منم و خدا

آدمی ام که دوست دارم به همه محبت کنم، احترام بذارم، کمک کنم، به درد بخورم، آرامش بدم و ... هر چیزی که متعلق به یه انسان آرمانیه. همیشه سعی کردم اینجوری باشم. حتی اگر نتونم کاری کنم، حتی اگر یه وقتایی عصبی باشم، حتی اگر بعضی روزا از دنده چپ بلند شم، و حتی به هر نحو دیگه ای مزخرف باشم، ولی هیچوقت احترام و محبت رو فراموش نمیکنم. حقیقتا به ازای کارهایی که میکنم و فایده هایی که شاید میرسونم، از هیچ کس، هیچ انتظاری ندارم. چون اعتقادم اینه که کار خوب نه واسه دیگرانه و نه واسه من. ( هرچند که منفعتش به هر دوی ما میرسه.) بلکه کار خوب فقط برای خداست. وقتی شوق گستره ی بی کرانه رحمت و مهر و نیکی خداوند، در قلب انسانی سرشار بشه، فقط به " مانند او شدن " فکر میکنه. هرچند که بارها شکست بخوره و خرابکاری کنه. مهم امید و انگیزه حاصل از این عشقه که همیشه جاریه و انتهایی نداره. و این ها فقط طرز تفکر و ارزش و اعتقاد من بود و نه لزوما آینه اعمالم. بهرصورت همیشه دوست داشتم این تفکر رو با همین استحکام درمورد احترام و ارزش قائل شدن هم داشته باشم. ولی متاسفانه آدمایی که قدر احترام و ارزش گذاشتن رو نمی فهمند برام غیرقابل تحمل اند. نه اینکه از این بابت، به اونا شکایت یا اهانتی کنم. بلکه سکوت میکنم و ازشون فاصله میگیرم. و فقط شخصیت مضحکی از بی شعوری این آدما در ذهنم ثبت میشه و تمام.

اما؛

همیشه احترام گذاشتن و سعی در حفظ حرمت و نشکستن دلی، خیلی وقتا باعث " احمق یا ساده لوح انگاشته شدن " میشه. یه چیزی توی این مایه ها که " نیکی چو از حد بگذرد، احمق خیال بد کند. " این تفکر چقدر میتونه مفید باشه. چون راحت تر میشه حیله گری های طرف مقابل رو فهمید. چون راحت تر میشه بعضی رفتارها و اعمال رو زیرنظر گرفت. چون راحت تر میشه شخصیت کسی رو شناخت ( که تا چه اندازه میتونه مکار و کثیف باشه. ). حتی میشه راحت تر زندگی کرد. راحت تر به اجرای ارزش های زندگیت بپردازی. راحت تر همه کار کنی و همه رو بشناسی و خودت رو از همه پنهان کنی. و این شیرین ترین حس ممکن برای کسیه که مخاطب اصلی زندگیش خداست.

و همه اینها وقتی زیباتر میشه که روحی مملو از قدرت های خاص داشته باشی. قدرتی مثل نیروی جاذبه. جاذبه ی همه انرژی های معنوی. قدرتی که دل دیگران رو مانند " دانه دل انار " بهت نشون میده و تو انگار به جای دیگری، صاحب همه احساسات و تفکراتش هستی. حتی با یک نگاه، یک کلام، یک رفتار، یک حرکت، و حتی یک پیام از او! و این همه نیروی پنهان در وجودت وقتی در پشت " احمق انگاشته شدن " قرار میگیره چه لذتی از درک اسرار بین تو و خدا و هستی بهت میده. چه لذتی که وصف ناشدنی است. و همیشه وصف ناشدنی خواهد ماند.

[ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

دیوونه

روزهای رویایی یعنی روزهایی که تماما با رویاها و آرزوهای دور و خیلی دور میگذرند.

دلم گاهی برای رویاهام تنگ میشه. ولی وقتایی هست که این قدر به این رویاهای دست نیافتنی فکر میکنی که دیگه خسته میشی. دیگه دلت میخواد یه روز صبح بیدار بشی و پاهاتو روی صندلی دراز کنی و کتابای خشک و مسخره ای رو که از هیچکدوم آگاهی نداری دورت بچینی و دهنتم با یه چیز بجنبه و به گل های قالی خیره بشی و به مشکلات دنیای واقعی و نکبت خودت فکر کنی. به حقایقی نگاه کنی که در حال وقوع اند و تو همیشه برای فرار از اونا به رویاهات پناه بردی. رویاهایی که هیچ یک مال تو نبوده اند.

روزایی هست که حوصله هیچ چیزو نداری. نه رویاها و نه واقعیت ها. این روزا گندترین روزای ممکن در طول زندگیه. مثل خاکستری معلق که به هیچ زمان و مکانی تعلق نداره در روحت حس آوارگی و بی پناهی میکنی. ولی هیچ تکیه گاه و مامن مطمئنی رو نمی شناسی. حتی تکیه گاهی مثل خدا. چنین روزایی خیال میکنی حتی خدا هم برخلاف میل تو، همه کاری برای زمین زدنت میکنه. حتی اگر ایمان داشته باشی این ها اون چیزیه که بهش میگیم حکمت. ولی حکمت نیست. بدبختی واقعی ماست. بیچارگی و ندونم کاری خود ماست که گند زده به همه امورات زندگیمون. جمله قشنگی خوندم که میگفت:"دعاهایمان با سقف گناهانمان برخورد میکند و میگوییم صلاح و قسمت نبود!" و آخرش نمی فهمیم رنج زندگی ما بخاطر جهل و معصیت خودمونه یا بخاطر ساخته شدن تندیسی که در ذهن خداست.

گاهی خوبه توی ذهنت به همه کسانی که اونا رو مقصر فجایع زندگیت میدونی فحش آبداری نثار کنی. نه اینکه دلت خنک شه. که بدتر داغ دلتو تازه کنه و سرامیک و موزاییک رو با دستات چنگ و هوا رو گاز بزنی... و همینطور دیوانه وار به زندگی جاهلانه ات ادامه بدی تا یه روز بمیری و حقت باشه که به انسانی مثل تو با این زندگی بگن خاک توی سرت.

[ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٢۳ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

برادر؟؟؟؟!!!!...

گاهی وقتا که یاد "مهدی" میفتم، همه تصورات من از اون، روی خاطرات کمرنگ کودکیم متمرکز میشه. از زمانی که مموری ذهن من داشت اولین خاطرات و صحنه های اطرافم رو ثبت میکرد، تا زمانی که تنها 9 سال داشتم و مهدی از اینجا رفت. تصورات و خاطراتی موهوم و پراکنده!

با همه این توصیفات، گاهی بی نهایت دلم برای اون روزا تنگ میشه. گاهی آرزو میکنم ای کاش مهدی دوباره مثل اون روزا میشد. مثل روزای نوجوانی و جوانیش. مثل روزایی که در دنیایی از غرور و زیبایی غرق بود. 

گاهی دلم برای مهدی و روزایی که ازش کم و بیش خاطره هایی دارم خیلی تنگ میشه. نمیدونم از کجا شروع کنم و از چی بگم؟ این قدر ذهنم الان آشفته و به هم ریخته ست که اصلا تمرکزی روی نوشتن ندارم. بیشتر از همه بخاطر نزدیک شدن به امتحانای پایان ترم و درسای تلنبار شده و جزوه های نخونده ست. از طرفی کلاسای دانشگاه هم تموم شده و انگار موتور منم باهاش خاموش شده! به زور میرم سر درس و کتاب!!!

بگذریم...


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

افکار خط خطی

گاهی فکر میکنم که ای کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم. گاهی هم فکر میکنم شاید روزی همه چیز درست شود. ولی چیزی که همیشه بوده و بعد از این هم خواهد بود این است که در هر صورت من دلم را به رویاهایم خوش میکنم. هر جورم که بگذرد، صورت خیس و داغم را دست میکشم و به دلم میگویم اینجاست... کلید خواسته های تو پیش من است. کلید دری که به دنیای ساکت و پر رمز و راز رویاهام گشوده میشه. اما چه بگویم؟ که دل من گاهی این قدر نازک و شکستنی شده که با این حرف دلش میگیرد! دیدن این دنیا برایش رنج آور و عذابی مهلک است. تو میدانی که در این "گاهی" ها ، چه باید برای دلم بکنم؟ تو میدانی مرهم آن چیست؟ اصلا بگو کسی میداند دوای دلی را که شکسته، دست کدام عطار باید جست؟ و آیا تا به حال دست کسی به آن رسیده است؟

دل کوبه هام تمامی ندارد انگار! دلم میکوبه برای یک نفس استشمام رایحه ی رویاهام. استشمام تجلی و واقعیت ها. زندگی رویا نیست، میدانم. ولی دل که رویا و واقعیت نمی شناسد! میخواهد... هرچه بگویی میخواهد!

دلم گرفته!

همین!

خواه بفهمی یا نه!

فقط بدان که دلم بدجووووووووووووووور گرفته.........

[ یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

عقده

همیشه در زندگیم با "گذشت" و "بخشش" مشکل داشتم. همیشه فکر میکردم بالاخره بخشیدن بهتره یا نبخشیدن و انتقام گرفتن؟ همیشه فکر میکردم برای ادم بدبخت بیچاره ای مثل من چطور؟ منم باید ببخشم و دلم رو مجبور کنم که احساس خوبی داشته باشه و روحم رو بالاجبار چون پر کاهی سبک بدونم و سعی کنم در آسمونای ششم و هفتم پروازش بدم و حسابی حس لذت کاذب و مسخره ی بخشش رو به معنویات وجودم بچشانم.

وقتی دقیق تر فکر میکنم، میبینم چه آدم عقده ای هستم. چه قدر تو دلم حس نفرت و انزجار و انتقام سخت، ریشه گرفته. نمیدونم این عقده ها از کجا اومدن و دلیل اومدنشون به دلم چیه. نمیدونم کدوم روز یا شب از گذشته های دورم، آسیبی یا جراحتی به روحم وارد شده که امروز جای اون به سوزش و درد افتاده و مانند توموری بدخیم به جای جای زندگیم سرک میکشه. همه چیزم رو تحت تاثیر قرار میده. نمیدونم کی بود و چی بود! و چه اتفاقی افتاد!!! فقط میدونم جای زخمشون خییییییییییلی درد میکنه. خییییییییییلی.

امروز با خودم فکر کردم این آدم بدبخت بیچار حقیر ضعیف بی دفاع عقده ای، جوری زندگی کرد که هر اجنبی و کس و ناکسی این اجازه رو داره که حقش رو بخوره، توهین کنه، تجاوز کنه... به تنش، غرورش، انسانیتش، شعورش، همه چیزش. نمیدونم به چی باید قسم بخورم که حتی یه احمق هم با اون شعور کمش، به حرفم نخنده که هر آدمی از هر جایی در هر زمانی و هر مکانی و هر جوری بیاد بزنه تو گوشم باید خم بشم اول دستی رو که صورتم رو سرخ کرده ببوسم و بعدم خواهش کنم توی اون یکی هم بزنه که زحمتش هدر نره. آره... من این جوری زندگی میکنم. چون هیچ کس و کاری ندارم. چون یه دختر تنهام. چون بیشتر از اونچه در ذهن ها میگنجه پست و بی مقدار زندگی میکنم. چون یک موجود یک میکرونی در دل سنگهای اعماق یک اقیانوس از من قوی تر و محترم تره.

امروز فکر کردم آدم بدبختی مثل من که از همه دنیا متنفره و به زور ته مانده ی ایمانش به خدا، هنوز هم میفهمه و درک میکنه که احترام به دیگران چیه و حدود حریم ها کجاست، بهتره که بذاره این این قصه تلخ، این تراژدی بلند زندگیش بی هیچ چون و چرا و اعتراضی تا آخرین لحظه ی عمرش جاری باشه. تنها به یک امید. امید به تنها راهی که داره. تنها کاری که میتونه بکنه. تنها چیزی که ازش برمیاد. تنها و تنها و تنها کورسوی امیدش که همان قدرت اختیار و انتخابشه.

فکر کردم که هرگز نمیتونم دیگران رو ببخشم. هرگز نمیتونم لحظه های تلخ رو فراموش کنم. هرگز نمیتونم دلم رو پاک و روحم رو سبک کنم. تنها راهی که برای انتقام و عقده های سخت و سنگی دل من وجود داره، نبخشیدن و حلال نکردنه. واگذاری به دنیایی که باید حساب ذره ذره ها رو داد. واگذاری به خدایی که فقط خودش میدونه که جز خودش کسی به عمق این دردها واقف نیست. سپردن و فرستادن پی کسی که زورش از من بیشتره. قدرتش بیشتره. دستش بازتره. داناتره. حکیم تره. عادل تره. کسی که تا آخرین ذره ی حقوق پایمال شده رو با یک اراده به صاحبش برمیگردونه. چرا باید این تنها و بهترین راه چاره رو رها کنم و ببخشم؟؟؟!!!!! چرا ببخشم؟؟؟؟؟ چرا بگذرم؟؟؟؟؟ که به جای طبقه آخر بهشت، تو طبقه اولش بشینم؟؟؟؟ بهشت من دیدن عذاب و سوختن کسانیه که همه زندگیمو تباه کردن. همه حقم رو کوفت کردن. از همه حقیریم نهایت منفعت های شخصی رو بردن. بهشت من، نهایت آرزوی من، سبک شدن روحم، همه و همه زمانی حاصل میشه که بدونم هر کس هر چقدر ازارم داد، هر کس از روی منظور بد به من تو گفت، هر کس حتی یک ثانیه از عمرم رو دزدید و ضایع کرد، تا جایی که حقشه در عذاب دردناک دادخواه جهان، رنج بکشه و تقلا کنه. همه خوشبختی و آسایش روح من اینجا خاتمه پیدا میکنه.

پس هرگز نخواهم بخشید، با وجودی که مثل یک آدم محترم و با شخصیت تا آخر عمر باید زندگی را ادامه دهم. با وجودی که هرگز نمیگذارم کسی به عمق غرور و زخم های دردناک قلبم پی ببره. با وجودی که همیشه مثل هر آدم عادی و حتی محترم تر از اون، ادامه خواهم داد. درست مثل گذشته. درست مثل همیشه که نباید بگذارم کسی چهره عقده ای را که پشت صورتک محترم من جا خوش کرده ببیند. مثل همیشه که باید چنان احمق، نفهمم و چنان کور، نبینم و چنان کر، نشنوم تا از لحظه های سنگین جون سالم به در ببرم. تا در اولین فرصت تنهایی و خلوت خویش، صورتک را از چهره بردارم و چشمه جوشان چشمانم رو جاری کنم. باید لحظه های تلخ و نکبت رو چنان نفهم بی شعوری از سر بگذرانم تا در خلوتم از خودم دلجویی کنم. به ظاهر ببخشم و وانمود کنم که هیچ نشده... و همینطور ادامه خواهم داد تا بمیرم و صندوق عظیم و کهنه ای را که یک زندگی قدمت دارد، پیش خدای مهربان بگشایم.

[ شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

آخرین دعا

راضیه جان،

امشب زیباترین و بهترین شب زندگی توئه.

و تو امشب، در همین ساعت، در لباس سفید عروسی، همه زیبایی های زنانه ی دنیا را در وجودت جمع کرده ای و در کمال شکوه و افتخار، میان جمعی که حضور دارند و سالنی سراسر نور و آینه، و سراسر درخشش و سرور، در کنار تنها عشق زندگیت، می درخشی.

در میان نگاههای تحسین آمیز، همراه عشق رویاییت، دست در دست هم، میان آسمان بلند رویاهایتان، می رقصید و از نگاهتان شور یک عمر زندگی عاشقانه می بارد. گویی کم کردن روی لیلی ها و مجنون های عالم، مقصود خلق شما بوده است.

امشب تو از نو متولد میشوی. و زندگی را از سر میگیری. امشب حتی نفس هایت از نو آغاز میشود و تپش های قلبت نیز. امشب تو در جشن آب و آینه، عروس اردیبهشتی نام داری.

بهترین دوست من،

کاش بتوانیم تا همیشه دوست همدیگه باقی بمانیم.

کاش فرصت با هم بودنمان هرگز تمام نشود.

کاش روزی در راه نباشد که یکی از ما دلش بخواهد کسی مثل دیگری را داشته باشد تا یک دنیا ناگفته های دلش را برای او بگوید، اما او را نیابد.

کاش هرگز روزی نرسد که در ازدحام تنهایی، در تنگنای دلمان، روحمان به هم فشرده شود، سینه مان تنگ شود و نتوانیم دوست صمیمی و چندین ساله ی خود را هیچ جای دنیا پیدا کنیم.

کاش هیچوقت مجبور نشیم دنبال هم بدویم و بدویم و بدویم... اما نرسیم.

کاش روزی نرسد که دلمان تنگ شود، آرزوی دیدار در دلمان کهنه شود، صبرمان از انتظار لبریز شود و آن وقت هرگز مرهمی برای این همه تالم پیدا نکنیم.

کاش هیچوقت به هم حسادت نکنیم.

کاش هیچوقت قصد رقابت نداشته باشیم.

کاش برای هم آن را بخواهیم که برای خودمان میخواهیم.

کاش روزی نرسد که تنها دنبال نام هم باشیم.

کاش هرگز کاری نکنیم که به روز پشیمانی برسیم.

من ایمان دارم که ما تا آخرین لحظه ی عمر، برای هم، همان رفیق های کهنه باقی می مانیم. آنها که از اولین برگ خاطرات عمر، شریک همه احساسات و دنیای خاص هم بودند.

کاش همیشه برای هم باقی بمانیم...

من که دعایم به بلندای اجابت نمیرسد. تو بگو آمین!

[ چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

همینطوری

ای کاش الان بلاگفا درست بود و میتونستم توش بنویسم. مثل همیشه که اینجور وقتا ارزو دارم خودمو خالی کنم جایی که هیچکس نیست و نه کسی منو میشناسه. وبلاگ تنهایی ام. وبلاگ خیلی خصوصی ام. وبلاگی که خود منه.

این روزا کلی حرف داشتم که بنویسم. چند تاشو هم توی وورد نوشتم و ذخیره کردم تا هر وقت درست شد، همه رو بذارم رو وبم.

نمیدونم چرا همیشه موقع نوشتن و پست گذاشتن که میشه حوصله ام میره.شاید بخاطر اینه که هیچوقت حرفی برای بیان خودم پیدا نمیکنم.مثل حالا که پرم از حرف و صحبت.ولی هیچی ندارم که بنویسم.

چقدر خوبه که این وبلاگ این قدر خلوت و ساکت شده. چقدر خوبه که دیگه هیچکس اینجا نیست و کم کم اینم رنگ و بوی وبلاگ دیگرم رو میگیره. وبلاگی که وقتی داشتم براش فرم مشخصاتش رو تکمیل میکردم با خودم و احساسات خصوصیم عهد بستم تا همیشه پنهان و دور از نظر همه باقی بمونه.تا امروز که حتی یک نفر بعد از سالها اونجا راهش ندادم و همیشه برای خودم نوشتم. این وبلاگ رو هم تنها گاهی فرشته و فرزانه میان میخونن و دیگر هیییییچ... باید همین روزا بشینم همه لینک های وبم رو از اینجا پاک کنم.باید که بساط ارامش تنهایی رو هرچه زودتر اینجا تکمیل کنم.

امروز در نیمه دوم اردیبهشت ماه هستیم.سر شب که خواستم درس بخونم ابتدای جزوم چشمم به جمله ای افتاد که پارسال همین روزا نوشته بودم.یاد بهار پارسال افتادم.نمیدونم چرا از بهار 93 تا بهار 94 برای من این قدر زود و ناباورانه گذشت! باورم نمیشه امشب که این جمله رو میخوندم، یک سال ازش میگذره. یک سال بزرگتر شدم. یک سال به ارزوم هام نزدیک تر شدم. یک سال تجربه بیشتر بدست اوردم. یک سال از هرچه بگی گذشت و اضافه شد.

یاد احوالات پارسال بخیر.یاد اون همه روزای متفاوت از انچه بودم بخیر.یاد غصه ها و بی تاب شدن هام بخیر. یاد آهنگ "چراغ زندگی" و "رفیق" بخیر که چه روزایی رو باهاشون سپری کردم. روزایی که حتی در زمانی به ظاهر پوچ و بی اهمیت، حتی در زمانی که تنها نشسته یا دراز کشیدم، آفریده شدند. چون اون روزا در قلب و ذهن من ایجاد میشدند و نه هیچ چیز دیگه... یاد عکسهایی که باهاشون زندگی کردم.یاد همه چیز بخیر.

منتظر حادثه ای ناگهان مباش

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

[ پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

آه...دلم

دلم باران

دلم دریا 

دلم لبخند ماهی ها

دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور

دلم بوی خوش بابونه می خواهد

دلم یک باغ ِ پر نارنج

دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِ صبح شالیزار

دلم صبحی 

سلامی 

بوسه ای 

عشقی

نسیمی 

عطر لبخندی 

نوای دلکش تارو کمانچه 

از مسیری دورتر حتی

دلم شعری سراسر دوستت دارم

دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد

دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند

دلم آوازهای سرخوش مستان ِ بی دل 

نیمه شب ها زیر پوست مهربان شب

دل ای دل گفتن شبگردهای عاشق ِدیروز

دلم دنیای این روز من و ما را

به لطف غسل تعمید کشیش عشق

از اول مهربان تر شادتر آبادتر

حتی بگویم زیرو رو وارونه می خواهد

دلم ...

"بتول مبشری"

[ یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

روزای بهاری

امروز به لینک های خاک خورده ی وبم رفتم. چه قدر برام نا آشنا شده بودند... چه روزگاری رو با این وب ها گذروندم! اما دلم برای هیچکدوم از اون روزا تنگ نشد. هرگز دلم برای گذشته هام تنگ نمیشه و گاهی حتی فکر کردن به آینده هم مرا آزار میدهد.

صاحب یکی از این وب ها دوستی بود که اولین بار در یک نیمه شب از شب های ماه رمضان سال 90 به هم کامنت دادیم. یادم نیست دقیقا کدوممون اولین کامنت رو داد. ولی اینو یادمه که توی اون نیمه شب گرم تابستونی، بهم کامنت داد: دختر، تو این وقت شب بیداری؟؟؟... از متن کامنت هامون صدای خنده میومد. چقدر خاطره انگیز شد... و همین خنده ها که از دو شهر مختلف در صفحه های مجازی می نشست، آغاز دوستی پاییزی ما رو رقم زد. اون سال هر دوی ما داوطلب کنکور بودیم. چقدر به هم دلداری میدادیم و بازم استرس تمام جون ما رو گرفته بود. اولین باری که شمارشو برام فرستاد تا موضوعی مهم رو بهم بگه، خیلی تعجب کردم.عصر یک روز پاییزی باهاش تماس گرفتم اما جواب نداد. بهش اس ام اس دادم اما بازم جوابی نیومد! یه مدت صبر کردم و خبری نشد... شب شد و من داشتم فیزیک پیش 1 ، فصل امواج تداخلی در آب و صوت و چیزی تو این مایه ها رو میخوندم که پیامش رسید که عذرخواهی کرده بود. همون موقع دوباره باهاش تماس گرفتم. اولین بار بود که صدای همو میشنیدیم. موضوعی رو که باید، بهم گفت. از نیت و خیرخواهیش خیلی خوشم اومد و ازش تشکر کردم. وقتی قطع کردم و برگشتم تا ادامه درسم رو بخونم دوباره پیام داد: فریبا یه چیزی بگم؟... صدات چقدر قشنگه :-* ... و من تا مدت ها اون پیام رو پاک نکردم.

اون شب اولین رابطه تلفنی ما بود. بعد از اون حتی وقتی نتایج اولیه و نهایی کنکور هم میومد با هم تماس میگرفتیم و برای انتخاب رشته مشورت میکردیم... اس ام اس، میس کال و...

چند شب پیش وقتی بعد از مدت ها پیامشو توی وایبر دیدم خیلی تعجب کردم. میگفت اونم خیلی وقته دیگه حوصله وب و ... رو نداره. اون شب وقتی خبر عروس شدنشو بهم گفت خیلی خوشحال شدم. چون از گذشته اش خبر داشتم و میدونستم که باید خوشبخت بشه. مهتا از من یک سال بزرگتره و دانشجوی سال سوم روانشناسی بالینی. ولی هر دوی ما متولد آبانیم و خصوصیاتی بسیار شبیه هم. مهتای عزیزم یک دنیا برات آرزوی خوشبختی میکنم.

نمیدونم چی شد که ماجرای خودم و مهتا رو نوشتم. داشتم از لینک های وبم و روزایی که باهاشون داشتم میگفتم. بهرحال مهتا موضوع این پستم شد.

این روزا انتظار هیچ چیزی رو ندارم. تنها به خدایی فکر میکنم که باید اطاعتش کنم. این روزا تنها به دلتنگی های بهاری ام فکر میکنم. این روزا فکر میکنم چقدر خوبه که تعطیلات تموم میشه و من بازم میرم دانشگاه. روزای دانشجویی و دنیا دنیا استرسی که بخاطر مسائل خاص رشته ام دارم... دنیا دنیا اضطرابی که بخاطر یاد نداشتن و راه های نرفته ی پیش رو دارم... دنیا دنیا خنده های بی دلیل و احمقانه و بلند بلندی که با دوستانم سر میدیم بی آن که این همه نگرانی ما رو از رو ببره... دنیا دنیا تفریح و شادی و گشتن و خرج های الکی در مسیر تکراری و خسته کننده دانشگاه و این طرف در دل من دنیا دنیا غمی که پشت نقاب خنده هایم جا خوش کرده... برای من یعنی همه زندگی 21 سالگی.

[ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

این لحظه ها

ناراحتم از اینکه چرا بعضی وقتا مجبور میشم جوری زندگی کنم که فقط روزهام بگذره تا من برسم.

مجبور میشم لحظه هامو سپری کنم، جای اینکه اونا رو زندگی کنم و این بدترین حالت ناشکری و بدبختی یه آدمه. ولی... کاش هیچوقت مجبور نشیم باشیم تا بگذریم.

[ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]