجانها را پوست بکنیم برای شام و ما منتظریم تا پوستشونو ببریم برای گاوها .

دیگه داره شب میشه . گوش کن ! صدای اذان از مسجد روستا را میشنوی ؟ بابابزرگ داره میره وضو بگیره . یکی از همسایه ها داره از انتهای کوچه نزدیک میشه و از دور سلام میکنه . مادرجون و بابابزرگ دارن تعارفش میکنن برای چایی . چه ساده و چه صمیمی همدیگه رو سر سفره هاشون مهمون میکنن . نگاه کن ! داره نم نم بارون میاد . میبینی ؟ ... چه لذتی داره !

دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنیم . اینجا غم دنبال ما نمیاد ، چون همه با همیم . کاش چشمهایمان را باز نکنیم ... "

چقدر زیبا توصیف کردی حال اونجا رو . کاش میشد باز هم برم به روستایی که بخش زیادی از خاطرات کودکی ام در سفر به اونجا خلاصه میشه .

راستی یک چیز رو فراموش کردی : از روی سکو ، گاو های عموی مامان رو میبینی که دارند دم هاشون رو تکان میدن و زبان هاشون رو دور دهانشون میکشند :)

[ پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]