دلتنگ

دلم برایت تنگ شده . خیلی زیاد ! اما چاره ای نیست . این روزها را باید تحمل کرد . گاهی " تنبیه " تنها راه آدم کردن آدم هاست . گاهی به تو فرصت زیاد میدهند . فرصت بسیار زیاد . و اگر تو بدشانس باشی قدر این فرصت های طلایی رو نمیدونی و هر روز بیشتر از دیروز به ناخلف بودنت ادامه میدی . اما وقتی فرصتت تموم شد آن هم خیلی ناگهانی و به اندازه چشم بر هم زدنی ، آن وقت می فهمی که جای هیچ جبرانی نیست . می فهمی که چرا این قدر باید احمق و کور و کر می بودی که امروز به این حال دچار نشی . به این حال خراب . ناشی از فراق ، دلتنگی ، غم ، حسرت ... باید تحمل کرد . روزهای دوری از تو را باید تحمل کرد و دم برنیاورد . زیرا که این انتخاب کاملا اختیاری بود . پس برو ... هر چند که احساس تو از دلم به این سادگی ها بیرون نمی رود . هر چند که این روزها صدایی شبیه جان کندن از دلم شنیده میشود !

تو اما یک آدم معمولی نبودی برای من . تو انگار آینه تمام صفات و احساسات من بودی . بعضی لحظه های شیرین و آرامش بخش رو فقط با تو میشد گذراند . فقط با تو میشد اون احساسات دو نفره رو درک کرد . فقط با تو میشد لذت سفرهای هر ساله قم و جمکران و نماز ها و زیارت های دو نفریمون رو درک کرد . و فقط تو بودی که وقتی به خونه میومدی یه کمد پر از خاطرات قدیمی رو با هم مرور میکردیم و از شدت خنده دل درد میگرفتیم و متوجه گذشت زمان نبودیم . و فقط تو بودی که وقتی میگفتم :‌ " خستم " یک دنیا احساس و حرف داشتی .

این ها فقط به این دلیل بود که هرگز در هدیه خداوند نقصی نیست . و او کسی را به هم نشینی ات برمیگزیند که میداند بهتر از آو برای تو نیست .

اما ...

و این بود آخرین جمله من برای تو :

اول مهر ماه سال 87 در شب قدر و در مسجد ( خانه خدا ) تو رو ازش خواستم و صبح روز بعد در کمال ناباوری ، هدیه ی الهی ام را از خدا گرفتم .

و اما 17 بهمن 92 در حرم امن الهی و در کنار خانه خدا تو رو برای همیشه بهش پس دادم .

[ دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]