من

ای مرگ! میرسی به من اما چقدر زود

 

 

ای عشق! میرسم به تو اما چقدر دیر

 

 

مرداب زندگی همه را غرق میکند

 

 

ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر

 

 

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش

 

 

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

 

 

"فاضل نظری"

[ شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

فقط برای تو

دخترم اما دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده.

دلم برای خواستنی های دخترانه ام لک زده.

دلم برای رویاهای دخترانه، افکار دخترانه و تمام خصوصی های من و دخترانه وجودم تنگ شده.

به قول دوستی: "دلم برای ناز و کرشمه های من و آینه تنگ شده!"

همین به خود نازیدن های جلوی آینه،

به تعداد موهای سرت دفتر خاطرات سیاه کردن،

با خود حرف زدن ها و خندیدن های بی دلیل،

در رویا غرق شدن ها و به افق خیره ماندن ها،

اشک های پنهانی و یواشکی های من با بالشت و رختخواب،

آرزوهای دور و دراز،

خود را مهمان کردن به یک لیوان شربت خنک آبلیمو در عصرهای گرم تابستان،

یواشکی و تند تند خوردن بستنی های لیتری دم در فریزر،

تمیزکردن های ناگهانی خانه و خودشیرینی برای مامان،

ابروهای برنداشته،

موهای مشکی و لخت،

پوست لطیف و تن لاغر و استخونی،

لب های خیس از آب دهان به جای رژ لب،

یواشکی های من و دوستای مدرسه،

شیطنت های بی خطر،

تمرین خوشنویسی در دفتر خاطرات دوستا،

نقاشی های چشم و ابرو و مانکن های رویایی،

حساس بودن ها و نازک نارنحی بودن ها،

معشوق های خیالی و بی حد و حصر،

عشق بازی های خیالی با کسی که فقط فکر میکنی عاشقش شدی،

عاشق شدن های هر روزه،

ناز کردن های خیالی و سیندرلایی برای پسر همسایه و فامیل،

غش و ضعف رفتن های خیالی ِ پسرهای خیالی برای ابروهای پاچه بزی و جوش های صورتت و قیافه مضحکت حتی در خواب،

و ...

همین ها یعنی همه دخترانه های من.

همین ها یعنی دلت میخواد از همه دخترها دخترتر باشی.

اینها یعنی دلت میخواد خوب باشی و بدرخشی.

یعنی دلت میخواد زیبا باشی و ظریف.

یعنی مهربان باشی و نرم.

یعنی اینکه میخوای همه دوستت داشته باشند و حتی یک نفر نباشه که تاییدت نکنه. الان که فکر میکنم می بینم حتی خدا هم اینطوری نیست!!! ببین که مرز محال رویاهام تا کجا پیش رفته بود...

به قول قیصر:" ناگاه چه زود" ، بزرگ شدم. "ناگاه چه زود" این همه عاقل و منطقی شدم. "ناگاه چه زود" به استقبال واقعیت های تلخ زندگی شتافتم و چه زود به میان گرگ های گرسنه راه رفتن، عادت هر روزه ام شد. چه ناگهانی، سنگ شدم و به تیشه زدم.

به قول همان دوست:" چه قدی کشیده طاقتم... ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند... چه شیشه ای بودم روزی... اما حالا به سخت بودن هم رضا نمیدهم... به سنگ شدن می اندیشم... اینگونه اطمینانش بیشتر است!... این روزها لحن حرفهایم آن قدر جدی شده که خودم هم از خودم حساب می برم!" این ها را همان طور که بود نوشتم. چون نه حرفی دارم که بهش اضافه کنم و نه حرفی که ازش کم کنم. این ها بخشی از همه ی ناگفته ها و واقعیت های این روزهای من است.

امشب که این ها را مینویسم، هنوز هم میتوانم تک تک احساسات دخترانه ام را درک کنم. دخترم اما دخترانه هایم را از دست داده ام. دخترم اما دیگر زودرنج و احساساتی نیستم. دیگر نمیتوانم آن همه احساسی را که درک میکنم در وجودم پیدا کنم. دیگر دلم برای شیطنت و دخترانگی نمی کوبد. دیگر حالی برای زنده کردن و از نو ساختن آن همه احساس کودکی و نوجوانی دخترانه که ذره ذره جان دادند و آب شدند و از میان رفتند و هرگز ارضا نشدند، نمانده است. دیگر از احساسات شیشه ای خبری نیست. هر چه هست یک مشت احساس سنگی است. من هنوز هم میتوانم دوست بدارم، محبت کنم، ببخشم، فداکاری کنم، ایثارهای بزرگ کنم، دلسوزی کنم، پر از مهر باشم، پر از عشق و شور و حرارت، میتوانم لبخندی گرم بزنم و دستانی را به گرمی بفشارم و به دلی اطمینان دهم، همدردی کنم، همدلی کنم، شاد باشم و شادی را هدیه دهم، لبخندی گرم بزنم، یاری دهم و با دستانم زندگی ببخشم و امید زندگی... من هنوز هم پر از احساسم... پر از احساس سنگی. دیگر دل نمی بندم، دیگر انتظار ِ هیچ چیز از هیچکسی را ندارم، دیگر حتی از یک اتهام نا به جا ناراحت و آزرده خاطر نمیشوم، دیگر شادی را باور نمیکنم، دیگر اهمیتی ندارد که دیگران خوبی هایم را ببینند، دیگر از صدای قدم های نزدیک غم، دل آزرده نمیشوم که با این آشنای قدیمی دست رفاقت داده ام و به احترام حضورش، دیگر اشک را از صورتم پاک نمی کنم و صدای هق هقم را در گلو خفه نمیکنم. این قدر این رفیق برایم عزیز است که به احترام حضورش، به خود حتی اجازه فکر کردن به شادی را نمیدهم.مبادا که "غم" از دستم "غم" بخورد... برود... و دیگر هرگز به دیدنم نیاید؛ که اگر غم نباشد تنهای تنها میشوم. این روزها حتم دارم کوه در مقابل دلِ سنگی من زانو میزند.

دخترانه های وجودم ته کشیده اما هرگز "خانم" نه، "خانوم" نشدم. هرگز کسی مرا به این نام نخواند و هرگز "خانوم" شناخته نشدم. راست گفته اند که هر چه بیشتر دنبال چیزی بروی، کمتر بهش میرسی. چه بیهوده خود را خسته کردم!

راستی که هنوز نمیدانم "خانوم" کیست و "باطن داری" و "متانت" یعنی چه؟! آخر میدانی؟ من هیچوقت اینجوری نبودم. من همیشه متهم بودم، آن هم متهم ردیف اول. اتهام به هر آنچه از صفات بد و رذل که به ذهنت برسد: بد ذات، بخیل، بی رحم، بی انصاف، ظالم، خرابکار، دروغگو، بد، بد، بد، خیلی بد، خیلی خیلی بد... من همیشه بد بودم و "غیر خانوم". من هیچوقت آدم خوبی نبودم و همیشه سر هزاران هزار شمشیر به سمتم نشانه رفته بود. به این نتیجه رسیدم که اگر میخواهی خوب باشی حتما باید خوبی هایت را همه ببینند و اگر خوبی های تو رو کسی به جز خدا نبیند و کسی به جز خدا نداند که تو بد ذات و بخیل و بی رحم و بی انصاف و بی شرف نیستی آن وقت همیشه باید متهم بمانی و تا همیشه تاوان جرم های نکرده ات را پس بدهی. به این نتیجه رسیده ام که نمیشود خوب باشی و دیگران بی خبر بمانند. دیگران خیلی مهم اند. این قدر که باید وارد بطن خصوصی ترین نیت های تو شوند. این قدر که وقتی تو را به جرمی مثل بی رحمی متهم میکنند، در ِ خانه دلت را برایشان بگشایی و ببیند که اتفاقا برعکس؛ تو دقیقا خواسته ای که خیلی رحم کنی ولی فقط بدشانس بودی. فقط همین... "بی رحمی" که شما به من نسبت میدهید کجا و بدشانسی کجا؟ کدامیک جرم است؟ و کدامیک مستحق تر است به تنبیه و جزا؟...

نمیدانم... نمیدانم این ها را چرا و برای چه کسی مینویسم؟!... فقط میدانم که امروز دلم میخواست بنویسم و فقط بنویسم... از اینکه من بدم و تو خوب... من متهمم و تو تبرئه شده... من گناهکارم و تو بی گناه... من ظالمم و تو دل رحم... من بی احساسم و تو پر از احساس... من منزجر کننده ام و تو جذاب... من خسیسم و تو بخشنده... من زشت سیرتم و تو نیکوسیرت... من بدبختم و تو خوشبخت... من بدم و هزاران بار بدم و تو به اندازه خدا خوبی و به اندازه خدا حق قضاوت و داوری داری. این قدر حق داری که بدون گشودن درهای دلم از عمیق ترین نیتم آگاهی. این قدر حق داری که بگویی جهنمی ام یا بهشتی. بگو ... هرچقدر دلت میخواهد بگو و قضاوت کن... حق داری عزیزکم! خیلی حق داری... آخر تو صدای خفه شده دلم را نمیشنوی و هرگز اشک های بی امان و بی وقتم را نمیبینی. تو هرگز جرئت نکردی صورتکی را که شاید بر چهره ام است و خود از آن بی خبرم، برای لحظه ای هم شده برداری و چهره واقعی ام را ببینی.ببینی که من آن نیستم که در فکر توست. تو هرگز دل نوشته های بی انتهای دفترم را نخوانده ای و به جای خدا دلم را نیافریدی. هرگز به روی خود نیاوردن هایم را نمی فهمی و هرگز تلخی خنده هایم را درک نمیکنی. آن قدر واقعیست این خنده های لعنتی که حتی خودمم باور میکنم که اتفاقی نیفتاده! تو هرگز و هرگز و هرگز ندیدی و نشنیدی و نفهمیدی و نتوانستی... بعد از این هم هرگز... هرگز با کفش های من راه نمی روی.

ای مرگ! همتی، که دلِ دردمندِ من

دیگر به هیچ روی مداوا نمی شود

آتـــــش بگیر تا که ببینی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

قلبی که همچو مشعلِ نم دیده، شد خموش

دیگر به هیچ بارقه، گیرا نمی شود

درد مرا ز چهره ی خاموش، کس نخواند

چون شعرِ ناسروده که معنا نمی شود

باید ز هم گسست قیودِ زمانه را

با کار روزگار مدارا نمی شود...

" عباس خیرآبادی "

[ چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

فارغ از رویا

گاه باید به همه رویاهایت پشت پا بزنی و بگویی:

دیگر از این دنیا و از رویاهایم، هیچ کدام را نمیخواهم.

گاه باید حوصله ات سرریز شود و صندوقچه آرزوهایت را به دیوار یأس بکوبی.

آن وقت شکستن تک تک آنها را با انزجار نظاره گر باشی.

آن وقت فقط خودت بمانی و خودت.

آن وقت دیگر ذهنت را سبک کنی از این همه بار اضافه.

آن وقت...

آن وقت به هرچه هست بخندی. دیوانه وار بخندی. بگذار همه بگویند دیوانه است. مگر نیستی؟ تو دیوانه ای و همه عمر، خود را فریب داده ای. دیوانه و مجنون یک مشت رویای موهوم. شاید حالا بدون آنها قدری عاقل باشی... که همیشه رویا و واقعیت، فرسخ ها با هم فاصله داشته اند. مثل فاصله من ِ دیوانه با توی عاقل.

[ سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

تولد 21 سالگی

 

 

 

 

***21 آبان، 21 ساله شدم ***

 

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

حال و هوای من

این روزها رو با همه کمی ها و کاستی هایی که " شاید " در وجودم هست، دوست دارم.

و این وبلاگ رو هنوز هم دوست دارم. حتی بیشتر از قبل. با اینکه خیلی خیلی تغییر کرده. حتی خودمم گاهی سری به آرشیوم میزنم حس میکنم از یه جایی به بعد نویسنده وب تغییر کرده و روحیات و احساسات و تفکراتش با نویسنده قبلی زمین تا اسمون فرق داره. یعنی این تغییر تا این حد بود. چیزی که مهمه اینه که من همیشه تغییر رو دوست داشتم و از یکنواختی بیزارم.

این روزها سعی میکنم از فکر " ترین " بودن دربیام و همه چیز رو به نوبه خودم و با خودم مقایسه کنم نه با دیگران. این تغییر هم از اون تغییرایی که به راحتی نمیشه ایجاد بشه اما شیرینی و حس خوب بعد از داشتنش، به همه سختی های راه می ارزه. جایی خوندم این فکر که کاش " ترین " باشم، یکی از عمده ترین دلایل افسردگی و نا امیدی و شکست های پی در پی ادم هاست. ما از نمره 19/75 مدرسه خوشحال نشدیم چون یه نفر بود که 20 گرفته بود. از رانندگی با پراید لذت نبردیم چون یک نفر بود که مدل ماشینش بالاتر بود... گاهی حتی یک درس از زندگی باعث میشه تا بیش از نصف ناراحتی هایی که تا قبل از این داشتم برطرف بشه.

این ها رو مینویسم اما به این معنا نیست که خیلی امیدوار و شادم. گاهی هم این قدر در گرداب یک غم بزرگ دست و پا میزنی به خودت مهلت استراحت میدی و دیگه حوصله فکر کردن و زندگی کردن باهاش رو نداری. اینجا رو فقط اهلش میتونن بفهمن که چه تلخه قصه عادت! دیروز از غمگین ترین روزای زندگیم بود. به ندرت پیش میاد روزای مزخرف زندگیم از یادم بره و این خیلی بده. همیشه بعد از روزایی مثل دیروز به این فکر میکنم که چرا غمگین بودم و دلیل ناراحتی من چی بود؟ نکنه واقعا خودم نخواستم شاد باشم؟! نکنه واقعا بی دلیل و بی توجه به همه چیزای خوبی که در اطرافم بود از دنده چپ بلند شدم و بی حوصله به دانشگاه رفتم، بی حوصله جزوه نوشتم، بی حوصله با هیچکس حرف نزدم و دلم میخواست تنها باشم، بی حوصله به شوخی های استاد خندیدم، بی حوصله رفتم خونه و بی حوصله تحقیق ها و کنفرانس هامو آماده کردم و در نهایت با تمام خستگی که در روحم و با همه تحلیلی که در معنویتم حس میکردم سرجام رفتم تا بخوابم اما مثل همیشه که این قدر بدم، ترس شبانه اومد سراغم، ترسهای بیخودی از همه چیز و حتی خودم، و تا صبح با چراغ روشن خوابیدم. روزهایی مثل دیروز همه چیز کم میارم. و به شدت محتاج یک دلگرمی ام. اما درد رو باید همیشه مخفی نگه داشت. مبادا که دیگران تو رو بفهمند و قضاوتت کنند. خدا هم این موضوع رو میدونه و این جور وقتا تنها کسی که اون دلگرمی و امید رو بهتر از هر کسی در من زنده میکنه فقط خداست. صد آه و افسوس که ما طریق زندگی کردن رو بلد نیستیم و همه ناخوشی ها و بدشانسی ها و بدبیاری ها رو گردن خدا میندازیم. نه خدا عیبی داره، نه دین و معنویات، نه وجود من، نه این هستی، نه هیچ نظم و قانونی در عالم عیب داره. عیب و نقص فقط یک جاست و آن فکر است. تفکر را که عوض کنی دنیا هم عوض میشود. کاش بتونم فکرم رو اون جوری که خدا خواسته برام، تغییر بدم...تغییر. زیباترین تغییر زندگی که هر تغییر دیگه زیرمجموعه ای از این تغییر است.اگر بتونم فکرم رو تغییر بدم همه چیزم رو تغییر دادم. نوع تفکر، کانون همه تغییرات زندگیه. این بار هم مثل همیشه منم و حقیقت هستی، خدا . تا با هم بزرگترین تحول زندگی دنیا و آخرت تا ابد برسیم.

[ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

پیامی از وایبر

خوش به حال کسانی که ماه محرم زنجیر نمیزنند...

اما زنجیری از پای گرفتاری باز میکنند .

سینه نمیزنند...

اما سینه دردمندی را از غم نجات می دهند.

اشکی نمیریزند...

اما اشک از چهره انسانی پاک میکنند.

و آن وقت با افتخار میگویند : یا حسینعلیه السلام

[ سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

مهر پاییز

تقریبا دو روز میشه که هوا اکثرا ابریه و هوا نسبت به قبل سردتر شده ، طوریکه دیگه نمیتونم تا صبح پنجره اتاق رو باز بذارم .

هوا چند روزیه که پاییـــــــــــــــزی " خالص " شده و چقدر این روزا پاییز رو نفس میکشم . چقدر قشنگ و شیرینه . این یکباره عوض شدن هوا و مهربان تر شدن آفتاب بعد از ماه ها گرمای طاقت فرسا و آفتاب جهنمی ، همگی حس یه امید و طراوت تازه رو در من زنده میکنه . چقدر این روزهای خاص رو که سرشار از " مهر ِ " پاییزه دوست دارم . روزایی که با انتخاب خودم از دوشنبه تا جمعه ، هر روز خونه ام و دانشگاه نمیرم و زیر این آسمون پاییزی و باران امیدهای زندگی بخش ، درس میخونم ، کتاب میخونم ، و می نویسم .

[ پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

جنون بی قانون

گاهی طرفت این قدر بزرگه که از اینکه چرا حتی احساس میکنی که دوستش داری خودت رو سرزنش میکنی . از همه بیشتر دلت رو محکوم میکنی ، درست مثل بچه های کوچیکی که با هم قد خودشون بازی نمیکنن !

اما مگه میفهمه ؟!!! ...

نمیفهمه که فاصله فقط فاصله تقویم نیست . در اندازه بُعد بی نهایت وجوده !

[ چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

اینجا پاییز است و من

اینک باز هم رایحه پاییز ، هوای ابری و حس خزان و برگ ریزانش در وجودم نمایان میشود . باز هم پاییز می آید تا در زراعت گاه آماده روحم ، بذر مهر و بخشش بپاشد .

پاییزهای کودکی را به یاد می آورم که به جز وحشت و رعب دبستان و چهره پرخشم مدیر و ناظم و معلم ، هیچ چیز دیگر نصیبم نمیشد . آن سالها من پاییز را در آغوش سرمای حسرت و سوز دلتنگی های کودکانه ام به دست خاطرات تلخ می سپردم تا شاید برایم زودتر این لحظه های اسف انگیز سپری شود و امید آنکه دیگر هرگز تکراری نداشته باشد . هنوز هم وقتی پاییز از راه میرسد و من عمیق تر نفس میکشم می توانم بوی متعفن آن سالها را در وجودم بیابم که هنوز هم رخت برنداشته که ریشه عظیمی دوانده !

پاییز سالهای شورانگیز نوجوانی را به یاد می آورم که تنها من بودم و یک دل پر از آشوب . پر از شراره های آتشی سوزان که نزدیک بود همه روحم را به خاکستری ناچیز بدل کند . آن سالها دیگر کمتر درگیر فکر کلاس های خشک درس و نیمکت های چوبی پردرد بودم . دیگر به چهره خشمگین و گرگ نمای ناظم و مدیر فکر نمیکردم . برای من موضوعی آنچنان " جنون آور " در دلم ایجاد شده بود که همه " عقل " و " احساس " مرا در سایه آن جنون ، ربوده و مجال هیچ فکر و درگیری دیگر را نمیداد . چه سخت گذشت پاییزهای نوجوانی ام . سرمای حسرتم ، از حالت کودکانه و " برفی " رنگ نوجوانی و " تگرگ " گرفته بود . سوز دلتنگی ام این بار هر سرو سبز و راست قامتی را خمود و پژمرده میکرد . چه سخت بود وقتی هیاهوی نوجوانان خیابان از پشت پنجره های کلاس در گوشم می پیچید ، چه سخت بود وقتی شیطنت های آنان در مقابل چشمانم به مانند یک تراژدی بلند و در طول سالها ، قلبم را به تپیدن های پر از دلتنگی وامیداشت . اما بگو چه کسی می تواند درک کند و بفهمد که این همه دلتنگی و سوز ، این همه بغض فروخورده و خشم سرکوب شده ، از کجا و چرا آمده ؟!!! چه کسی می تواند این حجم از درک و شعور را داشته باشد که بفهمد دلیل دلتنگی های گاه و بیگاه دختر نوجوان چیست ؟!!! اصلا بگو چه کسی می تواند این حجم از فهم را تحمل کند ؟! من سوالی از همدردی و همدلی نکرده و نمیکنم . من هرگز خود را خسته گشتن ها و پیدانکردن ها نمیکنم . من تنها دنبال درک یک " انسان " بوده و هستم . انسانی که تا بحال پیدایش نکردم . تنها امید و مامن رازهای من که میدانم شعوری فراتر از درک احساسات من دارد ، خداست ، فقط خدا ! خدای خوبی که هرگاه از دیگران طرد شدم ، مرا جذب کرد و هرگاه تنها شدم برای من جای همه را پر کرد .

چه سخت گذشت پاییزهای " بی معشوق " درحالیکه دستی در جیب های بارانیِ نداشته ام نبود و قدم هایم به روی برگ های زرد و خشکیده کف خیابان صدای انزجار و تنفر میداد . هر وقت باران می بارید به این فکر میکردم که باران پاییز ، گویی حاصل شکستن همه بغض های فروخورده ام است . همان قطره های سرد باران ، آن روزها چتری بر سر من بود . بارانی ام لباس منزجرکننده مدرسه ، چکمه هایم برگ های ازشاخه افتاده و شال گردنم تازیانه های وحشیانه سوز و تگرگ بود . من با این ها پاییز را سپری کردم و با همین ها بود که فهمیدم غربت پاییز چیست ! که اگر نبودند هرگز نمی توانستم دستان یخ زده پاییز را " لمس " کنم . سرمای دستانی که منشا گرم ترین مهرهاست .

آن همه عشق خالص و شور بودن را از یاد نخواهم برد . از یاد نخواهم برد شانزده سالگی و تغییر ناگهانی و متفاوت افکار و دیدگاهم و تحول دنیای درونم را که چه اثری روی روحم گذاشت . نیازهای یکباره ای که هیچکدوم جایی برای ارضا نداشت و همه آن احساسات ناب در وجودم سرکوب شد . این سرکوب شدن ها و درخودشکستن ها به باقی ماندن طعم و خاطره اکتفا نکرد که نکرد ... که اثر تلخ و زهرمار تک تک آنها در قلبم به قوت خود باقیست . آن سالها پاییز که میشد همه احساسات نابی را که از روحِ تازه به بلوغ رسیده ام جوانه میزد در گورستان یاس قلبم مدفون میکردم . همه احساساتی که آن ها را خفه کردم عزیزانی بودند که هرگز فراموششان نخواهم کرد . کاش یک نفر بود که میتوانست داغ مرگ عزیزانم را برایم سرد کند . عزیزانی که تا ابد جسد یخ زده شان را در گورستان یاد و قلبم خواهم دید . تو بگو جواب روح داغدیده ی من چیست که این همه را از اعماق وجودش پرورانده بود ؟! تو فقط بگو ... همین حالا بگو ، کیست که درک کند ؟!!!

[ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

چراغ زندگی

بی تو ای آرام جان

شعله دارم بر زبان

روز و شب سوزم ز داغ زندگی

تا بیفروزی چراغ زندگی

من جدا از کاروان

مانده ام از همرهان

بر سراب آرزو دلبسته ام

در غبار بی کسی بنشسته ام

همچو برگی در خزان افتاده در راهم خدایا

با دلی افسرده در طوفانی از آهم خدایا

کو مرا حالی که در هستی تو را خوانم خدایا

کو مرا مستی که تا دستی برافشانم خدایا

چو مرغ شب تنها

به دامن شب ها

برآورم آوا

غم جدایی را

نوای شیرینم

صدای فرهادم

طنین مجنونم

ترانه لیلا

نشسته ام به راه تو

مگر شبی بازآیی

فروغ جان خسته ام

شقایق صحرایی

بیا بیا که ره برم به عالم شیدایی

مگر رها رها شوم ز محنت تنهایی

[ جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]