خدایی که نمیشناسم

عاشقانه های طلایی من!

فروردین هم رو به اتمام است.

میبینید چه هوایی دارد؟؟؟

میفهمید چقدر عاشقانه است؟

دست نوازش باد و بارانش را درک میکنید؟

لطافت سبزی اش را حس میکنید؟

رویاهایی که همراه با باد به سمت تو هجوم میاورند، میفهمی؟ چقدر زیباست این رویاها. چقدر دور و آرمانی است. اما گاهی، دل فقط با همین هاست که آرام میشود. امیدوار میشود. و گاهی مایوس و پر حسرت!

باید بروم.

باید سریع تر بروم.

دفتر سبز احساسات من بی صبرانه منتظر من است.

چیزهای خیلی مهمی هست که در این لحظه ی تاریخ زندگی، باید آنها را ثبت کنم. باید که دلم را تخلیه کنم. از دیروز بعد ازظهر تا همین لحظه دلم هزار بار بی قرار و بی تاب در سینه ام می کوبد.

وقتی که خدا هست چه باکی دارم از فراز و نشیب های تند مسیرم. وقتی که او هست و مرا میفهمد و درک میکند، چه نیازی به یاری و درک بندگان زبونش دارم؟ وقتی خدا مرا تنها نمیگذارد، وقتی خدا در ذهن من نمی گنجد، وقتی خدا پر از خزانه های کمال است، وقتی که جز او کسی زمام دار امور من نیست، چرا نا امیدی و غم و حسرت را به دلم راه بدهم؟!!! من پر از ایمان و توکل و اعتمادم.

باید بروم.

باید بروم و به دفتر سبز احساساتم بگویم که دیروز خدا به من چه گفت..... دلم بی تاب است... بی تاب است... خدا مرا فهمیده و با من سخن گفته... خدا گفت که شنیده و اجابت میکند... خدا... باورم نمیشه.........



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ جمعه ٢٧ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

بهار زیبا

خونه تکونی های عید تقریبا به انتها رسیده. اخیرا هر وقت حرف از خونه تکونی به میون میاد، همه دم از قلب تکونی میزنن. که قلب ها و دل ها و سینه ها رو از همه چیزای زشت و بخصوص از کینه ها بشویید و پاک کنید.

ای بابا‌ !!!!

اینا همش شعاره.

اره اینو گفتین و الان هیشکی دیگه نمونده که قلبش از کینه و عداوت و نفرت پاک نشده باشه!

من دلم رو برای خودم می تکونم. از زشتی ها و اخلاق های بد تا جایی که بتونم پاک میکنم. اما تاااااا دلت بخواد پرم از کینه و انزجار و حس انتقام.

هیییییچ کس رو نمی بخشم.

سالیان سال است که با این حجم عظیم از کینه زندگی میکنم و می شینم و پا میشم. خییییییلی هم راحتم. و منتظر روزی که ببینم خداوند انتقامم رو از همه اونایی که کوچکترین ستم رو در حقم انجام دادن، میگیره و من لذت میبرم. خودم که نتونستم این کار رو بکنم. اگه همه قدرت های دنیا مال من باشه باز هم نمیتونم. ولی خدا به راحتی میتونه. من حقوقم رو دست خدا سپردم و این اخرین راه انتقام گرفتن رو هییییییچ کس در دنیا نمیتونه ازم بگیره. هییییچکس خــــــــــــــــا ــــــــــــــــــــ......ـــه نمیکنه ازم بگیره. چون نمیتونه:))))

هووووووووم....

چه لذت بخش است...

هر روز به انتقام گرفتن فکر کنی.

هر روز به این فکر کنی که حق خوران زندگیت، روزی کــــــ ـــــ .... ــــــ .... ر میشوند و تو لذت میبری:))))

چه زیبا و خواستنی.

با انبوهی از کینه ها و دشمنی ها و بیزاری ها به آغوش بهار طبیعت و سال نو میروم. بهار مبارک.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

:(

چه حیف شد که این وبلاگو از دست دادم.

نمیدونم چرا ساپورت پرشین بلاگ هم بعد از ایمیل های پی در پی، رسیدگی نکرد. خاک تو سرشون.

وقتشه که برم در وبلاگ عزیز تنهایی هام بنویسم...



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حس من

زیباترین حس یک وجود مونث زمانی بوجود میاد که یک روز از حمام بیاد.

یک لباس راحت بپوشه.

سرشو با حوله بپیچه.

بعد از چند ساعت حوله سرشو باز کنه.

موهاشو آروم شونه بزنه.

و بعد، همه موهاشو روی شونه هاش پخش کنه.

بره جلوی آیینه بایسته.

به موهاش بنازه و چند باری اونا رو در هوا و روی شونه هاش تکان بده و از آبشار موزون موهاش لذت ببره.

 سپس روبروی آیینه به صورتش خیره بشه.

صورتی که مال خودشه و هیچ کم نداره.

حتی یک چروک ناقابل دور چشم.

پوستی که صاف و روشن، فارغ از هر گونه جوش و خال و لکه اضافه، روبروش برق میزنه.

ابروهای تازه اصلاح شده، با حالتی که همیشه دوست داره و بهش میاد.

صورتی که مثل قرص ماه می درخشد.

به جای سلول های پوستش، چشم هاش، لب هاش، به جای تمام قاب صورتش نفس میکشه. فارغ از هر نوع آرایش، لوسیون، دارو و... 

دلش رو به لحظه ای خوش میکنه که اکنون مال خودشه. نه لحظه های بعد که تمام نفس را از تک تک این سلول های با طراوت خواهد گرفت.

در این لحظه ها از هر چه که این تابلوی گران قیمت خلقت را بپوشاند، بیزار است.

به خودش نگاه میکند.

به صورتش.

به موهاش.

به هیکلش.

به قدش.

به فرمش.

به تمام آنچه هست... و تمام آنچه نیست.

چه لذتی دارد که با خود باشی و بخواهی با خودت برقصی.

بخندی.

بخوانی.

و خود را در آغوش بگیری.

آخ که چه لذتی دارد تا آخر شب، با موهای باز و آزادت، در خانه به کارهات برسی.

چه لذتی دارد با " خود " بودن. حتی برای یک شب.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

مادرم

به مادرم بگین:

                قفس شکسته و پرنده، پر زده

به مادرم بگین:

                بهار اومده، جوونه سر زده

به مادرم بگین:

                هنوز خنده هاش، رو سرجهازشن

به مادرم بگین:

               هنوز گریه هاش، تو جانمازشن



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حس پاییز

بارون!

 

صدای بارون از پشت شیشه های پنجره؛

برگهای خیس به زمین افتاده؛

پرتقال هایی که با این بارون شسته و خوش رنگ، روی شاخه های درخت حیاط خودنمایی میکنند،

اینجا که من اکنون هستم و دری که به سوی این حیاط و باغچه کوچکش و یه دنیا خاطره باز میشود،

استشمام عطر برگهای خیس خورده پرتقال...

و حس هایی بسیار لطیف تر از این،

تمام بهانه ی شادی غم آلودم را فراهم میکند.

_______________________________________

تابستون امسال حدود دو ماه درگیر یه انتخاب سخت برای ادامه زندگیم بودم. انتخاب سخت همسر. انتخابی که منو کمی بیش از کم، تا مرز نامزدی پیش برده بود. پسری که تا این اندازه خوب و این قدر نزدیک و شبیه به من بود، مادری که تصوراتی از قبیل یک زن جادوگر بدجنس و خشمگین و کینه جو (چیزی مانند نامادری سیندرلا و شاید هم بدتر) به نام "مادرشوهر" را تماما از ذهنم پاک کرده بود، و حتی خواهرش،... از اینکه مادر و پسر هر دو چه امید و شوقی داشتن، از اینکه مادرش با چه شوقی منو " عروس خانم گل ما " خطاب میکرد، از اینکه به پدر و مادرش خبر داده بود که چه دختر خوبی واسه پسرم پیدا کردم... همه و همه انتخاب منو سخت تر میکرد. از این حیث که بعد از جواب منفیم چطور با وجدانم و خدای خودم کنار بیام!!!! از اینکه بعد از جواب منفی ما، مادرش دوباره زنگ زد و علت رو پرسید، دلم می لرزید. حتی روی بازگشت و صحبت با خدا رو نداشتم. چرا این اتفاق باید میفتاد؟‌ چرا خدا که میدونست این اتفاق نمیشه، منو در این دو راهی و عذاب وجدان سخت قرار داد؟ شاید هم این یه امتحان بود. ولی چه امتحانی؟ به اندازه یک عمر زندگی! اینکه بخوام دلایل جواب منفیم رو بعد از صد بار تعریف کردن واسه دیگران، دوباره و دوباره توضیح بدم، جز اینکه زخم وجدانم رو باز کنه و دردش رو تشدید کنه چیز دیگه ای برام به همراه نداره. نه اینکه بگم از رد کردنش پشیمونم. اتفاقا اصلا پشیمون نیستم. چون اون موقع به اندازه کافی و با مشورت زیاد و با دید کافی فکرامو کرده بودم. از اینکه شاید، نه... قطعا اونا رو نا امید و دلشکسته کردم، از اینکه محاسن زیادی داشتن، از اینکه چقدر به افکار هم نزدیک بودیم... از خیلی چیزهای اینچنینی ناراحتم. نمیدونم آیا خدا منو خواهد بخشید؟!!!!

_______________________________________

21 آبان :

سالروز تولدم.

تولدی که منو از رویایی ترین سن عمرم - بنا به دلایلی - جدا کرد.

شاید هرگز دلم نمیخواست 21 آبان 94 از راه برسه، ولی رسید... زمان برای هیچکس از راه نایستاده است!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٤ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حال نو

سلام به وبلاگ عزیزم و همه خاطرات و حس های قشنگش.

سلام به هوای بسیار دوست داشتنی این روزها که دلم میخواد با یک دم عمیق، همه هوایی را که تا مساحت پاییز امتداد دارد، یک جا ببلعم و بازدمی نداشته باشم.

سلام به این روزهای خیلی خوب که پر از اتفاقات خوب تر هستن.

سلام به نو شدن همه اطراف و افکار. سلام به خدایی که همیشه نو هست و هرگاه بخواهی نو شوی، او از همه نو تر و لایق تر است تا ازش کمک بخوای.

و سلام، حتی به دلتنگی هایی که از قبل بودند و هنوز هم هستن... و نا امیدی هایی که قبلا هرگز نبودند و امروز بسیار هستن.

سلام به دلی که حتی از دلتنگی هایش، دنیایی از زیبایی های خصوصی را میسازد و دلش را به همان ها خوش میکند، که هیچ کس نمیفهمد و او میفهمد.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤ ] [ ۳:۱٥ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

آبان

سلام به آبان ماه عزیزم. به سلام قلب تپنده ی پاییز. سلام به ماه برگ ریزان و دلتنگی ها. سلام به هوای زیبای آبان. به باران بخشنده و همیشه جاری اش. سلام به خیابان ها و کوچه های خیسش. سلام به سرمای مهربان آبان. سلام به آبان آبی رنگ تولدم.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ٦ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حسین علیه السلام

حسین علیه السلام

                        امام عشق

                                          است.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ جمعه ۱ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

داستان واقعی

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]