روز میلاد تو، روز جشن پاییز است.

آسمانش دانه های "رحمت" می بارد، و درختان سروقامتش جای جای قدم های تو را با طلای ناب خویش،‌مفروش می کنند.

شب از سرود ابرها خیس میشود و طبیعت، آواز شادی سرمیدهد.

ای لطیف تر از باران،

"مهر پاییز" بدرقه راهت باد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

دستانم را خورشید دیدم,

و چشم هایم را آسمان.

قلبم؛

قلبم را نگو!

که "دنیا" نام کوچک آن است.

میدانم!

مهر در این جغرافیای بی مرز, گرمایی ندارد. همیشه همین ست. وقتی تلالو نور و حرارت سوزان "خورشید" بر اندام "خزان" بنشیند, پشت ابرهای پربغضِ "آسمان", هیچ دلی را "گرم" نمی کند. اینجا هر چهار فصل سال, "پاییز" است. "آسمان" باریدن میگیرد و غم های بی شمارش با نوای سوزناک باد, از شاخه های تکیده ی روحم فرو می ریزد.

در هوایی که من دارم, از عشق سخن نگو.

من از آن, صدها سخن گفتم.

اما تو, هیچوقت ندانستی که "پاییز, همان بهار است که عاشق شده است."

اینجا هر چهار فصل سال, "پاییز" است؛

چه تلخ است قصه "عادت"!                                                                                  ________________________________________                                              

دلتنگ حضورتم.

 

نازنین!

 

وقتی که نیستی, چاره ای ندارم جز اینکه با خیالت زندگی کنم.

 

شب ها به ذوق رویایت, میخوابم و روز ها را به امید دیدارت بیدارم.

 

وقتی که میروی, چاره ای ندارم جز اینکه با خیالت با این صدا هم آوا شوم:

 

"تو این فکر بودم

که با هر بهونه

یه بار آسمونو

 بیارم تو خونه

حواسم نبود که

به تو فکر کردن

خود آسمونه, خود آسمونه

تو دنیای سردم

به تو فکر کردم

که عطرت بیاد و

 بپیچه تو باغچه

بیای و بخندی

تا باز خنده هاتو

مثل شمعدونی

بذارم رو طاقچه

به تو فکر کردم که بارون بباره

به تو فکر کردن عجب حالی داره..."


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

این پست را باید خیلی زودتر از اینها میذاشتم. زودتر از اینکه ماه آبان تموم بشه. زودتر از اینکه تولدم از راه برسه. اما حالا 95/9/9 این پست را مینویسم، اما آن را در آرشیو آبان ماه قرار میدهم تا ارشیو پنج ساله ی این وبلاگ بدون "آبان 95" باقی نمونه. حیف است که فقط آبان را از قلم بندازم.

21 آبان 95، سالروز تولدم بود. امسال خیلی چیزها رو برای اولین بار تجربه میکردم. از جمله مهمترین اونا برگزاری یک "جشن تولد" بود... یا داشتن کیکی که روی اون نوشته "فریبا جان تولدت مبارک"... و یا خیلی چیزهای دیگه که در تمام این 23 سال هرگز تجربه نکرده بودم. اینکه چرا تا امروز هیچوقت جشن تولد نداشتم به مسائل مختلفی مربوط میشه. اما مهم اینه که این تولد نگرفتن ها و کیک نداشتن ها منو سخت، سرد و عقده ای کرده بود. مثل همه چیزهایی که تا امروز نداشتم و وجودم سرشار از خلاء هایی ست که هرگز پر نمیشوند. آنقدر این خلاء ها و زخم ها زیاااااادند که "کیک تولد نداشتن" پیش آنها هیییییچ است. کیک و جشن که جای خود دارند. من همه معنویات زندگی ام را از دست داده ام. هرگز آنها را پیدا نکردم. هرگز نتوانستم حتی گوشه ای از آنچه داشتم و بودم، در وجودم باز پیدا کنم! احساس میکنم که دیگر وقتش رسیده که از این همه تلاش بیهوده و دویدن های مکرر بی حاصل، دست بردارم و آنچه بر سرم آمده را بپذیرم.

تولد 23 سالگی ام همه چیز عادی بود. همه چیز همان بود که از قبل بود. هیچ چیز تازه ای به من اضافه نشده بود. شاید اندک سوادی...اندک مهارتی...اندک تجربه ای...اما هییییچ از نفس تازه به نفس هایم اضافه نشد...هیچ هوایی به هوایم نیامد...هیچ شوقی به دیدارم نیامد...هیچ امید و هیچ آرزوی تازه ای....

سرمای نداشته هایم مرا روز به روز بیشتر به مرز جنون پیش می برد. شاید اگر این یک جرعه از ایمانم نبود، یک "یاغی" جای من بود که مینوشت. این دل پر از حرفهاست که تا ابد ناگفته باقی می مانند. میدانم... هرگز بیان نمیشوند. هر انسانی که به این دنیا می آید دردهایی را از زندگی در سینه اش جمع میکند که دست آخر باید با خودش به گور بروند. بدون آن که حتی یک بار کسی بوده باشد که آنها را بفهمد!

از آرزوهای جوانی ام و آن ته مانده ی آرزوهای نوجوانی ام، حالا اندکی بیش باقی نمانده ست. فهمیده ام که باید خود را به موج های طوفانی سرنوشت بسپارم و از تلاش برای رسیدن به ساحل ارزوهایم دست بکشم. اینک در اوان 23 سالگی ام، هیییییچ چیز به شادی و امید و ارزوهایم اضافه نمیکند. زندگی در گوشه رنج اور تنهایی ام را به همه زیبایی های عالم ترجیح میدهم.

 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

قسمت دوم:

فردای اون روز قرار بود که دایی اینا و همینطور خاله اینا بیان خونه مادرجون. صبح طرفای ساعت 8 بیدار شدم. اون روز قرار بود تا نیمه های شب بیدار باشم و برای همین قانون شکنی کردم و حدود یک ساعت بیشتر خوابیدم. به جز شب اولی که اونجا بودیم و من همراه مامان اینا توی اتاق بزرگه میخوابیدم، بقیه ی شب ها رو تنها توی اتاق کوچیکه میخوابیدم. عاشق اون اتاق کوچیک و ترتمیز و مرتب خونه مادرجون هستم. عاشق طاقچه های کوچیکش که همیشه روی اونا سوهان های کنجدی مادرجون چشمک میزنه. حتی صندوق بزرگ جهاز مادرجون که هنوزم اونجا با ظاهری زنگ زده، رختخواب های مادرجون رو حمل میکنه. رختخواب های مهمانی توی کمد اتاق بزرگه هستن. همونجایی که قدیما  وقتی مهمون از در و دیوار خونه مادرجون بالا میرفت و هیچ جای مخفی و دور از چشمی نبود، به زور خودمون رو توش جا میکردیم که لباس عوض کنیم و باز هم دخترای دیگه اذیتمون میکردند. کمد رختخواب ها... کمد ظروف و قند و شکرها... بوی چوب و نمی که ازشون برخاسته میشه... دلم میخواست ساعتها خودمو کنار اون وسایل جا کنم و فقط بشینم و به گذشته فکرکنم...گذشته... گذشته،‌امانم را بریده بود. نمیذاشت لحظاتم رو شاد باشم. نمیذاشت قدرشونو بدونم. گذشته ی من در آن تکه جا، در آن خانه ی قدیمی، هنوز زنده بود و مقابل چشمانم خودنمایی میکرد و قصدی جز شکستن من را نداشت.

خوابیدن در اتاق بزرگه فقط تا اذان صبح بهم میچسبید. بعد از اون، سر و صدایی بود که حاصل بیدار شدن های پر دردسر بابابزرگ و مادرجون و مامان برای نماز صبح بود. صداهای بلندشون سر نماز، با همدیگه، صدای آب نخی ظرفشویی که بخاطر اروم وضو گرفتن های مادرجون و بابابزرگ یک ربع میشد که یکسره باز باشه، چراغ و مهتابی هایی که درست توی چشمام روشن میکردند، و بعد از اون بیدار شدن های ساعت 6 مامان و مادرجون و اینکه مامان رو حس ورزشکاری میگرفت تا حاضر بشه و تا سر زمین های کشاورزی بابابزرگ پیاده روی کنه، هرکدوم چه امونی ازم می برید توی خواب...

صبح عروسی از خواب بیدار شدیم تا خودمون رو برای یک روز پر دغدغه و شلوغ اماده کنیم. مادرجون میگفت محمد اصرار داشت که عروسیشو توی روستا بگیره. آن هم با تمام مراسم های سنتی. فکر کردم محمد که سالهاست با خانوادش از روستا به شهر رفته و دیگه در آن خانه ی کوچک در گوشه ی حیاط بزرگ خونه پدربزرگش زندگی نمیکنه. چه تفکر نوستالژیکی داشت. چقدر زیبا بود. شاید اگر من هم جای اون بودم و سالهای بچگیم همیشه شاهد مراسم های پر زرق و برق روستایی بودم، روی دلم می موند که برای من هم چنین مراسم هایی برپا بشه. اون روز بعد از صبحانه، بی درنگ به اتاق رفتیم و مشغول اماده شدن بودیم. بیش از یک ساعت زیر سشوار و ارایش و لباس عوض کردن بودیم. تا نزدیکی های ظهر دایی اینا و خاله اینا هم رسیدن. قرار بود همه وسایلمون رو بذاریم توی چمدون ها و درش رو قفل کنیم. چون برای ناهار همه زنها میرفتند خونه عمواصغر و مردها خونه بابابزرگ بودند. کم کم همه فامیل رسیدند. البته فقط خاله ها و دایی ها و نوه های مجرد. متاهل ها هم که اصلا دعوت نبودند. مجردی خیلی جاها به درد میخوره. همگی حاضر شدیم و دسته جمع به سمت خونه عمواصغر حرکت کردیم. چقدر شلوغ شده بود. پسرای عمواصغر رو دیدم. زنهاشون. بچه هاشون... خدای من!!! همون ادم های قدیم بودند. چند سال بود که ندیده بودمشون؟؟؟ 10 سال؟؟؟ 15 سال؟؟؟ 20 سال؟؟؟ ...نه ! به 20 سال نمیرسید. هنوز دو سه سال مونده بود که بگم 20 ساله هیچکدوم رو ندیدم. تصویری که ازشون داشتم، تصویر محو سالهای کودکی ام بود. تصویر شخصیت هاشون، تصویر رفتارهاشون، تصویر اخلاق و حتی صداهاشون. مامان باهاشون سلام و احوالپرسی گرمی میکرد. همشون از دیدن مامان خوشحال میشدند و خوشامدگویی میکردند. همدیگه رو خوب میشناختند. اما ما... شاید فقط میدانستم که آنها را قبلا دیده ام. و آنها از دیدن ما کنار مامان، میفهمیدند که ما همان دخترهای کوچولوی قبل هستیم که اینجا رو از بازی های پرسرو صدایمان روی سر میذاشتیم. برام جالب بود که به محض دیدن ما میگفتن که آنها همان دختر کوچیک ها هستن!!! آشنایی مه گرفته ای بود...

به خونه ی عمواصغر رسیدیم. رفتیم و توی یکی از اتاق ها نشستیم. مامان با همه سلام و علیک میکرد. همه از دیدن مامان خوشحال و متعجب میشدند. من هم که هیچ یک را نمیشناختم. اما همه ما رو خوب میشناختن. بدون اینکه بخوام طرف ما میومدن و سلام و احوالپرسی میکردند. از اون همه سلام و علیک کردن خسته شده بودم. از مامان یواشکی پرسیدم که اینا کیا هستن؟؟؟ مامان میگفت اینا دخترهای عموقاسم هستن... اونا دخترهای خاله کوچیکم هستن... اون یکی ها دخترهای عباسعلی عمو هستن... اینا...

من و فریده و سعیده و ساجده و زینب و زهرا کنار هم نشسته بودیم.سعیده دائما با اینترنت گوشی من و زهرا مشغول سرچ مدل مو بود تا ببره ارایشگاه و موهاشو برای عروسی درست کنه. همان حین بود که دیدم یک نفر با سر و روی ارایش کرده و موهای شینیون و لباس ها و کفش های مجلسی با عجله از در اومد داخل و به اونایی که تازه دیده بود سلام کرد و رفت. و تا اخر مجلس همچنان داشت کار میکرد. سعیده بهم گفت این رقیه ست. باورم نمیشد که تا این اندازه تغییر کرده باشه. رقیه،‌خواهر داماد... چقدر خوشگل شده بود. و چقدر برام نا آشنا بود. اما صداش، همون صدایی بود که از بچگی هامون بخاطر دارم. صدایی که انگار سرفه داره. خش دار و رسا... هنوز نوه های دیگه ی عمواصغر رو ندیده بودم. بیشتر از همه محمد و رقیه و علی رو بخاطر داشتم. چقدر زمان زود گذشته بود!!!

سفره های ناهار رو پهن کردند. آبگوشت های هم نزده بود. چقدر و چقدر خوش عطر و طعم بود... هنوز سفره ها درست و حسابی جمع نشده بود که از حیاط صدای ارکست و آهنگ اومد. با دخترا رفتیم لب پنجره. چه جمعیتی بودند. من بین اون جماعت فقط دنبال محمد بودم. دائم به سعیده و زهرا میگفتم که محمد رو دیدین نشونم بدید... وقتی بالاخره دیدمش، احساس کردم همه تصورات قبلیم خراب شده. محمد اونی نبود که من از قبل میشناختم. دیگه به اندازه بچگی هام ازش خوشم نمیومد. احساس میکردم اصلا همه چیزش عوض شده. نمیدونم... شاید احساس بچگی هام در من مرده بود. شاید هم دیگر خودم خیلی بزرگ شده بودم و هیچ کس رو بزرگ نمیدیدم. تا اخر اون شب،‌ هرجا که میتونستم تنها به محمد نگاه میکردم. بعدش به رقیه ... بعدش به علی... چه خاطراتی ازشون در قلبم زنده میشد. ای کاش هنوز هممون بچه بودیم...

کم کم اماده شدیم که داماد رو تا حمام بدرقه کنیم. بین راه از کوچه های خاکی و پرخاطره ی میان آباد عبور میکردیم تا به خونه ی برادر اقا عباس برسیم. همه اهالی روستا از خونه هاشون اومده بودن بیرون. طبل و شیپورزنها ما رو همراهی میکردند. توی راه تا میتونستیم دست زدیم و کل میکشیدیم. اون قدر کل کشیدم که صدام درنمیومد. احساس میکردم لحظه به لحظه ی خاطراتم با اون عروسی روستایی، داره تکرار میشه. با این تفاوت که فقط من نبودم. فقط من! همه چیز به جز من، همان بود. همه چیز سرجای خودش و با همان شکل و ماهیت. این من بودم که جام خیلی خالی بود. دنبال خودم تو کوچه های میان آباد میگشتم. تو خیابون های خاکی، تو زمین های بابابزرگ، تو کمدهای چوبی نم کشیده ی مادرجون، لابلای بوی رختخواب های تمیزش،... افسوس که من هیچ کجا نبودم. هیچ کجا !!!

تا وقتی که داماد از حمام بیاد همه اهالی آنجا مشغول ساز و رقص بودند. عجیب صحنه های دلچسبی بود. وقتی داماد از حمام اومد همه جلوی پاش رقصیدند و شاباش ریختند. هادی همه جا کنار داماد بود. از مادرجون اینا شنیده بودم که هادی و محمد یک روح اند در دو بدن... دوباره داماد رو تا خونه عمواصغر همراهی کردیم. ارکست ها دوباره شروع به خوندن کردند. همه روی سر داماد شاباش میریختند. تا اینکه مرد و زن در سرتاسر حیاط بزرگ عمواصغر، شروع به رقصیدن کردند. رقصیدن ها و مهمانی های آنجا شکل مراسم های اینجا نبود. حتی کارهای به ظاهر شبیهی که با شهرنشین ها داشتند، تفاوتی عمیق درش موج میزد. من و بقیه دخترا نتونستیم قری رو که تو کمرمون خشک شده بود خالی کنیم. برای همین با هم رفتیم تو حیاط خونه بابابزرگ و این قدر رقصیدیم که خسته شدیم. رفتم بالا توی اتاق که لباسام رو عوض کنم و دیدم بابابزرگ خواب عمیقی رفته. پنکه سقفی روشن بود و صدای ارکست از نزدیک میومد. تا قبل از اینکه همه فامیل سر برسند فورا لباسام رو عوض کردم. تازه ابگرمکن درست شده بود. فریده دوباره رفت حمام. کم کم همه خاله ها سر رسیدند. اونجا بود که برای اولین بار خاله اسیه رو دیدم. با دخترش سارا اومده بود. از دیدن هم خیلی خوشحال بودیم. خاله اسیه منو بغل کرد و محکم فشارم داد. یاد دستهای سنگین و پرزور خاله اسیه بخیر... اتاق بزرگه مادرجون پر شده بود از جمعیت. مردها روی سکو نشسته بودند. و ما توی اتاق داشتیم برای عروسی اماده میشدیم. با اینه ی کوچیک مادرجون به زحمت و یکی یکی خودمون رو درست کردیم. هر کس به کاری مشغول بود. مامان و خاله اینا که بعد از مدتها به هم رسیده بودن فقط مشغول صحبت و خنده بودن. مادرجون گاهی پیش ما و بیشتر طرف مردها بود که پذیرایی کنه. زمان به سرعت طی شد و کم کم هوا تاریک شد. مامان اینا با هم رفتن به سمت خونه عمواصغر. ما دخترا که هنوز کمی کار داشتیم مدتی بعد با هم رفتیم. مراسم شروع شده بود. جمعیت زیادی اونجا حضور داشتن. همه کنار هم روی صندلی ها نشسته بودیم و منتظر اومدن عروس داماد شدیم. برخی از مردها داشتن میرقصیدند. اینجا بود که سعیده، علی رو به من نشون داد. همون علی که عکس چند ماهگیش توی البوم عکسمون هست. اخرین چیزایی که ازش بخاطر دارم. علی کوچولو و شیرینی که شادی ما بود. این قدر که فرشته از بابا و مامانش خواست عکسش رو برامون پست کنند به تهران. این همون علی بود... حالم تا اخر اون شب به طرز عجیبی عوض شده بود. این قدر در برخورد با خاطراتم کم اورده بودم که دلم میخواست عروسی رو ول کنم و گوشه ای تنها، بلند گریه کنم. به یاد خاطراتی که خیلی وقت بود مرده بودند اما حالا قیامتشان به پا شده بود. حتی وقتی شام اوردند و همون مرغ محلی و مجلسی بود که دوست داشتم، حالم خوب نشد. از غذای خوشمزه ی عروسی چیزی نمیفهمیدم.

با اومدن عروس و داماد، مجلس به اوج شادی خودش رسید. چه عروس زیبایی... چقدر با ناز و ظرافت بود... چه کم سن و سال... عروس 17 ساله ای که وقتی من دیوانه وار همسرش رو دوست داشتم، هنوز به دنیا نیومده بود!!! تا وقتی ساعت از یک نیمه شب هم گذشته بود، مجلس پرشور و حرارتی به پا بود که آنچنان که انتظارش رو داشتم هیجانم رو به اوج نرسانده بود. من جای دیگری گرفتار بودم. جایی در سالهای دور پیش از اون.

اون شب افراد زیادی از فامیل خونه مادرجون موندند. جای برای خوابیدن کم داشتیم. تنگاتنگ هم خوابیدیم. اما تا 4 صبح صدای خنده ها و صحبت های مامان با خاله اینا روی اعصابم بود. فردای اون شب، عید غدیر بود. و به رسم آنجا، همه سادات سفره ها و دیدوبازدیدهای عید دارند... و مادرجون هم سید بود. هنوز خستگی اون روز پرمشغله ی عروسی از تنمون بیرون نرفته بود که زندایی با صدای جاروبرقی وارد اتاق شد و بلند اعلام کرد پاشید که میان ابادی ها از 7 صبح میان برای عیددیدنی... پتو رو روی سرم کشیدم. زندایی همچنان صدامون میکرد... با چشمای خواب الود بیدار شدم. اون روز از فرط جمعیت، سفره ی صبحانه سرتاسر سکو پهن بود. زندایی راست میگفت. هنوز سر صبحانه بودیم که اولین مهمون مادرجون از دروازه اومد داخل و بلند سلام کرد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٥ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

مهر پارسال بود. من و مامان و فریده و خاله اینا رفتیم گرگان. خاله و زینب، مثل همیشه به رسم تازه کردن دیدار، خونه همه فامیل رفتند. حتی خونه نوه های فامیل. اما مامان از همون اول هم قصد داشت همه ی اون یک هفته رو خونه مادرجون و بابابزرگ باشه. از همون صبحی که تو ایستگاه راه آهن دایی رو دیدم که اومده بود دنبال ما، همه نوستالژی های گرگان و خاطره هاش برام زنده شد. وقتی که ماشین راه افتاد و وارد خیابان های عریض شهر شدیم و چشمام به مزارع سرسبز اطراف خیابان ها افتاد، وقتی که بوی خوش علف های خیس که از زمین های کشاورزی اطراف برخاسته میشد و افکارم را قلقلک میداد، وقتی که ماشین دایی از کوچه های خاکی و تنگ میان اباد میگذشت تا به بن بست بهار یازدهم برسه، صدای خچ خچ چرخ های ماشین روی سنگهای ریز و درشت کوچه های میان اباد،‌دنده سنگین و سرعت اروم و فرمون های سخت، ... همه اینها روحم را تاخت میزد. دیگر صدای "من حاضر" شنیده نمیشد. هر چه بود دختر کوچولوی لاغر و سبزه ی 17-18-19 سال پیش با آن موهای مشکی و لختش بود که فریاد نیازهاش دلم را چنگ میزد... هرچه پیش میرفتیم حرکت ماشین سنگین تر میشد، ادم های روستا را میدیدم و نمیدانستم که دیگر چقدر "ساده نیستند"! و آیا اصلا با آن زمانی که عروس می آوردند و غرق در شادی خالصانه با صدای طبل و شیپور میرقصیدند، تغییری کرده اند؟! یک جایی نزدیک مدرسه ی روستا، محمدرضا رو میبینم که با همان هیکل چاق و قدم های سختش، به ما لبخند میزنه و موج طوفانی دیگری به سردرگمی افکارم اضافه میکنه که میبینم از دروازه خونه بابابزرگ عبور کردیم. نگاهم به آن منظره ی عجیب خیره باقی می ماند. آن قدر عجیب است آن منظره که هر روز و شب، به همان نقطه میرفتم که فقط نگاهش کنم. فقط نگاه ... نه! فقط نگاه نبود. هیچکس نمیتوانسته درک کنه که من با آن نگاههای عمیق، پر حسرت ترین مسافر زمان میشوم، آه میکشم، نگاه میکنم،‌فکر میکنم،‌به تصویرهای ذهنم خیره میشوم و گوش هایم را تیز میکنم، چه هیاهویی آنجا به پاست. چقدر آدم هست. آن روزها چه رنگهای سفید و سیاهی که به این منظره نپاشیده... احساس میکنم چشمانم سیاهی میرود. بند دلم پاره میشود. حالا دیگر من هم خلاص میشوم. مانند ماشینی که مقابل این منظره متوقف شده، احساسات متناقضم از پا می ایستد و فقط میخواهم از این آغوش خیالی افکار پریشانم خلاصی پیدا کنم.

میان آن قاب زیبای نوستالژیک، مادرجون با کمر خمیده ایستاده و با آن خنده ی گرم و مهربانش از ما استقبال میکند.

نمیدانم،.. نمیدانم روزهای آزادی روحم را که در آن جا پادشاهی میکرد چگونه توصیف کنم. دلم بی تاب آن رهایی است. آنقدر رها که میتوانستم تا هرجا بخواهم پرواز کنم. بدون آن که حتی یک ثانیه به دل مشغولی های اینجا بودن فکر کنم.

آخر همان هفته عروسی محمدرضا نوه ی عموی مامان بود... محمدرضا که تا اون روز که کارت عروسیش رو دیدم، فکر میکردم اسمش محمد تنهاست...محمد...عشق ناپخته ی سالهای بچگی من!!! مدت بیش از ده سال بود که ندیده بودمش و تصورم از قیافه اش شبیه بچگی هاش با همان موهای بور و چشمای قهوه ای روشن و صورت پر از چال بود. تا روزایی که به مراسم عروسی نزدیک میشدیم و من از سکوی خونه مادرجون میدیدمش که دارن با هادی حیاط خونه عمو اصغرِ مامان رو تمیز میکنن که صندلی بچینند. صبح بود. مثل همه صبح های خونه مادرجون که ساعت هفت و نیم تا هشت، همه ما روی سکو در آن هوای پاییزی میان اباد، اطراف سفره صبحانه سرحال و حاضر بودیم. سفره هایی که ازش عطر نان های قلاچ بلند میشد، پنیرهای بی نمک و مرباهای تمشک مادرجون پز، با چای های داغ استکانی و گاهی سرشیرهای پرچربی...

ساعت از ده گذشته بود. مامان و مادرجون در حیاط با دو تا "تلاق" مشغول چیدن انارهای ترش و شیرین بودند. منم تقریبا یک سطل انار چیدم. ولی شاخ و برگ هایی که لای موهام گیر میکرد یا توی چشمام میریخت نذاشت که بیش از اون به چیدن انارها کمک کنم. حتی همان هم لذت بخش بود. رفتم و روی سکو نشستم. بابابزرگ طبق معمول توی اتاق بزرگه خوابیده بود. دلم میخواست برم حمام. ولی ابگرمکن خراب شده بود. توی خونه عمو اصغر فقط هادی و محمد بودند. هادی حین کار، از بالای دیوار حیاط به مامان و مادرجون سلام کرد. محمد هم همینطور. نمیدونم اصلا مامان رو یادش بود یا نه. اما حتم داشتم که چیزی از ما بخاطر نداره. نه اون و نه خواهرش رقیه. همبازی صمیمی بچگی های من و فریده و سعیده. چقدر رقیه برام دوست داشتنی بود. رقیه ای که اون روز یه دختر یک ساله داشت. محمد رو دیدم. هنوز نمیدونستم که اون همان محمد‌ه. همان محمدی که از بچگی میشناختمش. اصلا فکر میکردم یکی از فامیل های عموایناست که با کمک هادی دارند تشریفات روز عروسی رو اماده میکنن. صدای اهنگی که از ماشین میومد هوای دلم رو تغییر داد. از اون دست اهنگ هایی که به قول فهیمه انگار وسط خونه مادرجون ضبط شدند. از بس که ما رو به حال و هوای خاطرات میان اباد می برند... با همه دلم به خاطراتم رفتم..."تو مهربونی...پاره جونی...نیمه ماهی...تو اسمونی..."...همهمه نوه های مادرجون، توی اتاق بزرگه توی گوشم میپیچه. صدای ضبط کوچیک و بیضی شکل خاله آسیه (تنها خاله مجردی که اون سالها داشتیم) رو بلند کردند. پنجره ی رو به باغ پشتی رو باز کردند. پسر باغبون اونجاست. یه پسر سبزه ی مومشکی با آن لباس های ژنده ی باغبانی و کلاه کابوی حصیری که دل دخترهای نوجوان فامیل رو ربوده. صدای دست و شادی های بی دلیل، رقصیدن های دست جمعی و نازکردن های دخترانه برای پسر باغبان، برای پسرهای فامیل، برای معشوق های خیالی... مقابل چشمانم رژه میروند...توی گوشم میپیچد..."نمیخوام هیچکسی یار من باشه...همدم و رفیق راه من باشه... من فقط تو رو میخوام ستاره شبم بشی..."... کسی از حالم با خبر نبود. همانجا که نشسته بودم سراسیمه اینترنت گوشیم رو راه اندازی کردم تا بتونم این اهنگ رو دانلود کنم. همزمان توی ذهنم تندخوانی میکردم و دعا میکردم که موفق بشم...آره! دعا میکردم. برای بیشتر غرق شدن در گذشته هام دعا میکردم. برای اینکه دوباره و دوباره چینی بندزده ی دلم را زنده کنم...بشکنم...فرو بریزم... و دوباره بلند شوم...بشکنم... فرو بریزم... بلند شوم... بشکنم...

تا آخرین لحظه ی سفر، حتی در تاریکی کوپه ی قطار برگشت که ارام ارام از شهر پرخاطره و همه رهایی اش دور میشد، این اهنگ در گوشم، ضرباهنگ دلم را تغییر میداد.

بلند شدم و به اشپزخانه رفتم. فریده داشت برنج دم میکرد. از من کمک میخواست که برنجش خراب نشه. حتی دیگه حوصله ی اشپزی نداشتم. از پنجره اشپزخونه به هادی و محمد خیره بودم. به دیوار خونه عمواصغر... به گاوهای طویله... به قاب خاطراتم... صدای نهیب فریده رو که میگه "هوووی فریبا... از اینجا که وایسادی، هادی و محمد بهت دید دارنااا..." نشنیده میگیرم. دلم یک ثانیه برگشت به گذشته رو میخواد. فقط یک ثانیه... در قامت همان دختری که دلش میخواد دامن کوتاه با ساق سفید و کفش های تق تقی بپوشه. موهاشو دم اسبی ببنده و از همه دلبری کنه... فقط یک ثانیه میخواستمش تا همه چیزی که دنبالش میگرده بهش هدیه کنم... فقط یک ثانیه خوشحالی از ته دلش را ببینم...فقط...

اون روز هادی برای ناهار پیش ما موند. تا قبل از عروسی تقریبا همه روزها برای ناهار خونه مادرجون بود. نمیدونم کدوم روز بود که بعد از ناهار توی اتاق جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و از حیاط صدای ماشین شستن هادی میومد. خیلی خوابم میومد. صدای پنکه سقفی و شلنگ آب حیاط، ناخواداگاه چشمام رو می بست. کم کم خوابم عمیق میشد که صدای هادی، خواب شیرینم رو خراب کرد:"خاله جان، فعلا با اجازه..." ... " داری میری خاله؟ به این زودی؟ پیش ما بودی دیگه..." ... چشمام به هادی میفته که داشت با همه خداحافظی میکرد. حوصله از جا بلند شدن نداشتم. با هم خداحافظی کردیم و هادی فورا چشم برگرداند و از روی پاهای من رد شد و رفت. شیفته ی شعور و احترامش بودم.

یک روز مانده بود به عروسی. هنوز ابگرمکن درست نشده بود. مادرجون دائما به دایی علیرضا و اقا عباس زنگ میزد که بیایین این ابگرمکن رو درست کنید. فردا شب عروسیه. بچه های زهرا از وقتی اومدن نتونستن برن حمام... نزدیک غروب که شد مادرجون با عصاش، لخه لخه کنان به خونه عمواصغر رفت.کسی به جز خودش اونجا نبود. همه خانوادش رفته بودن دِه قلی آباد. اون شب تو روستای خانواده عروس،‌جشن داشتند. مادرجون برگشت و گفت بریم اونجا حمام کنیم. ما هم سه نفری حوله و لباس برداشتیم و رفتیم خونه عمواصغر. تنها نشسته بود روی سکو و به بوقلمون های وحشی حیاطش نگاه میکرد. نمیدونم چند بار با چند نفر درگیر شده بودن. با هر ترس و فلاکتی بود از کنارشون رد شدیم و به حمام رسیدیم. چه حمام داغ و دلچسبی بود. وقتی داشتیم برمیگشتیم از صدای دمپایی هامون رو سنگها و انگشتهای چروک پاهامون که همه گرد و خاک زمین رو به خودش میگرفت، یاد حمام های عمومی آن سالها افتادم که هنوز هم دلم براشون تنگ میشه. برای حوض های آب داغش. برای رخت کن بزرگش. برای اتاق های کوچیک و تک نفره ی دوش های آب. حتی کاشی هایی که طرحشون رو خوب یادم هست... تا برمیگشتیم به خونه،‌ پاهامون خاکی میشد و سر حوض مادرجون دوباره ابکشی میکردیم... وقتی رسیدیم زندایی چای تازه دمش رو ریخته بود. دایی پلاستیک شکلات هاشو پهن کرد و به من و فریده هم داد. زندایی با خنده گفت" ببین چقدر عزیزید که بهتون از اینا میده. این شکلات هاشو به هیچکس نمیده... فلانی همیشه التماسش میکنه یه دونه از این شکلاتاتو به ما هم بده با چایی بخوریم..." هممون میخندیم. مادرجون، دایی حسن و بچه هاشو که خونشون همون کناره، به چایی دعوت میکنه:" حسن بیا چایی بخور...حسن... محمدرضا...مرضیه...بیایین.. بیایین چای بخورین ننه..." زندایی هم تعارف میکنه:" بیا محمدرضا...بیا زن عمو چایی بخور..." صدای اذان بلند میشه. بابابزرگ با مشقت و "یا الله" گویان بلند میشه و به طرف حیاط میره تا وضو بگیره. فکر عروسی فردا راحتم نمیذاره... یعنی محمد با کی ازدواج کرده؟؟؟... عروس کیه؟؟؟... فردا کیا میان اینجا و من اونا رو میبینم؟؟؟... وااای خدایا، کاشکی شام مرغ بدن... راستی... برای مراسم حموم برون داماد چی بپوشم؟؟؟...

اون شب مادرجون توی دیگ بزرگی وسط حیاط، رب انار درست میکنه. یواشکی میرم و انارهای ترش مادرجون رو برمیدارم و کنار بابابزرگ توی اشپزخونه مینشینم و مشغول خوردن میشم. داشتم با بابابزرگ حرف میزدم و از خاطرات ده سالگی و مکتبش میشنیدم که صدای چرخ های ماشین از پنجره میاد. فریده از بیرون به سمت اتاق بدو بدو میکنه و بین راه داد میزنه حاله اینا اومدن. حتی فرصت نمیکنم از جام بلند بشم. همون شالی رو که کنارم بود میندازم روی سرم و دسته هاشو میندازم روی بازوهام و تا بلند میشم اقا عباس میاد داخل اتاقی که به اشپزخونه راه داره. به ناچار به همون حالت سلام و احوالپرسی گرمی میکنیم. خدا رو شکر میکنم که هادی باهاشون نبود. نون هم خریده بودن. ما هم شام نداشتیم. یعنی استثناا اون روز ناهار رو ساعت چهار بعدازظهر خورده بودیم. چون با خاله اینا و دایی رفته بودیم چهارشنبه بازار و دیر رسیدیم. ته چین کله پاچه ی گرگانی با دستپخت زندایی... چی شده بود... مامان و مادرجون و فریده و سعیده و ساجده سر من هوار شدند که فورا سیب زمینی و پیاز رو با هم سرخ کنم و برای شام بیارم. حتی تخم مرغ ها هم تموم شده بودن. منم به کمک فریده یه چیزی سرهم کردم و اوردم برای شام. کمی هم سوپ از شب های پیش مونده بود که اونم گرم کردیم. داشتم فکر میکردم که ای کاش وقت بیشتر داشتم و یه غذای خوشمزه درست میکردم که اقا عباس ازم تشکر کرد. مامان با خنده ی روی لبش از پشت منو نیشگون گرفت که حواسم بیاد سرجاش و جواب اقا عباس رو بدم. علت حساسیت های مامان به خاله اینا رو خوب میدونستم. بعد از شام ما دخترا رفتیم توی اتاق کوچیکه نشستیم و تمام مدت،‌سعیده از من درباره خواستگارهام و شرایط و ایده آل های خودم برای ازدواج میپرسید. و اینکه برای عروسی فردا شب چه لباسی اوردم که بپوشم. گاهی فکر میکنم اون شب انگار که فقط به همین دلایل اومده بودن اونجا.

بهرحال اون شب هم سپری شد و خاله اینا و دایی اینا رفتن و ما رختخواب ها رو انداختیم که بخوابیم و خبر نداشتیم فردا شب چقدر مهمون اینجا هست که باید برای اونا هم رختخواب بندازیم. چراغ ها رو خاموش کردیم و درها رو بستیم. اون هم شب هم با صدای سگ هایی که از دور شنیده میشد و جیرجیرک هایی که همون نزدیکی بودند، به خواب رفتیم. فردا روز عروسی بود و از صبح زود برنامه داشتیم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

می رود خانه بخت

 

آخرین دختر تابستان هم؛

 

خانه می ماند و اندوه خزان

 

و حیاطی که که پر از فصل جدایی شده است


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

نمیدونم درگیر چه رخدادی شدم. گاهی به کسانی فکر میکنم که هرگز فرایند این رخداد را تجربه نکردند و بعد از این هم هرگز نمیکنند. نمیدونم چرا ؟ آیا فقط منم این حس ناخوشایند را دارم؟ حسی که مرا در حالت تعلیق قرار میدهد و این چنین عمرم را به فنا میدهد. وقتی که همش منتظری چیزی که میخواهی به دست اوری، قدر و ارزش زمان حال از کفت میرود. بخصوص اگر به دست اوردن آن چیز، خیلی به طول انجامد. روزها و ماهها و سالها طول بکشد.

کاش این حس را نداشتم. کاش از ابتدا این اتفاق نمیفتاد. کاش اگر افتاد، ظرفیتش رو داشتم. نمیدونم چی بگم. درگیر حس بدی هستم که قابل وصف نیست.

زیارت امام رضا علیه السلام بعد از دو سال، آنچنان که میخواستم به روحم نچسبید. دلم میخواست ظرفیت معنوی ام خیلی بیشتر از این باشه. ولی نمیدونم چرا حس میکنم، هیچ جا رو بیشتر از گوشه ی کوچک دلم برای ارتباطات معنوی ام دوست ندارم. چون آنجا هیچکس نیست و من فکر میکنم تنها کسی هستم که با عرش مقدس ارتباط دارد. وقتی مشهد میرم،‌وقتی مکه و مدینه و مسجد و هیئت و ... میرم، حس تنهایی دارم. حس دیده نشدن میان انبوده جمعیتی که هر یک درد خود را دارد. دردهایی که برای دوا شدن خیلی ارجح اند به دردهای من. با همه این حرفها ایمان دارم آن کس که باید مرا ببینید و بشنود، خوب از عهده ی حوائج من برمیاید.

و اما پاییز!

چه بگویم از خزانی که مدت ها پیش آمدنش را اعلام کرده بود.

بگذارد سردی مهرش برسد تا بعد بگویم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

 

چه وقت‌هایی که بد می‌شی چه وقت‌هایی که آشوبی

 

تمام درد من اینجاست تو هر کاری کنی خوبی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

پاییز...پاییز...پاییز...پاییز زیبای برگ ریزان!

دلم برای خاطره ها و احساساتمان تنگ شده.

اگر امشب و همه شبها، خیلی از آن آهنگهای دوست داشتنی و زیبا را گوش نمیدم و حتی برای یک ثانیه پلی نمیکنم، برای این است که میخواهم تو باشی تا با هم از آن حجم زیبایی و رویایی بودن اهنگها لذت ببریم.

اگرنه گوش سپردن به "نت به نت" اون آهنگها چیزی جز یادآوری غم فراق را برای من به دنبال ندارد.

این روزها هم میگذرند.

مثل تمام سالهای دوری از تو. که کم نبودند. هرگز کم نبودند.شاید حدود هفت سال متوالی که هر ثانیه و دقیقه و ساعتش هفت برابر بود برای من.

این روزها هم با همان رنگ هفت سال پیش از این میگذرند...

و چه سخت...چه سخت...چه سخت میگذرد هر ثانیه ی بی آرزو!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

از چی بنویسم وقتی همه حرفها تکراری است؟ فقط دلم برای این وبلاگ و چیزایی که باید توش بنویسم و فعلا نمیشه و نمیتونم که بنویسم، خیلی تنگه. به ناچار همه انچه از ناگفته ها روی سینه ام حمل میکنم، به شکل رویا یا شاید ارزو، در خیالم بسط میدهم و هیچ از این اجبار خشنود نیستم. سالهاست که به انتظار تحقق یک جرقه ی رویا به اینده ای خیره ام که هیچ از آن پیدا نیست و نه میبینم.

اینک باز هم بعدازظهر پنجشنبه و ...

همه چیزهایی که با این عبارت به یاد رویاهای من هجوم می آورند... چون خنجر زهرآگین هجوم می آورند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.