صدای پای بهار است که می آید

روز اول اسفند منو به یاد ذوق روزهای مدرسه میندازه . این ماه هم مثل فروردین فقط دو هفته دووم میاورد و تازه اون دو هفته هم حال و هوای عید در مدرسه چنان می پیچید که فکر درس رو از سرم بیرون میکردم و به فکر فعالیت های دیگه ای میفتادم . این روزها که میرسید کلاس های پرورشی از همیشه بیشتر می چسبید و بعضی از معلم ها انگار از همیشه دوست داشتنی تر میشدند !!! نمیدونم چرا . اما انگار بهار با اومدنش همه رو تغییر میداد . حتی سخت گیر ترین و نچسب ترین معلم ها را ! و حتی مدیر بد عنق دبیرستان را .

اسفند رو حتی از خود بهار هم بیشتر دوست دارم . چون انگار لذت انتظار خیلی بیشتر از از لذت وصاله . دیدن جوانه های درختچه های کوچیکی که کنار پیاده رو ها از هر گیاهی زودتر سبز میشن از دیدن شکوفه های بهاری هم بیشتر منو به ذوق میاره . اسم اون درختچه های کوچیک رو فرزانه همیشه میگه اما الان یادم رفته .

روزای اواسط اسفند از کتابخونه مدرسه بیش از 20-30 تا کتاب برمیداشتم و تا آخر تعطیلات عید همش رو تموم میکردم . البته این کتابها رو بطور کاملا قاچاق برمیداشتم چون امانت بردن بیش از دو تا کتاب ممنوع بود . ولی چون من دانش اموز کتابخونی بودم خودم هم بیشتر وقتا مسئول کتابخونه بودم و همزمان با درس خوندن کار هم میکردم ولی بدون مزد . مزد کار کردنم همین قدر برام کافی بود که از نشستن کنار هزاران کتاب به آرامشی میرسیدم که فقط اهلش میتونند درک کنند .

فرزانه و فریده هم از اون همه کتاب ذوق زده میشدند و بعضی از کتابها رو شب ها با هم میخوندیم . البته من بیشتر تک خوان بودم و دوست داشتم بیشتر خودم تنهایی بخونم و با فرزانه و فریده مسابقه میذاشتیم هر کسی که زودنر کتاب ها رو تموم کنه . اما این مسابقه اصلا و ابدا دلیلی نبود تا کتابها رو سرسری بخونیم . چه بچه های عاقل و خوبی بودیم ما .

هیچوقت یادم نمیره روزی که برای آخرین بار رفتم دبیرستان تا کارنامه پیش دانشگاهی رو بگیرم با خودم یه پلاستیک بزرگ از کتاب هایی که پیشم جا مونده بود بردم تا تحویلشون بدم . قیافه خانم "ب" موقع دیدن کتابها خیلی دیدنی بود . چقدر خندیدیم ! اونم آخرین روز فهمید چه دانش آموز محقق و اکتیوی همچون گوهر داشتن و قدرش رو نمیدونستن .

بهرحال امروز از نظر من روز نوید قدم های بهاره . این روز رو به درون پر از احساسم تبریک میگم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+بعضی از آدم ها رو از زندگیت پرت کن بیرون تا ببینی چقدر نفس کشیدن زیباست . مثل من که برای همیشه حذفت کردم اما هنوزم در " ری سایکل بین " قلبم حضور داری . برای اینکه شاید یه روزی تونستم تو رو به بزرگترین آرزوت برسونم و اونوقت باید بهت دسترسی داشته باشم .شاید اون روز یکی از همین روزا باشه اگر خدا بخواد . الان نمیدونی که استارتش رو زدم .

+حتی اگر سرت خیلی شلوغه و انبوه فکر و مشغله و کار و مشکلات روی سرت ریخته فقط ده دقیقه رو به خودت و احساست و  خدای خودت اختصاص بده تا ببینی چند برابر انرژی دریافت میکنی . مثل من که غم ِ همه روزایِ بی مهری دیدن از تو رو با همین چیزا جبران کردم .

+خوش به حالت که این قدر آدمی . کاش منم مثل تو بودم و مثل تو فکر میکردم . هرچقدر میخوام یه چیزی ازت گیر بیارم که به خودم ثابت کنم این خبرا هم که فکر میکنم نیست ... دریغ ! نمیدونم میدونی یا نه که یه بار ازت این سوال رو کردم و جواب تو برام خیلی عجیب بود . تا حالا چنین چیزی رو نه از کسی شنیده بودم و نه حتی به ذهن خودم رسیده بود . حالا میفهمی که چرا میگم کاش منم میتونستم مثل تو فکر کنم . دارم فکر میکنم کاش یه کتاب از تمام عقایدت رو مینوشتی تا هزار دفعه میخوندمش . این حس من گاهی وقتا به حسادت تبدیل میشه اما خوشبختانه هنوزم میتونم مهارش کنم . هرچقدر هم بزرگ باشی خدای تو بزرگتره و از رگ گردن به من نزدیکتره .

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]