تولد 21 سالگی

 

 

 

 

***21 آبان، 21 ساله شدم ***

 

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حال و هوای من

این روزها رو با همه کمی ها و کاستی هایی که " شاید " در وجودم هست، دوست دارم.

و این وبلاگ رو هنوز هم دوست دارم. حتی بیشتر از قبل. با اینکه خیلی خیلی تغییر کرده. حتی خودمم گاهی سری به آرشیوم میزنم حس میکنم از یه جایی به بعد نویسنده وب تغییر کرده و روحیات و احساسات و تفکراتش با نویسنده قبلی زمین تا اسمون فرق داره. یعنی این تغییر تا این حد بود. چیزی که مهمه اینه که من همیشه تغییر رو دوست داشتم و از یکنواختی بیزارم.

این روزها سعی میکنم از فکر " ترین " بودن دربیام و همه چیز رو به نوبه خودم و با خودم مقایسه کنم نه با دیگران. این تغییر هم از اون تغییرایی که به راحتی نمیشه ایجاد بشه اما شیرینی و حس خوب بعد از داشتنش، به همه سختی های راه می ارزه. جایی خوندم این فکر که کاش " ترین " باشم، یکی از عمده ترین دلایل افسردگی و نا امیدی و شکست های پی در پی ادم هاست. ما از نمره 19/75 مدرسه خوشحال نشدیم چون یه نفر بود که 20 گرفته بود. از رانندگی با پراید لذت نبردیم چون یک نفر بود که مدل ماشینش بالاتر بود... گاهی حتی یک درس از زندگی باعث میشه تا بیش از نصف ناراحتی هایی که تا قبل از این داشتم برطرف بشه.

این ها رو مینویسم اما به این معنا نیست که خیلی امیدوار و شادم. گاهی هم این قدر در گرداب یک غم بزرگ دست و پا میزنی به خودت مهلت استراحت میدی و دیگه حوصله فکر کردن و زندگی کردن باهاش رو نداری. اینجا رو فقط اهلش میتونن بفهمن که چه تلخه قصه عادت! دیروز از غمگین ترین روزای زندگیم بود. به ندرت پیش میاد روزای مزخرف زندگیم از یادم بره و این خیلی بده. همیشه بعد از روزایی مثل دیروز به این فکر میکنم که چرا غمگین بودم و دلیل ناراحتی من چی بود؟ نکنه واقعا خودم نخواستم شاد باشم؟! نکنه واقعا بی دلیل و بی توجه به همه چیزای خوبی که در اطرافم بود از دنده چپ بلند شدم و بی حوصله به دانشگاه رفتم، بی حوصله جزوه نوشتم، بی حوصله با هیچکس حرف نزدم و دلم میخواست تنها باشم، بی حوصله به شوخی های استاد خندیدم، بی حوصله رفتم خونه و بی حوصله تحقیق ها و کنفرانس هامو آماده کردم و در نهایت با تمام خستگی که در روحم و با همه تحلیلی که در معنویتم حس میکردم سرجام رفتم تا بخوابم اما مثل همیشه که این قدر بدم، ترس شبانه اومد سراغم، ترسهای بیخودی از همه چیز و حتی خودم، و تا صبح با چراغ روشن خوابیدم. روزهایی مثل دیروز همه چیز کم میارم. و به شدت محتاج یک دلگرمی ام. اما درد رو باید همیشه مخفی نگه داشت. مبادا که دیگران تو رو بفهمند و قضاوتت کنند. خدا هم این موضوع رو میدونه و این جور وقتا تنها کسی که اون دلگرمی و امید رو بهتر از هر کسی در من زنده میکنه فقط خداست. صد آه و افسوس که ما طریق زندگی کردن رو بلد نیستیم و همه ناخوشی ها و بدشانسی ها و بدبیاری ها رو گردن خدا میندازیم. نه خدا عیبی داره، نه دین و معنویات، نه وجود من، نه این هستی، نه هیچ نظم و قانونی در عالم عیب داره. عیب و نقص فقط یک جاست و آن فکر است. تفکر را که عوض کنی دنیا هم عوض میشود. کاش بتونم فکرم رو اون جوری که خدا خواسته برام، تغییر بدم...تغییر. زیباترین تغییر زندگی که هر تغییر دیگه زیرمجموعه ای از این تغییر است.اگر بتونم فکرم رو تغییر بدم همه چیزم رو تغییر دادم. نوع تفکر، کانون همه تغییرات زندگیه. این بار هم مثل همیشه منم و حقیقت هستی، خدا . تا با هم بزرگترین تحول زندگی دنیا و آخرت تا ابد برسیم.

[ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

پیامی از وایبر

خوش به حال کسانی که ماه محرم زنجیر نمیزنند...

اما زنجیری از پای گرفتاری باز میکنند .

سینه نمیزنند...

اما سینه دردمندی را از غم نجات می دهند.

اشکی نمیریزند...

اما اشک از چهره انسانی پاک میکنند.

و آن وقت با افتخار میگویند : یا حسینعلیه السلام

[ سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

مهر پاییز

تقریبا دو روز میشه که هوا اکثرا ابریه و هوا نسبت به قبل سردتر شده ، طوریکه دیگه نمیتونم تا صبح پنجره اتاق رو باز بذارم .

هوا چند روزیه که پاییـــــــــــــــزی " خالص " شده و چقدر این روزا پاییز رو نفس میکشم . چقدر قشنگ و شیرینه . این یکباره عوض شدن هوا و مهربان تر شدن آفتاب بعد از ماه ها گرمای طاقت فرسا و آفتاب جهنمی ، همگی حس یه امید و طراوت تازه رو در من زنده میکنه . چقدر این روزهای خاص رو که سرشار از " مهر ِ " پاییزه دوست دارم . روزایی که با انتخاب خودم از دوشنبه تا جمعه ، هر روز خونه ام و دانشگاه نمیرم و زیر این آسمون پاییزی و باران امیدهای زندگی بخش ، درس میخونم ، کتاب میخونم ، و می نویسم .

[ پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

جنون بی قانون

گاهی طرفت این قدر بزرگه که از اینکه چرا حتی احساس میکنی که دوستش داری خودت رو سرزنش میکنی . از همه بیشتر دلت رو محکوم میکنی ، درست مثل بچه های کوچیکی که با هم قد خودشون بازی نمیکنن !

اما مگه میفهمه ؟!!! ...

نمیفهمه که فاصله فقط فاصله تقویم نیست . در اندازه بُعد بی نهایت وجوده !

[ چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

اینجا پاییز است و من

اینک باز هم رایحه پاییز ، هوای ابری و حس خزان و برگ ریزانش در وجودم نمایان میشود . باز هم پاییز می آید تا در زراعت گاه آماده روحم ، بذر مهر و بخشش بپاشد .

پاییزهای کودکی را به یاد می آورم که به جز وحشت و رعب دبستان و چهره پرخشم مدیر و ناظم و معلم ، هیچ چیز دیگر نصیبم نمیشد . آن سالها من پاییز را در آغوش سرمای حسرت و سوز دلتنگی های کودکانه ام به دست خاطرات تلخ می سپردم تا شاید برایم زودتر این لحظه های اسف انگیز سپری شود و امید آنکه دیگر هرگز تکراری نداشته باشد . هنوز هم وقتی پاییز از راه میرسد و من عمیق تر نفس میکشم می توانم بوی متعفن آن سالها را در وجودم بیابم که هنوز هم رخت برنداشته که ریشه عظیمی دوانده !

پاییز سالهای شورانگیز نوجوانی را به یاد می آورم که تنها من بودم و یک دل پر از آشوب . پر از شراره های آتشی سوزان که نزدیک بود همه روحم را به خاکستری ناچیز بدل کند . آن سالها دیگر کمتر درگیر فکر کلاس های خشک درس و نیمکت های چوبی پردرد بودم . دیگر به چهره خشمگین و گرگ نمای ناظم و مدیر فکر نمیکردم . برای من موضوعی آنچنان " جنون آور " در دلم ایجاد شده بود که همه " عقل " و " احساس " مرا در سایه آن جنون ، ربوده و مجال هیچ فکر و درگیری دیگر را نمیداد . چه سخت گذشت پاییزهای نوجوانی ام . سرمای حسرتم ، از حالت کودکانه و " برفی " رنگ نوجوانی و " تگرگ " گرفته بود . سوز دلتنگی ام این بار هر سرو سبز و راست قامتی را خمود و پژمرده میکرد . چه سخت بود وقتی هیاهوی نوجوانان خیابان از پشت پنجره های کلاس در گوشم می پیچید ، چه سخت بود وقتی شیطنت های آنان در مقابل چشمانم به مانند یک تراژدی بلند و در طول سالها ، قلبم را به تپیدن های پر از دلتنگی وامیداشت . اما بگو چه کسی می تواند درک کند و بفهمد که این همه دلتنگی و سوز ، این همه بغض فروخورده و خشم سرکوب شده ، از کجا و چرا آمده ؟!!! چه کسی می تواند این حجم از درک و شعور را داشته باشد که بفهمد دلیل دلتنگی های گاه و بیگاه دختر نوجوان چیست ؟!!! اصلا بگو چه کسی می تواند این حجم از فهم را تحمل کند ؟! من سوالی از همدردی و همدلی نکرده و نمیکنم . من هرگز خود را خسته گشتن ها و پیدانکردن ها نمیکنم . من تنها دنبال درک یک " انسان " بوده و هستم . انسانی که تا بحال پیدایش نکردم . تنها امید و مامن رازهای من که میدانم شعوری فراتر از درک احساسات من دارد ، خداست ، فقط خدا ! خدای خوبی که هرگاه از دیگران طرد شدم ، مرا جذب کرد و هرگاه تنها شدم برای من جای همه را پر کرد .

چه سخت گذشت پاییزهای " بی معشوق " درحالیکه دستی در جیب های بارانیِ نداشته ام نبود و قدم هایم به روی برگ های زرد و خشکیده کف خیابان صدای انزجار و تنفر میداد . هر وقت باران می بارید به این فکر میکردم که باران پاییز ، گویی حاصل شکستن همه بغض های فروخورده ام است . همان قطره های سرد باران ، آن روزها چتری بر سر من بود . بارانی ام لباس منزجرکننده مدرسه ، چکمه هایم برگ های ازشاخه افتاده و شال گردنم تازیانه های وحشیانه سوز و تگرگ بود . من با این ها پاییز را سپری کردم و با همین ها بود که فهمیدم غربت پاییز چیست ! که اگر نبودند هرگز نمی توانستم دستان یخ زده پاییز را " لمس " کنم . سرمای دستانی که منشا گرم ترین مهرهاست .

آن همه عشق خالص و شور بودن را از یاد نخواهم برد . از یاد نخواهم برد شانزده سالگی و تغییر ناگهانی و متفاوت افکار و دیدگاهم و تحول دنیای درونم را که چه اثری روی روحم گذاشت . نیازهای یکباره ای که هیچکدوم جایی برای ارضا نداشت و همه آن احساسات ناب در وجودم سرکوب شد . این سرکوب شدن ها و درخودشکستن ها به باقی ماندن طعم و خاطره اکتفا نکرد که نکرد ... که اثر تلخ و زهرمار تک تک آنها در قلبم به قوت خود باقیست . آن سالها پاییز که میشد همه احساسات نابی را که از روحِ تازه به بلوغ رسیده ام جوانه میزد در گورستان یاس قلبم مدفون میکردم . همه احساساتی که آن ها را خفه کردم عزیزانی بودند که هرگز فراموششان نخواهم کرد . کاش یک نفر بود که میتوانست داغ مرگ عزیزانم را برایم سرد کند . عزیزانی که تا ابد جسد یخ زده شان را در گورستان یاد و قلبم خواهم دید . تو بگو جواب روح داغدیده ی من چیست که این همه را از اعماق وجودش پرورانده بود ؟! تو فقط بگو ... همین حالا بگو ، کیست که درک کند ؟!!!

[ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

چراغ زندگی

بی تو ای آرام جان

شعله دارم بر زبان

روز و شب سوزم ز داغ زندگی

تا بیفروزی چراغ زندگی

من جدا از کاروان

مانده ام از همرهان

بر سراب آرزو دلبسته ام

در غبار بی کسی بنشسته ام

همچو برگی در خزان افتاده در راهم خدایا

با دلی افسرده در طوفانی از آهم خدایا

کو مرا حالی که در هستی تو را خوانم خدایا

کو مرا مستی که تا دستی برافشانم خدایا

چو مرغ شب تنها

به دامن شب ها

برآورم آوا

غم جدایی را

نوای شیرینم

صدای فرهادم

طنین مجنونم

ترانه لیلا

نشسته ام به راه تو

مگر شبی بازآیی

فروغ جان خسته ام

شقایق صحرایی

بیا بیا که ره برم به عالم شیدایی

مگر رها رها شوم ز محنت تنهایی

[ جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

اینجا پاییز است و تو

وقتی که بیایی ؛

به یمن آمدنت همه خانه را جاروب میکنم . گردگیری میکنم . نظافت و شستشو میکنم . حتی به دورافتاده ترین نقطه خانه رحم نمیکنم . آخر آن روز قرار است که تو بیایی . باید که همه جا مثل خودم تمیز و خوشبو باشد تا تو لذت ببری . تا نفس هایت با رایحه عطر تن من و این خانه بهم پیوند خورد . باید که بجز هر تپش قلبت ، در هرم داغ نفس هایت جای بگیرم . باید که به جز چشم هایت ، در یاد و ذهن تو تا همیشه ثبت شوم . باید که رویای هر شبت را به یغما برم و به جای آن ، بر دوش های خیالت سنگینی کنم .

وقتی که بیایی ؛

همه گلدان های خانه را آب میدهم . به یمن آمدنت همه برگهای رسیده و سبز گلدان ها را آبپاشی میکنم . میگذارم تا در آفتاب باشند . آخر هر که نداند ، من نیک میدانم که آن ها بدون درخشش آفتاب و بدون مهر گرمایش هیچ اند ، پژمرده اند ، سرد و بی روح اند ، مرده اند . هر که نداند این را ، لیکن من خوب درک میکنم . و خوب میدانم که دوری از آفتاب زندگی ، دوری از گرمای وجودش ، چه ممکن است بر سر گلبرگ های میخک آورد .

وقتی که بیایی ؛

همه شادی هایم را در گوشه ای از قلبم و همه عشقم را در گوشه ای دیگر گذاشته و به دقت مراقبشان هستم تا مبادا جز تو آنها را با دیگری شریک شوم . مبادا قدم به سرزمین قلبی گذاری که مدت هاست آن را قحطی عشق و امید ، قحطی شادی و رویا فراگرفته .

وقتی که بیایی همه امید را در قلبم زنده میکنم . همه آرزو را در قلبم محقق میکنم . همه احساس را در پیکر روحم سرریز میکنم .

آن روز که بیایی ؛

یکی از زیباترین لباس هایم را بر تن میکنم . لباسی که همه ظرافت و لطافت تنم را به رخ تن مردانه ات کشد . لباسی که با هر قدم من با من همگام شود و تمام قامتم را یکجا بر چشمان تو نشاند . لباسی که زیبایی دخترانه ام را نه صدچندان که آن طور که هست به نگاه تو هدیه دهد .

آن روز ابروهایم را برای تو هشت میکنم .

رژ لب صورتی خوشرنگ ام را تنها برای تو میزنم .

ناخن هایم را از همیشه زیباتر سوهان میزنم و آن ها را با لاک قرمز و اکلیلی ام تزیین میکنم .

موهایم را از همیشه لخت تر میکنم و روی شانه هایم باز میگذارم . روی آن ها سنجاق های سفید خوشگلم را میگذارم و ملموس ترین عطری را که دارم روی نبض های دستم میزنم تا رایحه اش در فضای با تو بودن بپیچد و مستت کند .

آن روز جای جای خانه با من زیبا میشوند و من آن ها را برای آمدن تو مهیا میکنم .

سر راهت را ،

دالان ورودت را ،

همان سنگفرشی که قدم های تو را به آغوش میکشد ، پر از آب و گلاب میکنم . پر از عطر و پاکی میکنم .

آن روز شاید آسمانی را که بالای سر ماست از خدا امانت بگیرم و پر از ستاره های درخشان کنم ، پر از آبی ، پر از هوای دو نفره ، پر از گرمای خوشید و پر از هوای ملس پاییز .

آن روز که تو می آیی ؛

پرده های خانه را پس میزنم .

درهای بالکن را و تمام پنجره هایی را که رو به تجلی حضور تو در این خیابان گشوده میشوند ، باز میکنم .

خورشید و ابر و آسمان را به خانه دعوت میکنم .

پرنده ها برایمان نغمه شادی سرمیدهند و غنچه های گلدان میخکم با لبخندی به آفتاب و من ، می شکفند .

و من زیر این نور و گرمای شیرین آفتاب پاییز ، دامن سفیدم را بالا میگیرم ،

می چرخم ،

می رقصم 

می خوانم ،

و همه این کائنات را که کنار من اند با خود هم آوا میکنم . اینک نغمه شادی ، نغمه آمدن تو و نغمه حضور من ، در خانه پراکنده است تا بیایی و من خستگی تنت را با یک استکان چای تازه دم و نان های زنجبیلی داغ برطرف کنم .

وقتی که در راهی و من همه چیز را برای خلوت امشب مهیا کرده ام ، به شوق آمدنت کنار نرده های بالکن مینشینم . چشم به انتهای خیابان پاییز می دوزم و لبخند میخک زیبایم به من آرامش میدهد . نوید آمدنت را میدهد . نوید دستان گرمت ... میتوانم از این فاصله دور همه چیز تو را حس کنم و هوای آمدنت را با تک تک سلول های پیکرم نفس بکشم . صدایت ، نگاهت ، خنده ات ، قدم هایت ، دستانت ، تپش قلبت ، نفس هایت ، بویت ، گرمای تنت ... همه را میبینم ، می فهمم ؟ تو چطور ؟ آن ها را می بینی در من ؟ می فهمی ؟!

در گوشه این بالکن همچنان در انتظار توام :

نگاه کن .

به خیابان نگاه کن .

می بینی ؟

برگهای پاییز برای تو به رقص در‌آمده اند تا وقتی می آیی ، روی تنت بریزند . تا وقتی پیش دختر پاییز آمدی تن پوشی از طلای ناب پاییز داشته باشی . با خود فکر میکنم : این برگهای قیمتی درختان سرزمین من نثار قدم های پر مهر تو .

از افکارم بیرون می آیم و محو بوی آشنایی میشوم ... عطر قرمه سبزی و برنج زعفرانی فضای خانه را آکنده کرده و مرا به شوق سالهای کودکی می برد . کاش میتوانستم دستان ادراک تو را در دست بگیرم و تا عمیق ترین احساسات درونم و دورترین خاطرات زندگی ام ببرم . کاش می توانستم ...

آن روز برایت یک کمد خاطرات کهنه و خاک خورده دارم . یک دل ، احساس و عشق دارم . یک انسان ، درک حرفهایت را دارم . یک خدا ، ایمان و زندگی دارم . و تو یک " من " و یک " تو " خوشبختی داری . آرامش داری . و من تو را دارم ، وقتی که بین بازوهای تو آرمیده ام و عطر تلخ و گس مردانه ات نفس هایم را سرشار میکند .

وقتی که بیایی ؛ فکر نکن که آغوش تو هوش و حواس را از من می دزدد . آن لحظه نگاهم برایت تعظیم خواهم کرد تا ببیند آیا قدم هایت برگ پاییزی را نالان کرده است یا نه . آخر آن ها معدن طلای سرزمین من اند برای تو . برای آن که همه چیزت را پاییزی کنند . و برای آن که به قول سهراب ، وقتی نزد من می آیی ، نرم و آهسته بیایی . مبادا که ترک بردارد برگ های نازک پاییزی من ...

گوش کن ...

صدای در می آید .

می شنوی ؟

معطل چه هستی ؟

بلند شو . بلند شو و در را باز کن . این صدا ، صدایی آشناست . نمی دانم میشنوی یا نه . می فهمی یا نه . من این صدا را پیشتر بارها شنیده ام . این صدا ، صدای آشنای کسی ست که هر سال به دیدنم می آید و هر چه دلتنگی و غم را در دلم شریک و همدرد میشود . این صدا ، صدای کسی ست که حتی وقتی هم نباشد ، یادش با من است و فکرش همان را با دلم میکند که هست .

چرا معطلی ؟

در میزنند ...

می گشایم ...

نگاه کن ...

ببین که آمده ؟؟؟!!!

می دانستم که می آید .

او امسال هم آمده تا دردهایم را خریداری کند . آمده که مرهم تنهایی های من شود .

نگاه کن .

این " پاییز " است .

همان که گفتم صدایش آشناست .

این پاییز ، تنها نیست . با خود ، " تو " را آورده . به گمانم او این بار ، حربه ای نو دارد تا با آن تیر دردهایم را به جان خرد ... و آن حربه تویی :)))))

[ دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

یادداشت من

فرزانه جون جونی ، در پست بالایی یه متن نوشتم که دلم خواست تو هم بخونی . این متن رو دیشب شروع کردم و امشب تموم کردم . وقتی تموم شد فکر کردم چقدر با هارمونی و فضای روح من و تو مشترکه . هرچند که بعضی قسمت هاش بازم فقط برای منه .

این متن رو در وبلاگ " تنهایی " ام که میدونم و نمیدونی ، منتشر کردم ولی برای اینکه تو هم بخونی آوردمش اینجا .

راستی تا یادم نرفته اینم بگم که در حین خوندن این متن تحت هیچ واژه ای افکاری که میدونم و میدونی رو به ذهنت راه نده که هدف من از نوشتن این متن فقط و فقط ارضای اون نیاز ادبی و هنری ام بود که میدونم و میدونی که در من فوران میکنه . شاید قدری از فکر تو در این مورد صحیح باشه اما فقط " قدری " و نه بیشتر . من دلم میخواد تمام عمرم بنویسم و بنویسم . فقط بنویسم . احساس میکنم با نوشتن میتونم بیشتر شناخته بشم و بیشتر پرده از احساسات واقعی درونم که برای هیچکس هویدا نیست بردارم . البته اون وبلاگ مخفی و شخصی ، همینطور دفتر سبز خاطراتم ( البته بهتره بگم دفتر سبز احساساتم ) و صفحه یادداشت های موبایلم ، حتی گوشه و کنار جزوه و کتاب هام ، مامنی است سرشار از نوشته های من و درون من .

بیش از این وقت رو نمیگیرم و تو رو به خوندن این پست دعوت میکنم مهندس جونم . ضمنا صفحه نظرات این پست هم برای تو بازه . لطفا و خواهشا نظراتت رو برام بنویس و منو در هرچه بهتر کردن این فضای ادبی یاری کن . نظرات پست بالا رمزداره و رمزش هم رمز همون پسته . پس کسی نظراتت رو نمیخونه جز خودم . نیازی به خصوصی گذاشتن کامنت نیست .

احتمالا به زودی رمزش رو برمیدارم و عمومی میذارمش :)

[ دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

فقط خدا

عاشق اون موقع هایی ام که به هیچکس جز خدا دل نمی بندی و اعتماد نمیکنی . چندی نمیگذره که همه چیز به مانند یک معجزه درست میشه . اون موقع هم فقط خداست که لایق تشکره .

خدا جونم بی نهایت ازت سپاسگزارم .

ایمان بیاریم که همه چیز در دست خداست و اراده ما در طول اراده اوست .

خدا را بخاطر وجود بی نقص خودش بندگی کنیم . خودم رو میگم که اکثر وقتا خدا رو بخاطر خواسته هام خواستم .

خدا نه آن است که تو می اندیشی . خدا آن است که فقط خود میداند .

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]