امروز به لینک های خاک خورده ی وبم رفتم. چه قدر برام نا آشنا شده بودند... چه روزگاری رو با این وب ها گذروندم! اما دلم برای هیچکدوم از اون روزا تنگ نشد. هرگز دلم برای گذشته هام تنگ نمیشه و گاهی حتی فکر کردن به آینده هم مرا آزار میدهد.

صاحب یکی از این وب ها دوستی بود که اولین بار در یک نیمه شب از شب های ماه رمضان سال 90 به هم کامنت دادیم. یادم نیست دقیقا کدوممون اولین کامنت رو داد. ولی اینو یادمه که توی اون نیمه شب گرم تابستونی، بهم کامنت داد: دختر، تو این وقت شب بیداری؟؟؟... از متن کامنت هامون صدای خنده میومد. چقدر خاطره انگیز شد... و همین خنده ها که از دو شهر مختلف در صفحه های مجازی می نشست، آغاز دوستی پاییزی ما رو رقم زد. اون سال هر دوی ما داوطلب کنکور بودیم. چقدر به هم دلداری میدادیم و بازم استرس تمام جون ما رو گرفته بود. اولین باری که شمارشو برام فرستاد تا موضوعی مهم رو بهم بگه، خیلی تعجب کردم.عصر یک روز پاییزی باهاش تماس گرفتم اما جواب نداد. بهش اس ام اس دادم اما بازم جوابی نیومد! یه مدت صبر کردم و خبری نشد... شب شد و من داشتم فیزیک پیش 1 ، فصل امواج تداخلی در آب و صوت و چیزی تو این مایه ها رو میخوندم که پیامش رسید که عذرخواهی کرده بود. همون موقع دوباره باهاش تماس گرفتم. اولین بار بود که صدای همو میشنیدیم. موضوعی رو که باید، بهم گفت. از نیت و خیرخواهیش خیلی خوشم اومد و ازش تشکر کردم. وقتی قطع کردم و برگشتم تا ادامه درسم رو بخونم دوباره پیام داد: فریبا یه چیزی بگم؟... صدات چقدر قشنگه :-* ... و من تا مدت ها اون پیام رو پاک نکردم.

اون شب اولین رابطه تلفنی ما بود. بعد از اون حتی وقتی نتایج اولیه و نهایی کنکور هم میومد با هم تماس میگرفتیم و برای انتخاب رشته مشورت میکردیم... اس ام اس، میس کال و...

چند شب پیش وقتی بعد از مدت ها پیامشو توی وایبر دیدم خیلی تعجب کردم. میگفت اونم خیلی وقته دیگه حوصله وب و ... رو نداره. اون شب وقتی خبر عروس شدنشو بهم گفت خیلی خوشحال شدم. چون از گذشته اش خبر داشتم و میدونستم که باید خوشبخت بشه. مهتا از من یک سال بزرگتره و دانشجوی سال سوم روانشناسی بالینی. ولی هر دوی ما متولد آبانیم و خصوصیاتی بسیار شبیه هم. مهتای عزیزم یک دنیا برات آرزوی خوشبختی میکنم.

نمیدونم چی شد که ماجرای خودم و مهتا رو نوشتم. داشتم از لینک های وبم و روزایی که باهاشون داشتم میگفتم. بهرحال مهتا موضوع این پستم شد.

این روزا انتظار هیچ چیزی رو ندارم. تنها به خدایی فکر میکنم که باید اطاعتش کنم. این روزا تنها به دلتنگی های بهاری ام فکر میکنم. این روزا فکر میکنم چقدر خوبه که تعطیلات تموم میشه و من بازم میرم دانشگاه. روزای دانشجویی و دنیا دنیا استرسی که بخاطر مسائل خاص رشته ام دارم... دنیا دنیا اضطرابی که بخاطر یاد نداشتن و راه های نرفته ی پیش رو دارم... دنیا دنیا خنده های بی دلیل و احمقانه و بلند بلندی که با دوستانم سر میدیم بی آن که این همه نگرانی ما رو از رو ببره... دنیا دنیا تفریح و شادی و گشتن و خرج های الکی در مسیر تکراری و خسته کننده دانشگاه و این طرف در دل من دنیا دنیا غمی که پشت نقاب خنده هایم جا خوش کرده... برای من یعنی همه زندگی 21 سالگی.



تاريخ : چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

ناراحتم از اینکه چرا بعضی وقتا مجبور میشم جوری زندگی کنم که فقط روزهام بگذره تا من برسم.

مجبور میشم لحظه هامو سپری کنم، جای اینکه اونا رو زندگی کنم و این بدترین حالت ناشکری و بدبختی یه آدمه. ولی... کاش هیچوقت مجبور نشیم باشیم تا بگذریم.



تاريخ : دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()