گاهی بعضی از احساسات زمانی به قلبت هجوم می آورند که در واقع زمانش نیست . پس تو مجبوری یا تحملش کنی و دم برنیاوری یا اینکه به ناچار برای مدتی موقت صدای مزاحم آنها را در قلبت خفه کنی تا زمان مخصوصش برسد و آن وقت دستت را از روی دهنشان برداری تا دوباره به جوشش بیفتند .

اما ناباورانه می بینی در طول سالهایی که آنها را خفه کرده بودی برای هیچ یک نفسی باقی نمانده و دیگر به سختی صدایشان را میشنوی . دیگر هر کاری کنی این احساسات به اوج شور و خروشی که قبلا داشتند نمیرسند . وقتی احساسی نباشد تو مثل یک مرده ی متحرک میشوی که حوصله و حال کسی را نداری و تنها به این فکر میکنی که چه خوب میشد اگر همون زمانی که احساسات تازه به بلوغ رسیده ی قلبت قیل و قال راه انداخته بودند تو چیزی را داشتی که اکنون . کاش میشد زمان های معکوس را با هم تطابق داد . کاش میشد ...



تاريخ : جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

امروز سه شنبه مورخ 1393/2/2 ساعت حدود 9:15 صبح برای دومین بار خاله شدم .

محمدامینم ، عزیز دلم ، خوش اومدی به دنیا ماچماچماچ

اگه تو نبودی من نمیتونستم درس بارداری و زایمان و مراقبت های پره ناتال رو خوب یاد بگیرم . موش آزمایشگاهی من تولدت مبارک . ببخشید که هر وقت تو شیمک مامانت خواب بودی من میومدم و معابنه ات میکردم و از خواب بیدارت میکردم . هر چند که همیشه از زیر دستم در میرفتی و کلی شیطونی میکردی . یه عالمه دوستت دارم جوجه تپلی ماچ



تاريخ : سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()