امروز برای رای دادن، به مدرسه کودکی هام رفتم. دبستانی که پنج سال مهمانش بودم. بعد از این همه سال، یک بار دیگه موفق به دیدنش شدم. همیشه نمای بیرونی اونو در خیابانی که بسیار ازش گذر میکنم، می دیدم و در دلم ارزو میکردم کاش باز هم راهروهای این مدرسه رو ببینم. باز هم حیاط و آبخوری و دفتر و کلاس ها و پنجره ها و حتی آبدارخانه و خانم "کوچکی" که در آن سالها، برای من بیشتر از همکلاسی هام رفیق بود. گاهی از مادرم بیشتر دوستش داشتم. گاهی در آبدارخانه برایمان میخواند و می رقصید. گاهی مسئولیتِ همه ی ندانم کاری های ما دختربچه های خرابکار را به عهده میگرفت. گاهی پای حرفهای بچگانه ی ما می نشست و با دلسوزی راهنمایی مان میکرد... کاش باز هم او را میدیدم. امروز در دبستان "ر.ن" به معلم هایی فکر میکردم که چقدر آنجا راه رفته بودند. چقدر کار کرده بودند. اما امروز، چیزی به جز یک مشت استخوان زیر خاک، از آنها نمانده است. نمیدانستم به کدام خاطره ی آن پنج سال فکر کنم. به خاطرات تلخ و روح ترک خورده ی کودکی ام یا به خاطرات شیرینی که به سختی پیدا میشدند. به آن روز که جشن الفبا داشتیم، یا روزی که جشن تکلیف؟؟؟ به آخرین روزی که از دبستان می آمدم تا به راهنمایی برم یا اولین روزی که سرمشق میگرفتم و خط زمینه را می آموختم؟!!!... تنها کسانی که امروز دیدم و شناختم،‌ معلم قرآن و دینی بود با خانم مدیر. خانم مدیر، هیچ تغییر نکرده بود. آن ها از دیدن ما،‌ چقدر شگفت زده شدند. خانم مدیر هنوز خاطرات ما رو به یاد داشت. چه دیداری نوستالژیک تر از این؟؟؟؟

امروز به حیاط مدرسه رفتم. به خط کشی صف ها نگاه کردم. چه زنگ هایی که دلمون میخواست توی صف نفر اول باشیم. به نیمکت های یکسره ی اطراف حیاط. به بوفه ای که جاش نغییر کرده بود. حیاط کوچیک تر شده بود. نقاشی روی دیوارها خیلی زیادتر شده بود. پنجره ای که روزهای اول ابتدایی ام، از اونجا به آقای "صالحی" خیره میشدم که داره با همه بیماری و ناتوانی، حیاط رو جارو میزنه. در راهرو ها به کمد جوایز نگاه کردم که همون جای همیشگی بود اما کمدش تغییر کرده بود. هنوزم توش پر از جایزه های خیره کننده بود. اون حالی که من " از کف، برون داده بودم"، نگاههای متعجب و شک برانگیزِ پلیس های حاضر رو به من معطوف کرده بود. شاید اگر اونا نبودن، اگر ازدحام صف طولانی نبود، اگر هیچ کس نبود و فقط من بودم و مدرسه ی کودکی هام، ساعت ها می نشستم و گریه میکردم.                                                                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اون قدر ماهی که شبا مهتاب

وقتی تو میخوابی، نمی تابه

خوشبوترین عطری که میشناسم

بوی نم بارون رو موهاته                                    



تاريخ : جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

در این روزهای نزدیک انتخابات، چه راحت میشه به شعور و شخصیت خیلی ها پی برد. همانهایی که فکر میکنند فقط آنها هستند که حق را میگویند و اگر روزی منجی عالم ظهور کند، همان ها را جمع میکند و به اتفاق راهی بهشت میشوند تا عذاب مخالفانشان را در جهنم نظاره گر باشند.



تاريخ : یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

بالاخره فرصت پیدا کردم که برم نمایشگاه کتاب. خوشبختانه به راحتی و سرعت غرفه ی دو ناشری رو که قصد داشتم از اونا کتاب بگیرم، همان ابتدای ورود پیدا کردم و کتابها را گرفتم. یکی که کتاب تخصصی درسی بود. اما یکی دیگه کتابی بود که چند سال پیش وقتی پشت کنکوری بودم، مدرس کلاسهای عربی،‌ خانمی بود که برای اولین بار منو با این کتاب آشنا کرد. هیچوقت یادم نمیره که میگفت قبل از اینکه برای کنکور درس هاتونو شروع کنید، این کتابو بخونید تا زندگیتون متحول بشه. اسم کتابشو کنار جزوم نوشتم و دیگه هرگز سراغ پیدا کردنش نرفتم. دو سه سال بعد، بسیار اتفاقی اون کتابو بین وسایل دخترخالم، دیدم و کتابو ازش امانت گرفتم. خوندن اون کتاب بی نهایت در زندگی من تاثیر گذاشت. به طوریکه حس میکردم این خودمم که بر اتفاقات زندگیم، قلم تقدیر می برم. حس میکردم هرچه من آرام تر باشم و کمتر به هیجان بیام، خدا بیشتر امورم رو اصلاح میکنه. آن هم به بهترین شکل ممکن! بعد از پس دادن اون کتاب به دخترخالم، همواره جای خالی نکات و آموزه هاشو احساس میکردم. انگار که باید هر چند وقت یکبار، حقیقتی رو به خودم متذکر میشدم. مدتها منتظر فرصتی بودم که گذرم به انقلاب بیفته و این کتابو بخرم. اما قسمت بود که از نمایشگاه امسال بگیرم. کتاب "چهار اثر" از "فلورانس اسکاول شین"، اگرچه به قلم یک شخص مسیحی نوشته شده با محوریت اصلی "توحید"، همواره از ایمان و اعتماد و توکل به خداوند، و آثار اعجازآمیز این اعتماد، میگوید. اما در پی خواندن این کتاب، تنها چیزی که ذهن مرا درگیر خود کرده این است که، نوشته های خانم فلورانس اسکاول شین، شکل مبسوط آیات قرآن است. بعد از مطالعه این کتاب، به ایات قرآن که دقیق تر نگاه میکردم، دقیقا همان چیزی را میدیدم که تا پیش از آن در چهار اثرِ اسکاول شین، میخواندم. البته نقدهای بسیاری درباره این کتاب بخصوص از جانب متخصصین علم حوزوی وجود دارد که برخی از آنها درست و برخی دیگر، نقدهای غیرمنصفانه ست. هر آنچه است، هر کسی میتواند آن را که میخواند، می بیند یا می شنود، همان طور که خود اوست، بخواند و بشنود و ببیند. آنطور که من این کتاب را خواندم، تمرکزم بر این بود که در سایه دینی که خودم دارم، به آموزه های این معلم مسیحی عمل کنم و چه معجزه ها که از این شیوه در زندگی ام ندیدم.

از بحث کتاب چهار اثر که بگذریم، مسیر مکان جدید نمایشگاه بسیار مزخرف و طولانیه. شاید رفت و برگشتم نزدیک به چهار ساعت طول کشید. هوا امروز بسیار گرم و کسل کننده بود و خدا رو شکر با سرعتی که من خریدهامو انجام دادم، از شر شلوغی و ازدحام نمایشگاه به دور بودم...با این حال این مسیر طولانی، با ترانه زیبای "برف" از گروه چارتار، دلچسب و زیبا میشد. صدا و اجرای فوق العاده ی آرمان گرشاسبی، از این شعر، یک ترانه ی بی نظیر ساخته... همه آنچه نیاز است در این ترانه جمع شده تا یک هارمونی تکرارناشدنی بسازه. از متن هنرمندانه ی شعر تا سبک و ضرباهنگی که در صدای خواننده ست.  آنقدر زیباست که دلم میخواد این صدا را در آغوش بگیرم. میشود، حس و تصویر شاعر را به راحتی تجسم و درک کرد. در یک کلام؛ بی نظیر است.



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

ملکه پاییز!

این زیباترین عنوانی بود که در سالهای نوجوانی ام با خودم و فرزانه و راضیه به من دادیم. برای راضیه،‌ ملکه بهار و برای فرزانه که تازه ازدواج کرده بود عروس بهار. من متولد قلب پاییز و اونا متولد قلب بهار هستن. دیگه هیچوقت دلم نیومد این عنوان بچگانه را از کنار اسمم پاک کنم. حتی ادرس وبلاگم نیز به همین نام هست: autumn queen

هنوزم وقتی با راضیه حرف میزنیم همدیگه رو به این نام میخونیم و تمام نامه های یادگاری از دوران دبیرستانمون، با این اسامی اغاز و ختم شده. هنوزم گاهی کپشن عکس های یهویی که در تلگرام با فرزانه برای هم میفرستیم با همین نام هاست.

این فقط گوشه ای از آن چیزی است که در این وبلاگ به من ارامش نوستالژیک میده.



تاريخ : دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

پس از مدت طولانی، باز هم چهار روز در هفته، آفم و میتونم به کارهایی که مدتها منتظرشون بودم رسیدگی کنم. امیدوارم بتونم همه رو انجام بدم، تا بعدا ازشون بنویسم.

به شدت از کارورزی ها خسته شدم و دلم میخواد زودتر به نتیجه برسم. این پنج سال که گذشت، به لطف همین کارورزی ها که ممکن بود در هر مرکز بهداشتی و درمانی دولتی در سطح شهر و مناطق اطراف باشه، به یک گوگل مپِ گویا تبدیل شدم که نقشه تهران و حومه را با جزئیات ترافیک راهها در اختیار هرکسی قرار میده. خدا کند که این همه دویدن و تلاش و شب بیداری و خستگی، روزی به نتیجه برسه. این "روزی" از چند ماهِ پیش رو میتونه باشه تا سالها بعد...

و اما نمایشگاه جذاب کتاب...

بعد از گذشت دو سال، هنوز به مکان جدید نمایشگاه نرفتم. خیلی راهش دور شده و بیشتر وقتا حوصله ی این مسیر طولانی رو ندارم. اما امسال بخاطر چند جلد کتاب که هرطور شده باید تهیه شان کنم،‌ مجبورم که این هفته، یک روز به شهر آفتاب برم. گرچه جنبه ی رفتن به مکانی پر از کتاب رو ندارم. چون قطعا میخوام همه کتابها رو بخرم. البته ارزوم بود که این کار، "شدنی" بود. زیرا که کتاب ها، مدیتیشن روح من هستن. دلم لک زده برای روزهایی که کتابهای مورد علاقه ی غیر درسی ام را بخونم. برای شبهایی که با کتاب خوابم میبرد. روزهایی که با چای تازه دم و کتاب، سپری میشد. سفرهایی که در مسیر کتاب میگذشت. الان اگر سفری هم باشه، آن قدر از کار و مطالعه های سنگین درسی، ذهنم خسته ست که فقط استراحت را ترجیح میدم... امروز خیلی اتفاقی یک ترانه جدید دانلود کردم که الان هم با گوش دادن به این ترانه، این پست را مینویسم. موسیقی، چه با مغز میکنه که همه خستگی های ذهنی رو خنثی میکنه! یاد کسی افتادم که دو سال پیش، با هم اشنا شدیم. میگفت سعی میکنم هیچوقت موسیقی گوش ندم!!! چون ذهن و فکر و به تبع آن تصمیمات انسان رو در اختیار میگیره و... جوری از موسیقی حرف میزد که انگار در حد مشروب، عقل را زایل میکنه. هرچند که عقیده هرکسی، محترم است ولی این عقیده برای من در عین قابل احترام بودن، بسیار مزخرف و مسخره ست.

چه پست در هم و بر همی شد. هرچه بود از فرط خوشحالی برای اغاز تعطیلات موقتم، بود.



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

آن قدر در بیداری، غرق حسرت شدم که خوابهایم نیز به من رحم نمیکنند. هر روز و هر شب در خواب های مشوشم، تصویر حسرتم را میبینم. از صبر کردن خسته ام. کاش این همه ظرفیت نداشتم!

به شدت مریض شدم و همه تنم درد میکنه. این بی حوصلگی ناشی از بیماری، به همراه این حسرت بزرگ، امانم را بریده. چه حال بدی دارم!!! شاید بهتر بود اسم این متروکه را به جای عاشقانه، دردنامه بذارم.



تاريخ : دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

و اما سفر جدید دیگری پیش رو است که نمیدانم چه پیش خواهد آمد. نمیدانم بواسطه لحظه به لحظه ای که شاهد و ناظرم، چند هزار مرتبه باید بغضم را فروخورم و ادعای شادی و آرامش کنم؛ بی رمق،‌ بی توان، بی حوصله... دل آشوب و مضطر، چنان پرنده در قفس...

دوباره شاهد آرزوهایم میشوم. دوباره شاهد ظلمت امیدم، خاموشی فکرم، سردی قلبم و درد روحم میشوم. بعد از هفت ماه به یک سفر سه روزه میروم. آن هم با چه زوری. دو روز کنسل کردن کارورزی، در حالیکه پس از برگشت، در بدو ورود به تهران باید یکسره به محل کارورزی برم. گاهی فکر میکنم چنین سفری ارزش این ها را نداره. سفری که نمیدانم باید طی آن خوشحال باشم یا ناراحت. اما غم... اما غم... چه بخواهم چه نه، مهمان ناخوانده دلم میشود. نمیدانم کنار آن، شادی را چگونه به دلم دعوت کنم. نمیدانم!!!

خدای من! تو بیا و جای همه اینها مهمانم باش. تویی که جبران همه نداشته هایم هستی...

" تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری/ شکسته قلب من، جانا به عهد خود وفا کن."



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

امسال هم تمام میشود. آخرین نوروزی که گره خورده به بزرگترین دغدغه پنج سالِ اخیرِ زندگی ام. نوروزِ دیگر که از راه برسد، اگر خدا بخواهد دیگر خبری از این دل مشغولی نخواهد بود. اما... حتی نمیدانم این ساعت های آخر امسال را دوام میاورم؟؟؟ چه رسد به نوروز سال بعد...



تاريخ : دوشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

چقدر و چقدر حالم این روزا دست خودش نیست.

چقدر دلم در تحقق و تجلی یک گوشه از این احساسات پنهان شده-که قبلا شاید در خاطراتم بود یا فقط در حد یک رویا صعود کرده بود- بی تابانه ثانیه شماری میکند!

اما این روزها، همه چیز فقط در ذهن میگذرد. همه چیز در "آه سینه" جا مانده است. این روزها بزرگترین دلخوشی من وقتی ست که در اتاقم با موزیک های بی کلام، دست نوشته ها و متن های زیبای محفوظ شده ام را دکلمه کنم، یا بخوانم، یا بغض کنم...‍ دیگر چه؟؟؟ دیگر کتاب های سخت و سنگین خاک خورده ی کتابخانه ام... دیگر دفتر سبز احساسات،‌دفتر سیاه عشق، دفتر خاطرات نوجوانی و کودکی، یک مشت آشغال و اسباب ریخت و پاش، که تمام هویت به جا مانده ی من از سالهای رفته ی عمرم هست... دیگر تفریح های دوستانه، تهران گردی و بغضی که فروخورده میشود از اینکه این همه وسعت شهر چه دلگیر میشود با سایه این حس نفرت انگیز،... روزهای سرد زمستان در کنار چای داغ و خاطرات مادرانه، و دیگر لذت آشپزی و خرید و درس و کارورزی و تلگرام و بازار... چقدر خوشبختی کنار دل ویرانه ام هست که روزگار را برایم خاکستری کرده! اصلا مگر روزگار سفید هم دارد کسی؟؟؟؟

و دیگر هیچ و هیچ و هیچ!



تاريخ : پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

اگر روزی دختری داشته باشم، نامش را "فریبا" میگذارم. نه برای آن که، خواسته های مرا زندگی کند، که تنها خود مرا زندگی کند... که شاید هرگز پژواک فریادهای زندگی ام را نشنوم. برای آن که روزهای شیرین زندگی "فریبا" بار دیگر به جام زهر تبدیل نشود. یک بار دیگر ثانیه های "من" بودن، به غیرمن نگذرد!

نمیدانم آنچه در ذهنم مثل هشت پا نشسته و تمام فکرم را دربرگرفته، چگونه در قالب واژه ها دربیاورم، تا آنچه براستی "هست" عیان شود. نمیدانم و هرگز نتوانسته ام با هزار فکر و هزار احساس و هزار واژه، چگونه باید این پازل چند هزار تکه را کنار هم بنشانم!!!

این چند روز اخیر، به دلیل آنچه اتفاق افتاد و همه چیزم در هم شکست، حوصله و انگیزه هر کاری را از دست دادم. از آن روزهای انتظار تا همین لحظه ها دائم با خودم فکر میکنم مگر میشود دروغ باشد؟؟؟؟ پس آن همه امید و آن دعوت اعجازانگیز برای چه بود؟؟؟ باز هم بیهوده دل، خوش کردم!

از کجا بنویسم؟ از کجای چند هزار تکه ی دلم؟؟؟؟



تاريخ : جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()
مطالب قدیمی تر
  • ســـه صفر هشتاد | صونا پــــرواز