حذف افکار

به اینجا عادت داشتم. نمیدونم چه کنم! البته وب رو به blog انتقال دادم. ولی دوست دارم باز هم اینجا بنویسم. یعنی میخوام نوشته هام هر دو جا باشن تا سایت بیان, بک آپ نوشته هام و اینجا محض خاطرات و عادتی که بهش دارم, باشن.

من امروز, درست از همین امروز تصمیم گرفتم تا دیگر به درد زخم هایم فکر نکنم. از همین امروز تصمیم گرفتم هر چه هست به حال خودش رها کنم. هر چه در فکر و ذهن من ریشه داده, به حال خودشان رها کنم و بگذارم خودم نفس بکشم. خودم برای خودم باشم. نه برای انچه در فکرم هست. اصلا هرچی که از قدرت تفکر میگن, چرت و مزخرفه. افکار ما جز یک مشت مزاحم پلید که در مسیر اهداف و لذت های زندگی قرار میگیرن, هیچ چیز دیگری نیستن. اینجا فقط منم و من... عاری از هر فکر کثافتی که روح و ایمان و ظرافت انسانی ام را خدشه دار کنه. همین افکار پریشان بود که فرصت هر زیبایی و شادی را از من گرفت. حتی اگر هیچ تغییری در زندگی ام حاصل نشود, مهم ترین دستاورد من از حذف این افکار, این است که بی دغدغه زندگی میکنم و چه چیز بالاتر از آرامش؟؟؟؟

[ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

خوشبختی واقعی

" خدایا ! چه خوشبختی بالاتر از این ، هم عاشق و هم معشوق بودن. _ گوته "

[ شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

پاییز شهریور

یک روز جمعه، که سرشار باشد از احساسات و رویاهای تهی، هیچ لذت خاصی را به دل نمی نشاند. تنها وظیفه ی این احساسات پوچ و رویاهایی سراسر تهی این است که مرا از وجودم و از آنجا که هستم جدا کند و به جایی ببرد که باران حسرت و نا امیدی در آنجا سرازیر است و هیچ چتری از ایمان و امید در هیچ دکه و مغازه ای پیدا نمیشود.

این روزهای شهریور که هنوز به نیمه هم نرسیده عجیب رنگ و بوی پاییز به آسمان و زمین این حوالی پاشیده شده. شب ها که پنجره ی باز اتاقم و رقص ارام پرده، جای خنکای کولر را برای من میگیرد، انگار پاییز از پنجره به اتاقم می آید به و در هم آغوشی من میخوابد تا صبح، و صبح ، خیلی زودتر از من می رود جلوی چشمان خورشید را میگیرد تا با مهر پاییز بتابد. نه با تیر رها شده ی تابستان. پاییز، صبح میرود دست باد را میگیرد، از لابه لای همه غم های دل مردمان این حوالی عبور میدهد، و مثل یک نسیم بومی، به آسمان و هوای اینجا می سپارد، تا وقتی پنجره ی اتاق را هنگام مطالعه و موسیقی گوش دادن، باز میکنم دلم تا بی نهایت بگیرد از بادهایی که بی دلخوشی از پشت پرده های نازک، به روی من سرک میکشد و میرود. پاییز، صبح ها از آغوش من بلند میشود، بی آن که مرا بیدار کند، به آسمان میرود و همه ابرهای پربغض را در آنجایی از آسمان که سهم این دور و بر است، جمع میکند. پاییز، عصای حکومتش را بلند میکند و با اقتدار به زمین میکوبد تا همه کائنات این گوشه هستی، پر از احساس و لطافت پاییزی شوند.

پاییز زیبا روی!

تو در رویای من آن ملکه با شکوهی که همه کار برای هارمونی احساسم میکنی. من این روزهای نزدیک به تو را بخاطر تمام چیزهایی که ندارم، و بخاطر همه غم ها و حسرتها و خاطرات تلخ و شیرینم، به همراه یک دنیا حس سپاسگزاری از همه چیزهای بزرگی که دارم، دوست دارم. و لحظه های زیبای آن را با چاشنی عواطفی که از آن میگیرم به واژه های ماندگار در دفتر سبز روحم، تبدیل میکنم.

[ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

عقده های دیگه

یه وقتایی که یاد این موضوع میفتم که هیچ جایی واسه پیشرفت و آزادی و خلق ایده و ابتکار وجود نداره، آتش عقده های دلم شعله ور میشه و دلم میخواد همه ی همه ی کسانی رو که زندگی نرمال رو از من سلب کردن نبخشم و همه رو لعن و نفرین کنم. البته قطعا نمی بخشم. قطعا از حقوقم نمیگذرم. قطعا تک تک این افراد رو به خدای دادرس واگذار میکنم.

یه وقتایی یاد قصه ی تلخی میفتم که با من از جریان پر فراز و نشیب زندگی ام میگوید:

از اینکه هیچ جایی در زندگیت نیست که آزاد باشی. از اینکه در خانواده و فامیل، محدود و سخت و بی عزت نفس و طرد شده و بی ارزش هستی. در جامعه بدون هیچ جایگاه و مقام و ارزش، طرد شده و محدود و در معرض هر تیر هوس و مرض های لاعلاجی. از اینکه در هر محیط و اجتماع، در جمع خانواده، در جمع فامیل، در جمع بچه های همسن و سال مدرسه و دانشگاه، در جمع یک ملت، در جمع همکاران محیط کار، در هر جمعی که فکرشو کنی اونی نیستی که باید. اونی نمیتونی باشی که هستی. چون چهره واقعی تو رو همه طرد کردن و تو به ایمان رسیدی که کسی چهره واقعیتو پذیرا نیست پس شکل چهره ای باش که دیگران دوست دارند. طرد شدی و بدنام و بی عفت نامیده شدی، چون پدرت بهت اینو فهموند که در هر جایگاهی هم که باشی همین موجود حقیری، با همین ماهیت و جنسیت. محدود شدی و تازیانه های وحشیانه ای بود که بر تن ظریف و شکننده ی غرور و شخصیت دخترانه ات، با بی رحمی هر چه تمام تر، فرود آمد. در قفس عزلت و بی پناهی، زندانی شدی و کسی هرگز این در را برایت باز نکرد. خرد و حقیر به گوشه دنج تنهایی هات پناه آوردی چون از همه بیزار شدی. چون خیال کردی هر کسی در هر شکلی در اطراف توست، زندگی تو رو ازت دزدیده. همه رو دزد بی رحم شخصیتت دیدی. پس فکر کردی لابد اگر خودتو ازشون سلب کنی تنبیه میشن. ولی نه! تو مثل موش ترسیدی و به خودت می لرزی و فکر چنگال آنهایی که گرگ تصورشون میکنی،‌ قلبتو از تپش بازمیداره.

اذیتت کردند،

نامردی کردند،

ناجوانمردی کردند،

خیانت کردند،

ازت دزدیدند،

ظلم کردند،

تحقیرت کردند،

اهانت کردند،

کرم ریختند،

کرم ریختند،

کرم ریختند،

پست و بی مقدار، هر غلطی رو که نباید، در حقت کردند،

تا تو اینگونه از زندگی زیبایی که باید داشتی، ساقط بشی و تا ابد دستت به جایی که بودی نرسه.

امروز هم مثل خیلی روزهای دیگه یاد بچگی هام افتادم. یاد بچگی های خیلی دور. این قدر دور که ذهنم قد نمیده بیش از حد معینی بهش فکر کنم.

یاد وقتایی که یه دنیا خاطرات تلخ ازشون برام به جا موند. و یه دنیا آثار نامطلوب. آثار جبران ناپذیر.

میخوام چند تا از اون خاطرات کوتاه و سیاه رو که تو ذهنم همیشه تکرار میشه اینجا بنویسم. نوشتن همیشه برام مامن مطمئنه. برای همه وقتهایی که چیزی واسه خالی کردن عقده های دلم پیدا نمیکنم. درست مثل امروز. امروز که همه وجودم به تباهی گرایید. به سردی و افسردگی و رخوت. بخاطر به یاد آوردن روزها و شبهای تلخی که از هر کدوم هزار بار سیاهی و شکست بر روحم نشست. شبهایی که به جز ما هفت نفر، یه آقازاده گرانبها بین ما چون نگین انگشتری واسه پدر بزرگوار میدرخشید. مهدی پوزر بابا بود واسه هر مجلس و هر کوی و برزن. مامانم همیشه سر ناهار و شام واسه اقازاده ی بابا از هر چیزی که داشتیم بیشتر میذاشت. یادمه من خیلی بچه بودم و هنوز مدرسه هم نمیرفتم. من اون موقع ها عاشق ماست بودم. هرچقدر ماست میخوردم زده یا سیر نمیشدم. یک شب که طبق معمول کاسه ماست مهدی خیلی پر و لبریز بود، خودش و بابا هنوز سر سفره نیومده بودند که من دیدم اون ماست بیشتره اونو برداشتم در حالیکه نمیدونستم واسه مهدیه. وقتی اونا هم اومدن نشستن مامان به من گفت اون برای مهدیه و بابا اونو از جلوی من برداشت و جلوی مهدی گذاشت. من لج کردم و گفتم من همونو میخوام. اون بیشتره. مامان و بابا نمیذاشتن اونو بردارم ولی من اصرار میکردم و مهدی بیشعور و نامردصفت با وجودی که یازده سال از من بزرگتر بود و خیلی عقلش بیشتر میرسید، هیچوقت نشد این جور وقتا یه بزرگی از خودش نشون بده و حرفی بزنه. چون عقیده داشت اگه دو قاشق بیشتر هم از مال بابا بخوره، دو قاشقه. و سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت تا بابا اونو به خودش بده. وقتی اعتراض من از یک بار به دو بار رسید بابا از سر سفره بلند شد و رفت توی اتاق. منم دنبالش رفتم ببینم کجا میره. دیدم رفته سر شلواری که هر روز باهاش بانک میره و داره کمربندش رو درمیاره. فهمیدم که میخواد منو کتک بزنه. من وسط درگاه در اتاق ایستادم تا بابا به من برسه و بعد من فرار کنم چون فکر میکردم اینجوری کیفش بیشتره و همیشه دنبال بازیگوشی های خودم بودم. وقتی بابا نزدیکم شد فرار کردم و دور سفره دویدم و بابا هم با کمربند دنبالم بود. هر دور که از کنار مهدی میگذشتم به قیافه اش نگاه میکردم که با پوزخند کجی که تا بناگوشش میرسید و چشمای خمار و مرموزش با حالتی تحقیر آمیز و تمسخر، مثل یک شیطان به من نگاه میکرد.

هر وقت نظیر این اتفاقات میفتاد مهدی کثافت همینطور با همین قیافه به ماها نگاه میکرد. اصلا تصویری که از قیافه نحسش از اون سالها توی ذهنم باقی مونده، چهره موذی و بی رحم و سیاهی هست که پوزخند کجش همیشه چاشنی صورت شیطانیش بود. همیشه با خودم فکر میکردم چرا بابا هیچوقت مهدی رو مثل ما کتک نمیزنه؟ چرا هیچوقت اونو دعوا نمیکنه؟ چرا هر جا میریم اونو روی سر میگیرن و ما رو تف میکنن؟ چرا هنوزم وقتی بابا، مهدی رو از لای کارتون های گوشه خیابون، از زیر قرص و مواد و اعتیاد جمع کرد و اورد اینجا، هنوزم عمه داره خایه مالیشو میکنه؟ هنوزم بابا هرجا میره دستشو میگیره تا پز کــــــــــ یــــــــ ر خایشو به همه بده؟ چرا رویای اشغال و عقده ای، یا بهناز بیشعور و نمک نشناس، به خودشون اجازه میدن به مامان ما توهین کنن و بابا لال مونی بگیره و مهدی گوش بده و لذت ببره؟ در حالیکه تک تک خانوده و فامیل مهدی، یک مشت جـــــــ نـــــ ده و دیوث و کــــــ ونـــــی و شوهرمرده و زن طلاق داده و معتاد و زندانی و سوءسابقه دار و حشری و بنگی بودن!!!!!!!!!! در حالیکه همشون از زیر یه مشت ک.و.ن کش به عمل اومدن و خیال میکنن که میتونن رم کنن و همه رو شاخ بزنن!

هر چقدر هم دلم پر مهر باشه، یا هر چقدر هم دلم واسه همه چیز و همه کس بسوزه و دنبال راه چاره و نجات بدبختای اطرافم باشم، ولی وقتی به اینجا میرسم، دلم خنک میشه که پوز مهدی به زمین خورد. مهدی حقش بود که معتاد بشه. حقش بود که شغل و مقام و دانشگاه و اعتبار و زندگیشو از دست بده. حقش بود که زنش ازش طلاق گرفت و همه مالشو کشید بالا. حقش بود که دیگه مهدی رو پشم خودشم حساب کرد. حقش بود که زن و بچه و خونه و ماشین و مالشو از دست داد. حقش بود که الان از کار بانکی، به کارگری و سگ دو زدن رسیده. مهدی هر چی به سرش اومده حقشه. کسی که تمام عمر به فکر حیله و فریب و مکر و نقشه و دزدی و کلاه برداری و کرم ریزی و ازار و اذیت دیگران - اون هم در حق چند تا زن بی گناه - باشه، باید بدتر از این سرش بیاد. الهی که به حق خداوندی خدا، اون دنیا هم آسایش نداشته باشه و ریز به ریز به سزای اعمالش برسه.

خدایا از ظالمین زمینت نگذر و اونا رو به عذابی خفت بار دچار کن. الهی آمین.

[ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

یاد

در نی زار؛
پرنده ای اندوهگین می خواند.
انگار چیزی را به یاد آورده
که بهتر بود فراموش کند..

"کی ﻧﻮ تسورایوکی"

[ پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

این بعدازظهرهای تابستون

عجیبه که این بعدازظهرهای گرم و مهلک مرداد، هر کسی رو به خواب وادار میکنه. حتی کسی مثل من که هیچ به خواب بعدازظهر و چرت های کوتاه، عادت ندارم، چه برسه به اینکه تا 11:30 صبح هم خواب بوده باشم!

نمیدونم چرا در قبال درس خوندن در تابستان این قدر تنبلیم میاد! یکی نیست موتور اراده منو روشن کنه؟!

هیچ چیز جز کسلی و ارزوهای تکراری، این روزها سراغم نمیاد. فقط مدتیه که حس میکنم از قافله خدا عقب افتادم و گمش کردم. مدتیه که حس میکنم چقدر جاش توی لحظه هام خالیه. چی باعث شد که باز هم از یادم بره که خدایی هم هست و هر کاری رو میتونه به انجام برسونه؟! شاید مشغله های فکری این مدت اخیر بود که از من یه بنده ناسپاس ساخته بود. ولی حل این مشغله ها، مگر از خدا جداست؟ چرا من آدم نمیشم؟؟؟؟؟؟

خدایا، تو منو از خودت جدا نکن. حواس من پرت دنیای اطرافم شده. دستمو محکم نگه دار و لحظه ای رهام نکن. آمین.

[ دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

پاییز من

گفته بودی:

پاییز که تمام شود،

به سراغ رویاهایم می آیی،

تا دلت را پیشکش عاشقانه هایم کنی.

من جوجه هایم را شمرده ام.

ببین...

تو نیامدی!!!!...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاییزم!

پاییز طلایی و رنگ رنگ من!

پاییز دلگیرم!

پاییز عاشقانه های نداشته ام!

پاییز سرد و پر احساسم!

پاییز رویاها و آرزوهایم!

پاییزی که گوهر تولدم در دستان طلای توست!

نازنینم!

تو در راهی...

میدانم...

و من در عمق گرمای جانسوز تابستان، در قلب مرداد آتشین، میان آفتاب و برگهای خیلی سبز درختان، صدای قدم هایت را، رایحه تنت را، وجود مغرورت را، با تمام وجودی که از تو گرفته ام، به راحتی حس میکنم و کسی حس مرا باور ندارد. کسی راز رابطه های سرشار از عشق ما را نمیداند. کسی نمیداند و نمیداند و نمیداند تصویر آینده ای دور و روشن، تصویر لایه های پنهان و حتی رسوب کرده ی روان ها، تصویر نیت ها و حس ها، تصویر هر آنچه از صاحبش در نزد او یک خصوصی غیرقابل آشکار و بیان است، به زلالی و وضوح، در آینه دلم نقش می بندد، در ذهن روانم به جریان میفتد، و مرا از حس " خیلی دانستن " رنج می دهد و گاهی لذت! این راز فاش نشده ی دختر تو، زاییده ی توست.

پاییز همیشه زیبایم!

پاییز همیشه مغرور و با شکوهم!

پاییز، مادر طبیعتم!

تو را دوست دارم.

تو را فارغ از هر آنچه به من تعلق دارد و من مالکش نیستم، دوست دارم.

تو را با مشت یخ زده ام،

تو را با قدم های بلندم،

تو را با سر به زیری ام،

تو را با تفکرات موهوم و در هم پیچیده ام،

تو را با همه آنچه از تو دارم، دوست دارم.

مرا با تنهایی بی انتهای وجودم دوست داشته باش.

[ چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

آشوبم... آرامشم تویی پروردگار عزیز

خدای بزرگ و مهربان،

به راهی که حکمت و خواست توست، هدایتم کن.

[ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

من و من

امروز بالاخره آخرین امتحان ترم پنج کارشناسی رو دادم و پرونده ی این ترم هم بسته شد. مدتیه که فکر میکنم نباید به خودم تعطیلات بدم. باید انبوه کتابها و رفرنس های کمرشکنی رو که امسال از نمایشگاه گرفتم تابستون بخونم. کاش این فکر به اراده و فقط اراده تبدیل بشه.

دیشب ساعتای حدود 3:30 داشتم دفتر خاطراتم رو میخوندم. بازخوانی نوشته هایی که سال ها پیش در اون دفتر ثبت کردم بهم حس خوبی میده و گاهی فکر میکنم اصلا اینا رو خودم ننوشتم. گاهی از مرور ماجراهایی که متوالیا نوشتم خیال میکنم در حال خوندن یک رمان یا داستان دنباله دارم. خیال میکنم شخصیت اصلی این داستانها من نیستم و چقدر دوست دارم گاهی ببینمش، به ملاقاتش برم، باهاش حرف بزنم، نگاهش کنم و به همه ماجراهایی که در درون و بیرونش گذشت فکر کنم. گاهی این افکار رو نمیتونم روی خودم تعمیم بدم. مثلا یه وقت در محوطه دانشگاه و ساختمون های اداری و حیاط و دانشکده ها و طبقاتشون، بین هزاران دانشجو قدم میزنم و رد میشم، مثل همه دانشجوهای دیگه! به اونا نگاه میکنم. به صحبت هاشون. به جمع های دوستانشون. به خنده های بلندشون. به جزوه های تو دستشون. به لباس هاشون. به چهره هاشون. به اضطراب برخی نگاه ها و شادی های بی دلیل برخی دیگه. و بعد به خودم نگاه میکنم که چقدر شبیه اینام. و فکر میکنم که آیا این همان شخصیت دفتر و وبلاگ هاشه؟!!! اصلا بهش نمیاد! این همونه که اون حرفا رو میزنه؟! پس چرا هیچ نشونه ای از این همه احساس که ازش دم میزنه تو ظاهرش پیدا نیست؟ انگار خیلی بی تفاوته! انگار حتی خیلی دانشجوی متشخصی به نظر میرسه! انگار که نمونه تمام عیار یه خانوم واقعیه! انگار میتونه با قلبش همه رو تسخیر کنه! انگار درسشم خیلی خوبه! و چقدر دانشجوی پیراپزشکی بودن به اون میاد!!! شخصیت داستانهای واقعی ای که من میخونم، شبیه " شبنم یخ زده ای " است که چیزی جز غرق شدن در رویاها و ارزوهای دوردستش، اونو خوشحال و پر حسرت نمیکنه. شخصیت پژمرده ای که حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو نداره و شاید هرگز به خود برنگرده!!! شخصیتی که از انتظار خسته است و از صبر و شکیبایی چندین ساله کمرش خم شده. گویی می میرد و کسی شاهد لحظه های احتضارش نیست.

چه بسیار تفاوت که بین درون و بیرون آدم هاست و هیـــــــــــــــــچ کس آن را درک نمیکند. آنقدر این تفاوت زیاد است که درست به مانند دو شخصیت متضاد جلوه میکند که البته یکی از این دو شخصیت که همان درون است، همیشه ناشناس می ماند. نمیگم ناشناس متولد میشه. بلکه ناشناس ایجاد میشه. ناشناس زندگی میکنه و ناشناس هم به خاک سپرده میشه و حتی ناشناس از ذهن ها پاک میشه!

[ دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

سحر

سحر ماه رمضونه.

یاد سحرهای ماه رمضون سه سال پیش بخیر. ماه رمضونی که در تابستان 90 بود. این وبلاگ رو تازه زده بودم. چقدر شوق نوشتن و آپ کردنشو داشتم. چقدر سحرای ماه رمضون میومدم اینجا و کامنت میخوندم, کامنت میدادم.

چقدر اون سال خیلی چیزها برام تازگی داشت. تحولات و تازگیهایی که اگه بخوام دقیق تر بگم از آبان 89 آغاز شد. تا امروز هم ادامه داره و بعد از این نیز...

همین امشب بود که در این مورد در وبلاگ خیلی خصوصی ام نوشتم و بهش اشاره کردم. اون قدر اون پست جدیدم رو دوست دارم و اون قدر حرفهای دلم توش هست که شاید همشو اینجا هم کپی کنم. اگرچه ناتمام نوشتم.

شبی که گذشت, شب نوزدهم ماه مبارک و منتسب به شب قدر بود. قرآن رو باز کردم و روی سرم گذاشتم. در تمام مدت فکر میکردم کدوم صفحه رو باز کردم؟ چه سوره و چه آیه ای اومده؟ چیزی در دلم میگفت شاید سخن خدا با من در این صفحه ی کتاب مقدس باشه. بعد از تموم شدنش, صفحه ی باز شده ی قرآنِ روی سرم رو دیدم. خوندم. حرف خدا رو خوندم. کلامی از قرآن که بر آتش زندگی و سوختن درونم, گلستان ابراهیم شد.

"الحمدلله الذی هدانا"

[ دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]