به خواست خدای بزرگ از معنوی ترین و روح انگیز ترین سفر عمرم برگشتم . سفر به سرزمین وحی و به شهر پیامبر . واقعا این سفر برای هر روح مجروح و آسیب دیده ای و هر دل شکسته ای یک نیاز مبرم و ضروریه . بخصوص وقتی دستان و صورتت رو روی سنگ معطر و مطهر کعبه میذاری ، همه وجودت سرشار از انرژی مثبت و حس خوب میشه . حس میکنی جاذبه ای آنچنان قوی اطرافت رو فرا گرفته که حتی دلت نمیاد و نمیخواد که سر از قبله ی عالم برداری . با همه وجودم حس میکردم که در این حالت گوشه ای از وجود با عظمت خدای تعالی رو در آغوش گرفتم ...

... و تا زمانی که به مدینه النبی (ص) سفر نکنی به مظلومیت و غربت شیعیان پی نمی بری . زیارت ائمه بقیع و دیگر اجساد و ارواح مطهر و مقدس این قبرستان ، زیارت خانه محقر بانو فاطمه زهرا (س) که محل نزول وحی بود ، رفتن به محل اصلی مسجد النبی و حتی زیارت قبر پیغمبر خدا (ص) ، همه و همه یا منع شده یا با محدودیت شدیده . دیدن خاک چهار امام معصوم بدون حتی یک نشان و سنگ قبری کوچک ، قبر بی نشان حضرت زهرا (س) و ... دل هر شیعه ای رو به درد میاره .

به جز این مکان های اصلی ، این دو شهر مقدس ، حجم زیادی از تاریخ زندگی پر فراز و نشیب پیامبر و خاندان مطهرش رو در خود جای داده و به هر گوشه ای از این دو شهر نگاه کنی حداقل یک نشان از رد پای آنها و جای نماز گزاردن و جنگ های پی در پی شان و ... می بینی که بسیار زیاد هستن و فرصت شمردن همه شان را ندارم و به همین مقدار قناعت میکنم .

خلاصه آنکه برگشت از این سفر پر بار هر چه دلتنگی و غم به همراه داشت به همون اندازه هم از دست عرب ها راحت شدیم . بخصوص خانم ها یه نفس راحت کشیدند ! با وجود همه دلتنگی ای همراهم بود روزای آخر دلم برای شهر پر خاطره خودم تهران به شدت تنگ شده بود . دلم برای پنجره اتاق و صدای یاکریم های حیاط و درخت پرتقال و صدای بچه همسایه و گوشه دنج تنهایی هام به شدت تنگ شده بود . دلم برای خیلی چیزا تنگ شده بود که جز با برگشتن به اینجا برطرف نمیشد .



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

جمعه 11 بهمن 1392 عازم سفر حج عمره هستم . این فرصت طلایی برای اولین بار در زندگیم نصیبم میشه و از خیلی وقت پیش لیست بلند بالایی از حاجات دلم رو تنظیم کردم تا به خدا بگم . خیلی هیجان انگیزه اینکه مهمونخونه خدا باشی .

در مکه مکرمه و مدینه منوره دعا گو و به یاد همه دوستانم هستم به جز اون دوست بی معرفتی که بعد از پنج سال و نیم خودشم میدونه چه گندی زد به رابطمون . هر چند که خبر نداره . هر چند که نمیدونه دیگه تماس هاش و رفتارهاش برام مهم نیست . هرچند نمیدونه ازش دلسرد و نا امید شدم . هر چند هنوز نمیدونه این بار دیگه فریبای قدیم نیستم . هر چند هنوزم فکر میکنه من همیشه در دسترسشم و هر وقت که خواست و اراده کرد ، هر وقت از همه اطرافیان و اتفاقات زندگیش دلزده شد بازم میتونه بیاد و به من به چشم یه همدرد و همراه صمیمی و دست از جون شسته نگاه کنه . هر چند که هنوزم خیالش از بودن من و رفیق صمیمی بودن راحته ...

اما دیگه جایی در یاد و در دل من نداره . اینو وقتی میفهمه که بدون خداحافظی ازش برم و وقتی هم برگشتم پی اش  رو نگیرم و حتی جواب تماس هاش رو ندم .

خداوند منان را سپاس که به من نشان داد آدم هایی که فکر میکردم آن قدر ها هم خوب نیستند . خدای بزرگ را سپاس که ذات واقعی آنهایی را که خوب " می نمودند " به من نشان داد تا دیگر در پی خوبی هاشان دنباله رو آنها نباشم .

این روز ها به این نتیجه رسیده ام که حجم عظیم دلتنگی ها و غم هایم از درک و شعور آدم ها تجاوز کرده ...

پس هرگز فراموش نکن ؛

تنها مونست خداست .

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار



تاريخ : سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()