هنگامی که برگ های پاییز را زیر پاهایت له میکنی،به یاد آور روزی را که نفس به تو هدیه میکردند

رمضان مبارک !

چه حس و حالی داره ماه رمضون . بخصوص سالهای اخیر که همیشه با تعطیلات تابستون همراه بوده .

زیباترین و پر اتفاق ترین ماه رمضون هایی که این سالها داشتم مربوط میشه به سالهای 86 - 87 - 89 و 90 .

سال 86 رو دوست داشتم بخاطر آدمایی که برای اولین بار با این دقت اونا رو میشناختم و میدیدم . و از اون بین ، یک نفرشون بود که بیشتر از همه ذهن منو به خود مشغول کرده بود . اون سال ، درونم غوغایی بود که فقط فرزانه جون قلب میدونه و فقط اون درک میکنه .

سال 87 رو بخاطر یه اتفاق خیلی بزرگ که به جز ماه رمضون ، همه تابستون 87 رو برای من به زهرماری تبدیل کرد که امروز برام شیرین ترین خاطرست .

و اما سال 89 تنها بخاطر دنیای پر رمز و راز 16 سالگی دخترانه ام . دنیایی پر از تحول و تفاوت که هیچ دختر 16+ سال نیست که این سن رو با همه اتفاقات درونش از یاد ببره . دنیایی پر از حماقت و شیرنی . هر چه بیشتر در این حماقت دست و پا بزنی دنیایت شیرین تر و خاطره انگیز تر است . حماقتی اما کاملا بی خطر ! یا شاید آتش زیر خاکستر .

سال 90 هم که تنها دلیل باقی موندنش در قلبم این وبلاگه . این وب رو مهندس فرزانه جونم قلب اون سال در ماه رمضون به من هدیه داد قلب . همون سالی که تابستون نداشتم . هر روز از صبح تا غروب کلاس کنکور میرفتم . دنیای وبلاگ نویسی رو دوست داشتم . برای آینده وبم خیلی نقشه میکشیدم . اما اون ذوق بعد از حدود دو سال نابود شد تا جایی که امروز و در این لحظه که جملات این پست رو تایپ میکنم هیچی ازش باقی نمونده . نه حتی یک ذره از خاکسترش . امروز من بین این وبلاگ و دفتر سبز خاطراتی که در کمدم دارم هیچ تفاوتی قائل نیستم . جایی فقط برای خودم . ماه رمضون سال 90 بعضی روزا نزدیک افطار که میشد با فرزانه میرفتیم پشت بوم . کتاب و مجله میخوندیم . حرف میزدیم . از توی خیابون آدمایی رو نگاه میکردیم که همگی با دستای پر میرفتن خونه هاشون . گاهی با نسیم های بی حال تابستون بوی غذاهای مختلفی رو حس میکردیم که از خونه همسایه ها میومد . دلمون میخواست موقع افطار بریم خونه همه اون مردمی که دستشون چیزی بود یا بوی غذاهاشون میومد . دلمون میخواست پشت بوم همیشه در همون ساعت افطار باقی می موند . یادش بخیر ! یه شب فرزانه ساعت 12 نیمه شب طبق عادتش رفت کنار در پشت بوم که درس بخونه . همون جایی که بین 4 طبقه آپارتمان ، تنها جایی بود که به قول خودش کسی مزاحم درس خوندن و تمرکزش نمیشد که البته بازم میشد :) منم باهاش رفتم . هوا بارونی بود . گاهی شدت میگرفت و گاهی کم میشد . فرزانه تا سحر درس خوند و بعدش توی اون تاریکی سحر باز هم رفتیم و خونه هایی رو نگاه کردیم که چراغ هاشون روشن بود و از توی بعضی از پنجره ها حتی آشپزخونه و کارکردن خانم هاشون پیدا بود . یکی از همین خونه ها این قدر به ما نزدیک بود که حتی صدای ظرف ها و باز و بستن در یخچالش هم میومد . اما توی تاریکی شب کسی ما رو نمی دید . اون روز همون روزی بود که فرزانه برای بار دوم توی آزمون شهر رانندگی رد شده بود و کارت ملی اش رو هم گم کرده بود و با هزار نذر و نیاز پیداش کرد . یادته فرزانه ؟ آبروی اون رفتگره ؟؟؟!!! یادته وقتی برگشتی آموزشگاه و دیدی کارت ملی ات نیست با ماشین مربی خودت که اون ساعت هنرجو داشت برگشتی میدون 92 نارمک و با اون همه استرسی که داشتی هنرجوئه هم تازه کار بود و با هر گازی که میداد ماشین رو خاموش میکرد تا بالاخره مسیر 20 دقیقه ای رو بعد از یک ساعت بهش رسید . اون شب چقدر حالت گرفته بود . دفعه ی بعدش که بالاخره قبول شدی چقدر ذوق مرگ بودی . وقتی برگشتی شیرینی قبولیت هم گرفته بودی . دقیقا یادمه 17 شهریور بود . همون روزی که آخرین کلاس کنکورم در تابستون برگزار میشد . کلاس فیزیک بود .به همون مناسبتی که اون قدر خوشحالم کرده بود این پست رو گذاشتم . همون روزی که چند روز بعدش با عمه اینا رفتیم مشهد . اون سفر به یادموندنی .

یادته فرزانه ؟ عنوان این پست تو رو یاد چی میندازه ؟ ( رمضان مبارک ! ) با همون لحنی که خودت میدونی .

اینایی رو که گفتم فقط من و تو میفهمیم . اینایی که حتی یک قطره از دریای خاطرات اون سال نمیشه .

[ یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]

سیاهه 2

هر جور که باشی

هر مدلی که باشی

هر چیز که بپوشی

هر چیز که بگویی

هر آیینی داشته باشی

هر مذهبی ...

هر ارزشی ...

هر دیدگاهی ...

هر ظاهری ...

هر چــــــ یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ز یــــــــــــــــــــــــــــــ ....

... که باشی ؛

باز هم محکومت میکنند .

باز هم قضاوتت میکنند .

باز هم نصیحتت میکنند .

باز هم دلسوزیت میکنند .

باز هم خود را در مقامی می بینند که اظهار نظر کنند .

من اما فکر میکنم اظهار نظر کردن در مورد انسان سخت ترین کار دنیاست .

فقط یک نفر میتواند نظر بدهد و او خداست .

میدانی چیست ؟

میخواهی مثال بزنم ؟

این پست را یک بار حذف کردم و از اول نوشتم . خواستم تا از دل برآیم و بر دل نشینم .

خواستم حرف دلم را بزنم .

خواستم حسرت درونم را بنویسم .

خواستم از چیزی بگویم و از مردم و جامعه ای که مرا آزار میدهد .

حرف هایم ممکن است کلیشه ای باشد .

ممکن است حوصله سر بر باشد .

وقتی که شنیدنش ، خواندنش حوصله سر بر باشد چقدر باید زندگی کردن با آن و همراه آن سخت و نکبت باشد . چقدر زهرمار !

ذات آدم ها را دوست ندارم .

چون هیچوقت مرا به چشم " من " ، به چشم " بودنم " نگاه نکردند .

آنها دوست دارند هر کسی را آن طور که میخواهند سنجش کنند . دوست دارند همه را شکل فکر خود ببینند .

دوست دارند فکر و عقیده شان را سرمشق کنند تا همه از روی آن دیکته بنویسند . هزار هزار بار بنویسند . آن قدر بنویسند که بشوند خود او . بشوند فکر و عقیده ی او .

من یک دخترم .

وقتی چادر میپوشم میگویند متحجر است .

وقتی مانتو میپوشم میگویند همه کاره است .

وقتی علاقه ام موسیقی باشد یا قرآن مغز پوچ و بیهوده شان در هم گره میخورد . ذهن بیمار آدم ها بعضی چیز ها را در کنار بعضی چیزهای دیگر نمی پذیرد . حتی اگر هریک در حریم امن خود باشند .

فرقی ندارد این آدم ها چکاره باشند ؟ دکتر باشد یا بی سواد ! یک میکروب وقتی وارد بدن میزبانش شود نمیداند پزشک است یا بیسواد . چه فرقی میکند برای آن ؟ این مریضی فکر و روح ، آدم ها را از هم تشخیص نمیدهد . مگر اینکه آدم خودش تشخیص دهد و نخواهد که مریض باشد و مریض فکر کند .

در دنیایی این چنین زشت و نکبت که بیشتر آدم هایش مریض اند و هر کس یک جور تو را قضاوت میکند بهتر آن است که فقط خودت ، خودت را قضاوت کنی تا جز یک راه نروی و آن راه خودت .

[ پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ] [ نظرات () ]