عاشقانه ها !

عاشقانه های زیبای من!

کی این غم به انتها میرسد؟

چه وقت ترس از دلم می هراسد و میرود؟

کی این مسیر طولانی و پر فراز و نشیب "حسرت" را رد میکنم؟

عاشقانه های من!

دلم بی تاب است.

بی تاب ناگفته هایی که دیگر نمیتوانند ناگفته باقی بمانند. اما جایی هم ندارند که گفته شوند.

کسی چه میفهمد؟؟؟

که این درد چیست!!!!!!!!!!

بهتر که کسی نفهمد.

هر کس به نوبه ی خود متحمل سخت ترین دردهاست...

چه سود اگر دردهای بی مرهم دیگران را نیز بشنود یا بفهمد!

اما همه میدانند...

که یک دل بی تاب، یعنی چه!

دلم بی تاب است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

انتظار سخت است، و سخت تر از آن این است که روز موعود نزدیک باشد... و برسد... و بگذرد... اما به آنچه در انتظارش بودی نرسی.

انتظار را دوست ندارم و صبر را دیگر نمی ستایم.

ای کاش تمام میشد.

ای کاش تمام میشد.

ای کاش...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

از آدمی چون من که ادعای فرهیختگی و کتاب خوان بودن را دارد، خیلی بعید است که بشنوید سال گذشته (اردیبهشت 94) زمانی که سال سوم دانشگاه در مقطع کارشناسی پیوسته بودم، اولین باری بود که در کل عمرم پا به نمایشگاه کتاب میگذاشتم. نمیخواهم خودم را توجیه کنم، اما همیشه اعتقادم بر این بوده است که نمایشگاه کتاب، یعنی همان فروشگاه کتاب و فروشگاه کتاب یعنی پرداخت مزد تهیه کنندگانی که دست به دست یکدیگر، کتاب را به دست من رساندند. از طرف دیگر، اعتقادم بر این است که هرگز نباید کتاب را خرید ( البته به جز برخی که استثنا هستند و توضیح دیگری دارد که ذکر میکنم.)، بلکه کتاب برای خواندن و جا گذاشتن، یا نهایتا پس فرستادن است. یعنی با اینکه بخش اعظم آرامش روحی من بعد از خداوند و معنویات زندگی، در کتاب و مطالعه و دانش اندوزی خلاصه میشود، اما همیشه ترجیحم بر این بوده که برای دست یافتن به این آرامش در کتابخانه های مدرسه، دانشگاه،‌فرهنگسراها، محله ها و ... عضو بشم و این چنین با پرداخت بهای اندکی در ابتدا، تا زمانی که خدا بخواهد، بتوانم شبانه روز کتاب های جدید بخوانم. به همین دلیل، رفتن به نمایشگاه کتاب را بیهوده می پنداشتم.

اما چه شد که سال گذشته به این بیهوده، بها دادم و به نمایشگاه کتاب رفتم. آن هم نه یک بار، بلکه چند بار !!! دلیل آن هیچ نبود جز اینکه بروم و رفرنس های خیلی تخصصی رشته ام را که اتفاقا منابع آزمون ارشد نیز هستند خریداری کنم. دلیل ساده ای بود و امسال هم تنها بهانه ی رفتنم به نمایشگاه همان خرید مابقی کتابها و رفرنس های دانشگاهی است، که البته به یمن همین رفرنس ها، سری هم به غرفه های متفرقه زدم و چندتایی کتاب که همیشه دلم میخواست در کتابخانه ام داشته باشم، خریداری کردم.

از این هم بگذریم... و برویم اندر احوالات آنچه در نمایشگاه کتاب دیدیم و شنیدیم:

در این ازدحام و شلوغی، آنچه بیشتر به چشم میخورد، نه کتاب است، بلکه انواع نوشیدنی و خوراکی و فست فودی و تنقلات و البته فلافل های گرد و ترد و خوشمزه است که در دست و دهان حاضرین در نمایشگاه دیده میشود. طوری که با یک حساب سرانگشتی میتوان دریافت، شخصی که n تا یخمک و پشمک و نوشمک در کلمنی ریخته و جار میزند:"پنج تا سه تومن" ، به مراتب بیشتر از ناشران کتب علمی، از این صحنه ی پیکار سود میبرد. پیکار غنی و فقیر. پیکار فرهنگ و بی فرهنگی.

هم نوعان عزیز بشر، شاید برایتان جالب باشد که بدانید، آنچه شما به دنبالش در زمان ده روزه ی نمایشگاه کتاب میگردید و خیال میکنید اگر آنجا به آن دست پیدا نکردید، هرگز هم نخواهید کرد، در سرتاسر سال در هر کوی و برزن، در هر راه و بیراه، در دو قدمی هر جا که زندگی میکنید، به صورت تقریبا تمام وقت، تحت عنوان فلافلی و فست فودی و آب هویجی و ذرت مکزیکی و غذای گرم و نوشیدنی خنک و نام هایی مشابه، به وفور یافت میشوند. شما را به تفکر که مظهر انسانیت است سوگند، که بگذارید نمایشگاه کتاب برای جویندگان کتاب باقی بماند و نیز فلافلی های نمایشگاه کتاب برای جویندگان کتاب که از گشتن و خریدن و قدم زدن خسته اند.

به خود آییم و بخواهیم که انسان باشیم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

عاشقانه های طلایی من!

فروردین هم رو به اتمام است.

میبینید چه هوایی دارد؟؟؟

میفهمید چقدر عاشقانه است؟

دست نوازش باد و بارانش را درک میکنید؟

لطافت سبزی اش را حس میکنید؟

رویاهایی که همراه با باد به سمت تو هجوم میاورند، میفهمی؟ چقدر زیباست این رویاها. چقدر دور و آرمانی است. اما گاهی، دل فقط با همین هاست که آرام میشود. امیدوار میشود. و گاهی مایوس و پر حسرت!

باید بروم.

باید سریع تر بروم.

دفتر سبز احساسات من بی صبرانه منتظر من است.

چیزهای خیلی مهمی هست که در این لحظه ی تاریخ زندگی، باید آنها را ثبت کنم. باید که دلم را تخلیه کنم. از دیروز بعد ازظهر تا همین لحظه دلم هزار بار بی قرار و بی تاب در سینه ام می کوبد.

وقتی که خدا هست چه باکی دارم از فراز و نشیب های تند مسیرم. وقتی که او هست و مرا میفهمد و درک میکند، چه نیازی به یاری و درک بندگان زبونش دارم؟ وقتی خدا مرا تنها نمیگذارد، وقتی خدا در ذهن من نمی گنجد، وقتی خدا پر از خزانه های کمال است، وقتی که جز او کسی زمام دار امور من نیست، چرا نا امیدی و غم و حسرت را به دلم راه بدهم؟!!! من پر از ایمان و توکل و اعتمادم.

باید بروم.

باید بروم و به دفتر سبز احساساتم بگویم که دیروز خدا به من چه گفت..... دلم بی تاب است... بی تاب است... خدا مرا فهمیده و با من سخن گفته... خدا گفت که شنیده و اجابت میکند... خدا... باورم نمیشه.........


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ٢٧ فروردین ۱۳٩٥ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

چه حیف شد که این وبلاگو از دست دادم.

نمیدونم چرا ساپورت پرشین بلاگ هم بعد از ایمیل های پی در پی، رسیدگی نکرد. خاک تو سرشون.

وقتشه که برم در وبلاگ عزیز تنهایی هام بنویسم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

زیباترین حس یک وجود مونث زمانی بوجود میاد که یک روز از حمام بیاد.

یک لباس راحت بپوشه.

سرشو با حوله بپیچه.

بعد از چند ساعت حوله سرشو باز کنه.

موهاشو آروم شونه بزنه.

و بعد، همه موهاشو روی شونه هاش پخش کنه.

بره جلوی آیینه بایسته.

به موهاش بنازه و چند باری اونا رو در هوا و روی شونه هاش تکان بده و از آبشار موزون موهاش لذت ببره.

 سپس روبروی آیینه به صورتش خیره بشه.

صورتی که مال خودشه و هیچ کم نداره.

حتی یک چروک ناقابل دور چشم.

پوستی که صاف و روشن، فارغ از هر گونه جوش و خال و لکه اضافه، روبروش برق میزنه.

ابروهای تازه اصلاح شده، با حالتی که همیشه دوست داره و بهش میاد.

صورتی که مثل قرص ماه می درخشد.

به جای سلول های پوستش، چشم هاش، لب هاش، به جای تمام قاب صورتش نفس میکشه. فارغ از هر نوع آرایش، لوسیون، دارو و... 

دلش رو به لحظه ای خوش میکنه که اکنون مال خودشه. نه لحظه های بعد که تمام نفس را از تک تک این سلول های با طراوت خواهد گرفت.

در این لحظه ها از هر چه که این تابلوی گران قیمت خلقت را بپوشاند، بیزار است.

به خودش نگاه میکند.

به صورتش.

به موهاش.

به هیکلش.

به قدش.

به فرمش.

به تمام آنچه هست... و تمام آنچه نیست.

چه لذتی دارد که با خود باشی و بخواهی با خودت برقصی.

بخندی.

بخوانی.

و خود را در آغوش بگیری.

آخ که چه لذتی دارد تا آخر شب، با موهای باز و آزادت، در خانه به کارهات برسی.

چه لذتی دارد با " خود " بودن. حتی برای یک شب.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

به مادرم بگین:

                قفس شکسته و پرنده، پر زده

به مادرم بگین:

                بهار اومده، جوونه سر زده

به مادرم بگین:

                هنوز خنده هاش، رو سرجهازشن

به مادرم بگین:

               هنوز گریه هاش، تو جانمازشن


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

بارون!

 

صدای بارون از پشت شیشه های پنجره؛

برگهای خیس به زمین افتاده؛

پرتقال هایی که با این بارون شسته و خوش رنگ، روی شاخه های درخت حیاط خودنمایی میکنند،

اینجا که من اکنون هستم و دری که به سوی این حیاط و باغچه کوچکش و یه دنیا خاطره باز میشود،

استشمام عطر برگهای خیس خورده پرتقال...

و حس هایی بسیار لطیف تر از این،

تمام بهانه ی شادی غم آلودم را فراهم میکند.

_______________________________________

تابستون امسال حدود دو ماه درگیر یه انتخاب سخت برای ادامه زندگیم بودم. انتخاب سخت همسر. انتخابی که منو کمی بیش از کم، تا مرز نامزدی پیش برده بود. پسری که تا این اندازه خوب و این قدر نزدیک و شبیه به من بود، مادری که تصوراتی از قبیل یک زن جادوگر بدجنس و خشمگین و کینه جو (چیزی مانند نامادری سیندرلا و شاید هم بدتر) به نام "مادرشوهر" را تماما از ذهنم پاک کرده بود، و حتی خواهرش،... از اینکه مادر و پسر هر دو چه امید و شوقی داشتن، از اینکه مادرش با چه شوقی منو " عروس خانم گل ما " خطاب میکرد، از اینکه به پدر و مادرش خبر داده بود که چه دختر خوبی واسه پسرم پیدا کردم... همه و همه انتخاب منو سخت تر میکرد. از این حیث که بعد از جواب منفیم چطور با وجدانم و خدای خودم کنار بیام!!!! از اینکه بعد از جواب منفی ما، مادرش دوباره زنگ زد و علت رو پرسید، دلم می لرزید. حتی روی بازگشت و صحبت با خدا رو نداشتم. چرا این اتفاق باید میفتاد؟‌ چرا خدا که میدونست این اتفاق نمیشه، منو در این دو راهی و عذاب وجدان سخت قرار داد؟ شاید هم این یه امتحان بود. ولی چه امتحانی؟ به اندازه یک عمر زندگی! اینکه بخوام دلایل جواب منفیم رو بعد از صد بار تعریف کردن واسه دیگران، دوباره و دوباره توضیح بدم، جز اینکه زخم وجدانم رو باز کنه و دردش رو تشدید کنه چیز دیگه ای برام به همراه نداره. نه اینکه بگم از رد کردنش پشیمونم. اتفاقا اصلا پشیمون نیستم. چون اون موقع به اندازه کافی و با مشورت زیاد و با دید کافی فکرامو کرده بودم. از اینکه شاید، نه... قطعا اونا رو نا امید و دلشکسته کردم، از اینکه محاسن زیادی داشتن، از اینکه چقدر به افکار هم نزدیک بودیم... از خیلی چیزهای اینچنینی ناراحتم. نمیدونم آیا خدا منو خواهد بخشید؟!!!!

_______________________________________

21 آبان :

سالروز تولدم.

تولدی که منو از رویایی ترین سن عمرم - بنا به دلایلی - جدا کرد.

شاید هرگز دلم نمیخواست 21 آبان 94 از راه برسه، ولی رسید... زمان برای هیچکس از راه نایستاده است!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٤ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

سلام به وبلاگ عزیزم و همه خاطرات و حس های قشنگش.

سلام به هوای بسیار دوست داشتنی این روزها که دلم میخواد با یک دم عمیق، همه هوایی را که تا مساحت پاییز امتداد دارد، یک جا ببلعم و بازدمی نداشته باشم.

سلام به این روزهای خیلی خوب که پر از اتفاقات خوب تر هستن.

سلام به نو شدن همه اطراف و افکار. سلام به خدایی که همیشه نو هست و هرگاه بخواهی نو شوی، او از همه نو تر و لایق تر است تا ازش کمک بخوای.

و سلام، حتی به دلتنگی هایی که از قبل بودند و هنوز هم هستن... و نا امیدی هایی که قبلا هرگز نبودند و امروز بسیار هستن.

سلام به دلی که حتی از دلتنگی هایش، دنیایی از زیبایی های خصوصی را میسازد و دلش را به همان ها خوش میکند، که هیچ کس نمیفهمد و او میفهمد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤ | ۳:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.