باز هم پرستو ها

فکر میکنم روز دوم عید بود که سر ظهر رفتم لب پنجره .

چه شهر خلوتی و چه سکوت زیبایی . آسمان آبی و صدای یاکریم ها و گنجشک ها همراه با نسیم های گاه و بی گاه .

به درخت توت همسایه نگاه میکنم . چه برگان سبز و نورسی در شاخه های تنومندش روییده و هر سال روزای آخر اسفند که میرسه به ما این مژده رو میده که بهار نزدیک است .

دارم فکر میکنم که انگار همه مردم این شهر به یکباره بار سفر بستند و کسی حتی خیال این رو هم در سر نداشته که همین جا بماند و از این چهره شهر که الحق صد و هشتاد درجه با بقیه موارد فرق دارد دیدن کند . یک اتوبوس از خیابان رد میشود . داخلش رو نگاه میکنم . راننده است و دو سه نفر فرد مسن . در افکار خودم غرق بودم که به ناگاه یک نسیم تازه از راه میرسد . این بار با خودش بوی پیاز داغ به همراه داره ... نه ... مثل اینکه هنوز کسی هم مانده که اینجا باشه . پس اشتباه فکر میکردم . این را از بوی همین پیاز داغ سر ظهر و دو سه نفری که در اتوبوس بودند فهمیدم .

حواسم پرت دو یاکریم روبروی من در بالای ساختمان شرکت برق میفته . دارند با هم دعوا میکنن و گهگاه بال هاشون از هم باز میشه . هر کسی میخواد خودش اونجایی که هست بشینه . نگاهم رو ازشون برمیدارم . حوصله تماشای دعوای دو تا بی مغز رو ندارم . چشمم به سنگریزه ها و آشغال های ریز و درشت روی همین ساختمون . بعد از عمل لایزری که کردم این اولین بار بود که میتونستم از این فاصله سنگریزه هایی به این کوچکی رو ببینم . چقدر تیزبینی بذت بخشه . نعمتی که سال ها پیش داشتمش و همه محو بینایی من میشدند . لعنت به بازی هری پاتر و تالار اسرار که از وقتی اومد و توی کامپیوتر ما جا خوش کرد چشمای نازنینم رو ازم گرفت و حالا امروز بعد از سال ها انتظار بازم میتونم مثل همون سالهای بچگی ببینم و به خودم افتخار کنم .

بگذریم ... پنجره رو بستم و رفتم تا حاضر بشم . مهمونا توی راه بودند .

سال 92 هم گذشت . با همه ترس ها و دلهره هاش گذشت . با همه گمراهی ها و کور بودن ها گذشت . امیدوارم سال 93 آغازی باشد برای بینایی دل . همانطور که برای بینایی سر بود . آمین یا رب العالمین .

فروردین 92 :  همه چیز تقریبا به آرامی گذشت . فکر میکردم راهم رو پیدا کردم . غرق در افکار احمقانه پیشینم بودم . خاطرات نحس اسفند ماه دوباره و سه باره تکرار شد . این بار سعی کردم مقاوم باشم . اما اثر تلخ و زهرمارش از اون آثار به یادماندنی در دلم شد . به ناچار در وجودم تحملش میکردم .

اردیبهشت 92 : روزای پر غصه در آغوش شکنجه های روحی و تیر های خلاص بی مهری ها ، نادیدن ها ، ...

خرداد 92 : فارغ التحصیلی مهندسم که همیشه باعث افتخار منه . همینطور مرگ عموی بزرگم و آعاز یک ماراتن بین غم و ترس و آشوب و پریشانی و اضطراب و کابوس و گریه و دلهره در زمین شکننده ی قلبم .

تیر 92 : روزهایی که همه مردم در اوج شادی بودند و من هر روز بیشتر از دیروز در خود میشکستم . ماراتن همچنان ادامه دارد ...

مرداد 92 : در ماه رمضان 92 مدام در حسرت ماه رمضان 91 بودم . چرا اون روزهای پر آرامش رو قدر ندوستم ؟ چرا این ماه رمضان خدا مرا طرد کرده ؟ چرا این ماراتن تمامی ندارد ؟ گویی تازه به مرحله رقابت های سنگین رسیده ... عمل جراحی مادرم و ... هر دم از این باغ بری میرسد .

شهریور 92 : سفر به مشهد الرضا ( ع ) و آرام گرفتن روحم در میان حرم و صدای پای امام رضا ( ع ) .

مهر 92 : من دیگر ترم اولی نیستم .

آبان 92 : تولدی که مرا به زیباترین و پر اتفاق ترین دهه عمرم برد .

آذر 92 : دل مشغولی های بی مورد برای یک مشت آدم بی لیاقت . خدا رو شکر که زودتر از اونچه که فکرشو میکردم از اون مشغله نجات پیدا کردم . اگر آن نبود هرگز روی واقعی بهترین دوستم را نمیشناختم . چه بد امتحانی داد !!!

دی 92 : دل مشغولی ها ادامه دارد ... افکار پوچ و بیهوده ، سیاهی دل ، خواب ، ... همچنان ادامه دارد . این بار من به فکر او هستم . او به فکر ...

بهمن 92 : برای اولین بار سفر حج عمره همراه خانواده . محرم شدن برای خدا - تنها برای خدا - چه لذتی دارد . خدایا شکرت که مرا از آن دل مشغولی های مزخرف نجات دادی و چهره پست همه شان را نشانم دادی . بروند به درک ...

اسفند 92 : عمل جراحی چشمانم در آخرین روزهای سال . برداشتن اولین گام در راه بزرگترین و مقدس ترین هدف زندگیم . این بار اون اصلی ترین مهره زندگیم ( که اتفاقا پوچ ترین هم نبود ) باز هم آمد تا حس خاطرات زهرمار سال پیش رو در نگاه و رفتار و صحبت هاش باز هم در وجودم بیابم . در آخرین روزهای سال 92 بزرگترین بخشش های عمرم را انجام دادم . بخشش تو و تو . شما هایی که گر چه بخاطر خدا بخشیدمتان اما تلخی زخم دشنه ای را که بر قلبم خرد کردید تا ابد در دلم می ماند . من باز هم میگویم خدا بزرگتر است و من به لطف و کرم بی انتهایش شما را بخشیدم . باشد که مرا بپذیرد .

[ چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]