این لحظه ها

ناراحتم از اینکه چرا بعضی وقتا مجبور میشم جوری زندگی کنم که فقط روزهام بگذره تا من برسم.

مجبور میشم لحظه هامو سپری کنم، جای اینکه اونا رو زندگی کنم و این بدترین حالت ناشکری و بدبختی یه آدمه. ولی... کاش هیچوقت مجبور نشیم باشیم تا بگذریم.

[ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

باز کن پنجره را که بهاران آمد

در من اینک کوهی ،

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگامی شکوفایی گل ها در دشت ،

باز می گردم

و صدا می زنم :

            آی!

            باز کن پنجره را،

            باز کن پنجره را

                                    ــ در بگشا !

            که بهاران آمد!

            که شکفته گل سرخ

            به گلستان آمد!

            باز کن پنجره را !

            که پرستو پـَر می شوید در چشمه ی نور،

            که قناری می خواند،

                        ــ می خواند آواز ِ سرو

            که : بهاران آمد

            که شکفته گل ِ سرخ

            به گلستان آمد!

سبز برگان ِ درختان ِ همه دنیا را،

نشمردیم هنوز

 

من صدا می زنم :

            آی!

            باز کن پنجره را،باز آمده ام

            من پس از رفتن ها،رفتن ها؛

            با چه شور و چه شتاب

            در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام

 

داستان ها دارم،

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ،

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها

و صبوریِّ مرا

کوه تحسین می کرد

           

            من اگر سوی تو بر می گردم

            دست من خالی نیست

            کاروان های محبت با خویش

            ارمغان آوردم

 

من به هنگام  شکوفایی گل ها در دشت

باز بر خواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

                        آی!

                        باز کن پنجره را!

پنجره را می بندی ...

"حمید مصدق"

[ پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

تو

...

تو نیستی و مدام بارِ غمِ تو

داره سنگینی میکنه رو سینه ام

...

تو نیستی که ببینی انتظارت

منو آهسته از پا درمیاره

هراس از انتظاری بی نتیجه

داره قلبم رو از جا درمیاره

از این میترسم این قدر دیر کنی که

جهانِ منو خاموشی بگیره

یه جوری فکرِ من درگیر شه با تو

که ذهن من فراموشی بگیره

واسه آغوش گرفتن تو

قلبم به رفتارِ تنت عادت نداره

کسی که عکستو بوسیده یک عمر

به عطر بدنت عادت نداره

[ جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

احساسات پرکشیده

بعضی از احساسات، نزدیک اند که از دستت برن و وقتی هم رفتن دیگه هرگز برنمیگردن!

من از این دست احساسات زیاد تجربه کردم. زیاد بوده احساسات و احوالات بخصوصی که قدیما - یا شاید همین مدت اخیر - داشتم و به دلیل بی توجهی ام نسبت به اونا و به خیال اینکه در موقع مناسب باهاشون رابطه مناسب رو برقرار میکنم، باعث شد تا بی خبر از دلم پر بکشن. تا امروز که هر چه میگردم در وجودم، اونا رو نمی یابم!

بعضی هاشونم هستن مدتی بهشون بی توجه بودی اما هنوز به خط قرمزی که اونا رو از وجودت جدا میکنه نرسیدی. برای من، از این دست احساسات هم هست. احساساتی که ناگاه به خودم میام و می بینم ای وای من!!! اگر دیر میرسیدم آن وقت...

مثل احساس من از روزای اسفند ماه و نزدیک عید :)

آخ که چه گنج عظیمی بود میان احساسات بخصوص من که نزدیک بود بسان مرغ از قفس پریده، مرا داغدار نبودنش کند.

[ پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

دخترهای دبیرستانی

امروز صبح ساعت هفت داشتم میرفتم درمونگاه و در بین راه از کوچه ای رد شدم که یه دبیرستان دخترونه اونجاست. منم چون میرفتم پیش پزشک محبوبم، تیپ خوشگل زده بودم. در همون مسیر کوتاه دخترهای زیادی رو دیدم که داشتند میرفتند دبیرستان. بیشترِ اونا وقتی از کنارم رد میشدند - بخصوص اونایی که از چهرشون پیدا بود از اون دست دانش آموزای خاطی هستن - بهم زل میزدن و نگاهشون شبیه تفکراتِ نوجوانی بود. میتونستم حس تک تکشون رو از نگاه های معنی دار و عمیقشون بخونم و با تمام وجودم درک کنم. اون هم در یونیفرم منزجرکننده مدرسه و ابروهای بی ریخت و ظاهری که متاثر از بلوغ بود. من هم با نگاه هاشون همراه میشدم و نگاهم رو در چشم هاشون زوم میکردم و در دلم حسی مختلط چنگ میزد:

حس روزای دبیرستانِ خودم که چقدر منو آزار میداد و با همین حس بود که همه اونا رو درک میکردم؛

حس رویاهای نوجوانی که امروز صبح و همه روزهای اخیر و بعد از این، به من چسبیدند و من باهاشون زندگی میکنم. آن هم رویاهایی مسخره اما به عظمت عقده های سخت و سنگی؛

حس غروری که مقابل اون دخترا داشتم. حسی که بیشتر از همه به من لذت میداد. دلم میخواست داد بزنم و ازادی و رهایی خودم از مدرسه رو توی صورتشون بکوبم. دلم میخواست داد میزدم و چند تا فحش آبدار نثار مدیر و ناظم هایی که در دفتر مدرسه لمیده بودند میکردم تا ببینم آیا من رو هم مثل این دخترا تهدید به کسر نمره انضباط میکنن؟! دلم میخواست فریاد بزنم و بگم یه روز رسیده که اول هفته ست، ساعت 7 صبحه، فصل مدرسه هاست،... اما هیچ میز و نیمکت چوبی در هیچ کلاس درسی منتظر من نیست. هیچ معلمی نام مرا برای حضور و غیاب نمی خواند. هیچ صف کلاسی منتظر نظام من نیست و هیچ معلمی منتظر درس پرسیدن و امتحان گرفتن از من نیست. روزی رسیده که اسفندماه و اول هفته و ساعت هفت صبحه. اما من ابروهامو برداشتم. ناخن هام رو سوهان زدم. آرایش کردم. تیپ خودم رو زدم و هیچ مشق شبی به عهدم نبوده... چه عجیب بود اختلاط این احساسات، اما فوق العاده زیبا !

موقع برگشتن، از همون کوچه رد شدم ولی این بار صدایی از حیاط مدرسه نمیومد. ساعت حدود هشت و نیم بود و همه سرکلاس بودند. در دلم به همه اون دخترا گفتم: خداحافظ ! من دارم میرم خونه. آن هم در تاریخ 9 اسفند روز شنبه ساعت هشت و نیم صبح :)

[ شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

نزدیک شکفتن

به عید و به بهار نزدیک و نزدیک تر میشویم.

این روزها همچنان میگذرند تا به بهار و نو شدن برسیم.

میگذرند اما آن که چگونه میگذرند مهم است. شاعر در این مورد چیزی توی این مایه ها میگه: این روزها که میگذرد شادم... چون شادم این روزها میگذرد!

بعضی روزها هم باید گفت: این روزها که میگذرد غمگینم... چون غمگینم این روزها میگذرد!‍

این روزها مثل همه روزهای دیگه میگذرند، حتی بدتر...

نعمت هایی چون سلامتی و ثروت و علم و خانواده و سرپناه و ... و ... و ... هم هستند. اما غم هم هست. دلگیری هم هست. غمی که همیشه بوده و بعد از این هم خواهد بود.

خیلی وقت است که وجودش دیگر مهم نیست. سوزش این زخم روح دیگر مهم نیست. حتی اگر روزی نباشد منتظرم که بیاید... نه آن که پیشاپیش آن را به زندگیم فرا بخوانم. اما اگر نباشد و متعجب تر آن که برعکسش باشد، شاد نخواهم بود و شادی را باور نخواهم کرد. چون میدانم که خواهد آمد.

در هر صورت میگذرد و همچنان غم آلود میگذرد... حرص آور و عصبی میگذرد... دلتنگ و بی نشان میگذرد... با پر از سرزنش و افترا میگذرد.

بگذار بگذرد... به درک که اینچنین میگذرد.

بزرگترین شادی من این است که هیچکس نمیداند تا چه اندازه غمگینم :))))

بهار می آید اما هیچ بهار، نو نمیشوم...

و هیچ عید ...

[ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

" آن قدر دلم گرفته...

 ... که حتی ته دیگ سیب زمینی هم خوشحالم نمیکنه! "                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

 

[ چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

خاطره این روزها

چند روز اخیر حس یه کاه سرگردان در میان گردبادی رو داشتم که هر لحظه منو به سمتی می برد. گاهی اوج میگرفتم و خیالم تا آینده ای دور و البته دلخواه پر می کشید. گاهی پایین تر سرکی به گذشته های دور، خیلی دور، خیلی خیلی دور، آن قدر دور که دیگر دستم حتی به نشانه ای از آن دوران نمی رسد. حتی یک نشانه و یک یادگاری. گاهی روی زمین رها میشدم. زیر پای افکار بیخود. افکار بی دلیل، پوچ و بیهوده که هدفی جز تخریب همه ی من نداشت.

با همه این حرف ها هرجا که بروم و یا فکرم به هرجایی سرک بکشد، در انتها چیزی جز زمان حال و لذت حال برایم نمی ماند. زمانی که حتی با یک فکر، با یک سقف، با یک هوا هر چند با تغییر جزئی، حس جنون سرسام آوری مرا در بر میگیرد که گویی نوستالژی عظیمی در قلبم به پا شده! در حالیکه از آن چیزی بیش از یک شبانه روز نگذشته.

روزهای خیلی شیرین یعنی روزهایی که جاریست و هیچ کجای دنیا، روی هیچ سنگ و تراشه و کتیبه ای گواهی بر تکرار آنها حکاکی نشده!

امروز خیلی خیلی خیلی دلم برای گذشته ها و کودکیهام تنگ شده بود. امروز همش به روزای بچگی و زمانی که مدرسه نمیرفتم فکر میکردم. امروز همش به یاد روزای شیرین و عزیز و نازنینم بودم که در انها هیچ فکر اینده ای نبودم. در انها هیچ از بیخود بودنی نبود. در انها خبری از هیچ بدی و شرارت و رذالت نبود. انجا هرچه بود صفا و پاکی و سادگی و بی مسئولیتی و بی فکری بود. دلم برای خیلی از روزاش تنگ شده. دلم برای روزاییش تنگ میشه که حتی نمیتونم از عهده توصیفش بربیام و این بخاطر احساساتی است که از اون روزا دارم. ای کاش میشد فقط یه بار دیگه به اون روزا برگشت. کاش میشد بازم بی مسئولیت بود. کاش میشد بازم بی توقع شاد بود و خندید. کاش میشد بازم بی خیال و رها و ازاد از هر قید و بندی بود. دلم پر میکشه برای تکرار فقط یه خاطره خوش. دلم پر میکشه برای تکرار روزهای ناب. خدا را شکر میکنم اما برخی روزها دیگر تکراری ندارند.

روزایی که میرفتم پیش دندونپزشک دوست دارم. روزایی که اکثرشو با مامان و بابا میرفتیم خونه فرشته تا محمدامین وروجک و شیطون رو ببینیم و غروب برمیگشتیم خونه پیاده و چقدر خوش میگذشت و حس و حالم زیبا بود وقتی که از از کنار مسجد رد میشدیم درحالیکه صدای قران قبل از اذان مغرب ازش میومد و درش به روی همه بندگان خدا باز بود و چراغ هاش روشن و با صفا بود.

میومدم خونه و مینشستم پای کامپیوتر با همه صفاهاش, دور میزدم, درس میخوندم, تو دفتر سبز خاطراتم مینوشتم و مینوشتم, به رویاهام فرو میرفتم, صداهامو ضبط میکردم, اهنگ میخوندم و دکلمه میکردم و هزار بار تکرار میکردم, با بابایی و فریده شام میخوردیم, حرف میزدیم, تی وی نگاه میکردیم, موقع خواب بخاطر رویاهای شیرینم ذوق میکردم و دلم غنج میرفت بخصوص وقتی که فرداشم تعطیل بودم,... اینها برنامه های روتین من بودند.

از مطب دندونپزشکی آقای دکتر خیلی حس و خاطره زیبا برام بجا موند. درست مثل روزای بچگی. مثل روز اولی که با بابا و فکر کنم با فهیمه رفتیم اونجا و من فقط شش سالم بود. مهشید ح هم همراه علی با ما اومده بود و چقدر در تمام اون مدت برای علی چیزمیز خرید و من با تفکر کودکانه ام تنها به این فکر میکردم که علی چه بچه لوس و مسخره ایه و چقدر ازش بدم میومد وقتی همه توجه ها به اون بود...

مطب آقای دکتر هنوز هم با همون دیزاین و سبکی جدیدتر پابرجا بود. این بار اما بعد از سال ها اونجا رو باز هم می دیدم و فکر کردم دندون های مزخرف من چطور در این سالها بی صدا سرجاشون نشسته بودند؟!

زیر دست آقای دکتر و وسایل منزجر کننده دندونپزشکی به داستانی که چند شب قبلش خونده بودم فکر میکردم. به جمله : " هیچوقت فکر نمیکردم دکترها هم عاشق میشوند... آقای دکتر پشت تلفن حرف های عاشقانه میزد, انگار داشت با معشوقش صحبت میکرد. "

خیال من از عشق یک دکتر محدود به ادم های هم رده خودش بود. اصلا فکر میکردم یک دکتر هرگز عاشق نمیشود. و چقدر زیباست اگر عشق بازی یک دکتر را ببینی... آقای دکتر با رفیقش در مطب حرف میزد و میخندید. گاهی از شوخی هاش خندم میگرفت. دکتر هم با من میخندید و من وقتی از آن فاصله نزدیک به دکتر نگاه میکردم فکر میکردم چقدر بعد از این همه سال که نیومده بودم مطبش پیر و شکسته تر شده! یاد کودکی هایی افتادم که شکلات های دوست داشتنی من, منو بارها زیر دستگاههای اون مطب خوابونده بود. و باز هم به قول افتخاری: یادم آید شوق روزگار کودکی...

اینها که گفتم فقط مخصوص روزای ویزیت دندوندپزشکی نبود. اینها دنیایی از احساس ماورایی است. ماورای دکمه های حقیقی و نوشته های مجازی.

...

 

      وای باران

            باران

        شیشه پنجره را باران شست

        از دل من اما ،

        چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

                                                            ...

[ جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

بهمن

بهمن از راه رسیده :)

ماه تمام شدن امتحانات و شروع ترم جدید. ماهی که هرچقدر بیشتر به اواخرش نزدیک میشیم مامان بیشتر به فکر شروع خونه تکانی میفته.

بهمن ماه، موعد رسیدن دهه فجره. دهه ای که همیشه ازش خاطره خوبی داشتم. چون در این زمان همیشه در مدرسه ذوق مرگ برنامه های فرهنگی و کلاس ها رو نرفتن بودم.

بهمن امسال یه موعد بخصوص دیگه هم داره که برای اولین بار میاد و اون اولین سالگرد سفر حج عمره من و خانوادم است. سالگرد محرم شدنم. اخیرا خیلی دلم برای اون سفر تنگ میشه. این قدر دلتنگ میشم که سعی میکنم بهش فکر نکنم و ذهنم درگیر و وابسته نشه. تکرار چنین سفری، آن هم با خانواده و بخصوص فرزانه تقریبا میشه گفت محاله!

گذشته از یاد و خاطره سفر مکه و مدینه، بهمن ماه عجیب منو هوایی بهار میکنه. بخصوص طبیعت بکر و جوانه های تازه سبز شده. نمیدونم چرا همیشه وقتی حول و حوش دو ماه به اومدن یه فصل تازه مونده، این قدر در اون فصل غرق میشم که هیچوقت این احساس غلیظ در خود اون فصل ایجاد نمیشه. اواسط مرداد هم که میشه هر سال و بدون ردخور آنچنان پاییزی میشم که دلم حتی دلتنگی های پاییز رو می طلبه. یا از اواسط اردیبهشت که هوا هم کم کم گرم میشه پر از حس و حال تابستون و بعدازظهرهای داغ و شربت های خنک و تگری میشم. حالا هم که بهمن شده دقیقا تو مود بهارم. تو مود نوشته هایی از این دست:

"روبروی پنجره می ایستم..."

"لیوان چای داغ در دستم"... و تکه ی نان محلی شیرین... طعمی شبیه خرما و دارچین.

"نگاه می کنم به کوه، به سپیدی اش، به استواری اش، به سرسختی اش.

نگاه می کنم به مه، به رقیقی اش، به محو کردنش، به زیبایی اش."

به آبی آسمان و ابرهای پف آلود... شبیه رویای کودکی هام.

هر نسیمی که  از این قاب دل انگیز می آید انگار خبر از بوی خیس دامنه های کوه می آرد.

"فکر میکنم به سه ماه پیش، به آن روز که غمگین و نا امید به دیوار زل زده بودم."...

و کلام آخر اینکه بهمن نوید برف هایی است که دیگر نیست!

بهمن نوید بهمن است و مه. اما دیگر هیچکدام نیست!

راستی که اینجا فصل ها همه یک رنگ شدند. هر سه ماه که میگذرد فکر میکنم انگار خدا هم با این شهر قهر است. قهری طولانی، به درازای زندگی ماشینی و سرطانی!

[ پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

سمفونی رویاها

چه گمان های بی اساس و چه تصورات نادرستی ...

گویی واقعیت و رویا دو نقطه مقابل هم هستند!

... که هیچ راهی برای رسیدن آنها به یکدیگر نیست...تو بگو حتی یک راه... دریغ!!!

[ شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]