حس من

زیباترین حس یک وجود مونث زمانی بوجود میاد که یک روز از حمام بیاد.

یک لباس راحت بپوشه.

سرشو با حوله بپیچه.

بعد از چند ساعت حوله سرشو باز کنه.

موهاشو آروم شونه بزنه.

و بعد، همه موهاشو روی شونه هاش پخش کنه.

بره جلوی آیینه بایسته.

به موهاش بنازه و چند باری اونا رو در هوا و روی شونه هاش تکان بده و از آبشار موزون موهاش لذت ببره.

 سپس روبروی آیینه به صورتش خیره بشه.

صورتی که مال خودشه و هیچ کم نداره.

حتی یک چروک ناقابل دور چشم.

پوستی که صاف و روشن، فارغ از هر گونه جوش و خال و لکه اضافه، روبروش برق میزنه.

ابروهای تازه اصلاح شده، با حالتی که همیشه دوست داره و بهش میاد.

صورتی که مثل قرص ماه می درخشد.

به جای سلول های پوستش، چشم هاش، لب هاش، به جای تمام قاب صورتش نفس میکشه. فارغ از هر نوع آرایش، لوسیون، دارو و... 

دلش رو به لحظه ای خوش میکنه که اکنون مال خودشه. نه لحظه های بعد که تمام نفس را از تک تک این سلول های با طراوت خواهد گرفت.

در این لحظه ها از هر چه که این تابلوی گران قیمت خلقت را بپوشاند، بیزار است.

به خودش نگاه میکند.

به صورتش.

به موهاش.

به هیکلش.

به قدش.

به فرمش.

به تمام آنچه هست... و تمام آنچه نیست.

چه لذتی دارد که با خود باشی و بخواهی با خودت برقصی.

بخندی.

بخوانی.

و خود را در آغوش بگیری.

آخ که چه لذتی دارد تا آخر شب، با موهای باز و آزادت، در خانه به کارهات برسی.

چه لذتی دارد با " خود " بودن. حتی برای یک شب.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

مادرم

به مادرم بگین:

                قفس شکسته و پرنده، پر زده

به مادرم بگین:

                بهار اومده، جوونه سر زده

به مادرم بگین:

                هنوز خنده هاش، رو سرجهازشن

به مادرم بگین:

               هنوز گریه هاش، تو جانمازشن



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حس پاییز

بارون!

 

صدای بارون از پشت شیشه های پنجره؛

برگهای خیس به زمین افتاده؛

پرتقال هایی که با این بارون شسته و خوش رنگ، روی شاخه های درخت حیاط خودنمایی میکنند،

اینجا که من اکنون هستم و دری که به سوی این حیاط و باغچه کوچکش و یه دنیا خاطره باز میشود،

استشمام عطر برگهای خیس خورده پرتقال...

و حس هایی بسیار لطیف تر از این،

تمام بهانه ی شادی غم آلودم را فراهم میکند.

_______________________________________

تابستون امسال حدود دو ماه درگیر یه انتخاب سخت برای ادامه زندگیم بودم. انتخاب سخت همسر. انتخابی که منو کمی بیش از کم، تا مرز نامزدی پیش برده بود. پسری که تا این اندازه خوب و این قدر نزدیک و شبیه به من بود، مادری که تصوراتی از قبیل یک زن جادوگر بدجنس و خشمگین و کینه جو (چیزی مانند نامادری سیندرلا و شاید هم بدتر) به نام "مادرشوهر" را تماما از ذهنم پاک کرده بود، و حتی خواهرش،... از اینکه مادر و پسر هر دو چه امید و شوقی داشتن، از اینکه مادرش با چه شوقی منو " عروس خانم گل ما " خطاب میکرد، از اینکه به پدر و مادرش خبر داده بود که چه دختر خوبی واسه پسرم پیدا کردم... همه و همه انتخاب منو سخت تر میکرد. از این حیث که بعد از جواب منفیم چطور با وجدانم و خدای خودم کنار بیام!!!! از اینکه بعد از جواب منفی ما، مادرش دوباره زنگ زد و علت رو پرسید، دلم می لرزید. حتی روی بازگشت و صحبت با خدا رو نداشتم. چرا این اتفاق باید میفتاد؟‌ چرا خدا که میدونست این اتفاق نمیشه، منو در این دو راهی و عذاب وجدان سخت قرار داد؟ شاید هم این یه امتحان بود. ولی چه امتحانی؟ به اندازه یک عمر زندگی! اینکه بخوام دلایل جواب منفیم رو بعد از صد بار تعریف کردن واسه دیگران، دوباره و دوباره توضیح بدم، جز اینکه زخم وجدانم رو باز کنه و دردش رو تشدید کنه چیز دیگه ای برام به همراه نداره. نه اینکه بگم از رد کردنش پشیمونم. اتفاقا اصلا پشیمون نیستم. چون اون موقع به اندازه کافی و با مشورت زیاد و با دید کافی فکرامو کرده بودم. از اینکه شاید، نه... قطعا اونا رو نا امید و دلشکسته کردم، از اینکه محاسن زیادی داشتن، از اینکه چقدر به افکار هم نزدیک بودیم... از خیلی چیزهای اینچنینی ناراحتم. نمیدونم آیا خدا منو خواهد بخشید؟!!!!

_______________________________________

21 آبان :

سالروز تولدم.

تولدی که منو از رویایی ترین سن عمرم - بنا به دلایلی - جدا کرد.

شاید هرگز دلم نمیخواست 21 آبان 94 از راه برسه، ولی رسید... زمان برای هیچکس از راه نایستاده است!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٤ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حال نو

سلام به وبلاگ عزیزم و همه خاطرات و حس های قشنگش.

سلام به هوای بسیار دوست داشتنی این روزها که دلم میخواد با یک دم عمیق، همه هوایی را که تا مساحت پاییز امتداد دارد، یک جا ببلعم و بازدمی نداشته باشم.

سلام به این روزهای خیلی خوب که پر از اتفاقات خوب تر هستن.

سلام به نو شدن همه اطراف و افکار. سلام به خدایی که همیشه نو هست و هرگاه بخواهی نو شوی، او از همه نو تر و لایق تر است تا ازش کمک بخوای.

و سلام، حتی به دلتنگی هایی که از قبل بودند و هنوز هم هستن... و نا امیدی هایی که قبلا هرگز نبودند و امروز بسیار هستن.

سلام به دلی که حتی از دلتنگی هایش، دنیایی از زیبایی های خصوصی را میسازد و دلش را به همان ها خوش میکند، که هیچ کس نمیفهمد و او میفهمد.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤ ] [ ۳:۱٥ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

آبان

سلام به آبان ماه عزیزم. به سلام قلب تپنده ی پاییز. سلام به ماه برگ ریزان و دلتنگی ها. سلام به هوای زیبای آبان. به باران بخشنده و همیشه جاری اش. سلام به خیابان ها و کوچه های خیسش. سلام به سرمای مهربان آبان. سلام به آبان آبی رنگ تولدم.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ٦ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حسین علیه السلام

حسین علیه السلام

                        امام عشق

                                          است.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ جمعه ۱ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

داستان واقعی

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

سردی مهر

یادت به خیر؛

 

انسان آرمانی.

 

یادت بخیر که رفته ای و مرده ای!

 

یادت بخیر که نیستی تا تکه های دلم را به هم پیوند دهی.

 

یادت بخیر نازنین؛

 

یادت بخیر با رفتنت مرا تا ابد تنها گذاشتی...

 

فردا اول مهر است. اولین روز مدرسه. تقویم زندگی ام را در ذهن ورق می زنم. می روم به پانزده سال پیش... به یکم مهر 1379. زمانی که اولین برگ از قصه دلتنگی های وصف ناشدنی من در مدرسه ورق خورد... هر روز بیشتر از دیروز... دلتنگی هایی دیرگاه... تا دوازده سال پی در پی خنجری میشد بر روح کوچکم!

به دبستان رفتم.

بدون هیچ دلخوشی.

روزهای شیرینم را در خانه،‌ کنار مادر، کنار خواهر، کنار عروسک های نداشته و خیالی ام را از دست داده بودم.

هیچ کس را دوست نداشتم.

دلتنگی کودکانه ام، دیدار هر روز مدرسه و بچه های مدرسه، دوری از کودکانه های اتاقم، حسرت داشتن خیلی چیزها در مدرسه، جام زهری بودند که هر روز سرمیکشیدم.

مامان،

مامان،

کاش تو هم با من بیای سر کلاس.

کاش تو هم با من بیای مدرسه تا زنگ های تفریح، تنها نباشم.

مامان،

کاش تو هم با من بیای مدرسه تا بچه ها اذیتم نکنن. تا معلم و ناظم بهم زور نگن. تا سرم داد نزنن.

مامان،

کاش تو هم با من میومدی سر کلاس تا از تو مداد سیاه بگیرم و منت کسی رو نکشم.

کاش همیشه با من میومدی مدرسه تا تنهایی هامو اونجا با گریه پر نکنم.

کاش میشد زیر چادرت می موندم تا هرگز پامو توی مدرسه نمیذاشتم.

مامان،

کاش تو فکر نکنی که توی مدرسه به من خیلی خوش میگذره. من بیشتر دلم میگیره و بیشتر گریه میکنم.

کاش فکر نکنی منم مثل همه بچه های دیگه ام.

مامان،

توی همه سالهای پربغض و پرکینه ی مدرسه، هر لحظه که دلم میشکست و اشکم جاری میشد،‌ که تمام لحظه هام دلتنگ بودم، تنها آرزوی من از همه دنیا فقط این بود که اون لحظه ها تو رو ببینم که مثل همیشه، گوشه چادرتو روی صورتت گرفتی و به من می خندی. من حتی خدا رو نمیخواستم!

پانزده سال پیش؛

کلاس اول گل سرخ؛

ساعت نه صبح؛

معلمم به کلاس میاید.

می خندد.

گونه هایش بالا می آید.

کک هایش بیشتر نمایان میشود.

لبه مقنعه مشکی اش نوک تیز شده.

دستانش را روی میز اول تکیه میدهد.

همه کلاس کوچک ما را از نگاهش می گذراند.

بچه ها با شوق به او خیره شدند.

آستین هایش بالا رفته اند.

ساعت نقره ای اش پیداست.

سلام و خوش آمدگویی می کند.

شعر می خواند:

من دو دست دارم

من دو دست دارم

هر دو توانا

هر دو توانا

من دو گوش دارم

هر دو شنوا

من دو چشم دارم

هر دو بینا ...

ماژیک برمیدارد.

روی تخته سفید کلاس، "خط زمینه" را توضیح میدهد.

سر نیمکت ها می آید و با خودکار آبی در دفتر همه بچه ها، سرمشق مینویسد.

زنگ میخورد.

کلاس تمام می شود.

معلم، دفترش را برمیدارد، به سینه اش می چسباند و به سمت دفتر می رود.

زنگ تفریح است.

آخرین زنگ تفریح سال تحصیلی.

دیگر صدای زنگ کلاس نمی آید.

بچه ها منتظرند.

هیچ صدایی نیست.

بچه ها بزرگ شده اند.

معلم، به زیر خاک رفته.

مدیر و ناظم، بازنشسته شده اند.

و هنوز صدای زنگ کلاسی نمی آید.

شاید این طولانی ترین زنگ تفریح کلاس اول، با صور اسرافیل تمام شود!!!

به یاد دبستانم.

به یاد معلم هایی که فردا صبح، منتظر ورود هیچ دانش آمور جدیدی نیستند.

معلم هایی که میزبان سالهای دبستان من بودند.

معلم کلاس اولم... خانم بروجردی... انتظار هیچ دانش آموز پایه اولی را نمی کشد. او حالا، فقط در انتظار یک یاد است... یک خاطره... یک فاتحه... به زیر خاک های سرد اول مهر، آرام خفته است.

فردا،

اول مهر،

خنده تمسخرآمیز دلم،

به ثانیه ثانیه های مدرسه،

غوغا می کند...



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

لعنت به زندگی

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]