عقده های دیگه

یه وقتایی که یاد این موضوع میفتم که هیچ جایی واسه پیشرفت و آزادی و خلق ایده و ابتکار وجود نداره، آتش عقده های دلم شعله ور میشه و دلم میخواد همه ی همه ی کسانی رو که زندگی نرمال رو از من سلب کردن نبخشم و همه رو لعن و نفرین کنم. البته قطعا نمی بخشم. قطعا از حقوقم نمیگذرم. قطعا تک تک این افراد رو به خدای دادرس واگذار میکنم.

یه وقتایی یاد قصه ی تلخی میفتم که با من از جریان پر فراز و نشیب زندگی ام میگوید:

از اینکه هیچ جایی در زندگیت نیست که آزاد باشی. از اینکه در خانواده و فامیل، محدود و سخت و بی عزت نفس و طرد شده و بی ارزش هستی. در جامعه بدون هیچ جایگاه و مقام و ارزش، طرد شده و محدود و در معرض هر تیر هوس و مرض های لاعلاجی. از اینکه در هر محیط و اجتماع، در جمع خانواده، در جمع فامیل، در جمع بچه های همسن و سال مدرسه و دانشگاه، در جمع یک ملت، در جمع همکاران محیط کار، در هر جمعی که فکرشو کنی اونی نیستی که باید. اونی نمیتونی باشی که هستی. چون چهره واقعی تو رو همه طرد کردن و تو به ایمان رسیدی که کسی چهره واقعیتو پذیرا نیست پس شکل چهره ای باش که دیگران دوست دارند. طرد شدی و بدنام و بی عفت نامیده شدی، چون پدرت بهت اینو فهموند که در هر جایگاهی هم که باشی همین موجود حقیری، با همین ماهیت و جنسیت. محدود شدی و تازیانه های وحشیانه ای بود که بر تن ظریف و شکننده ی غرور و شخصیت دخترانه ات، با بی رحمی هر چه تمام تر، فرود آمد. در قفس عزلت و بی پناهی، زندانی شدی و کسی هرگز این در را برایت باز نکرد. خرد و حقیر به گوشه دنج تنهایی هات پناه آوردی چون از همه بیزار شدی. چون خیال کردی هر کسی در هر شکلی در اطراف توست، زندگی تو رو ازت دزدیده. همه رو دزد بی رحم شخصیتت دیدی. پس فکر کردی لابد اگر خودتو ازشون سلب کنی تنبیه میشن. ولی نه! تو مثل موش ترسیدی و به خودت می لرزی و فکر چنگال آنهایی که گرگ تصورشون میکنی،‌ قلبتو از تپش بازمیداره.

اذیتت کردند،

نامردی کردند،

ناجوانمردی کردند،

خیانت کردند،

ازت دزدیدند،

ظلم کردند،

تحقیرت کردند،

اهانت کردند،

کرم ریختند،

کرم ریختند،

کرم ریختند،

پست و بی مقدار، هر غلطی رو که نباید، در حقت کردند،

تا تو اینگونه از زندگی زیبایی که باید داشتی، ساقط بشی و تا ابد دستت به جایی که بودی نرسه.

امروز هم مثل خیلی روزهای دیگه یاد بچگی هام افتادم. یاد بچگی های خیلی دور. این قدر دور که ذهنم قد نمیده بیش از حد معینی بهش فکر کنم.

یاد وقتایی که یه دنیا خاطرات تلخ ازشون برام به جا موند. و یه دنیا آثار نامطلوب. آثار جبران ناپذیر.

میخوام چند تا از اون خاطرات کوتاه و سیاه رو که تو ذهنم همیشه تکرار میشه اینجا بنویسم. نوشتن همیشه برام مامن مطمئنه. برای همه وقتهایی که چیزی واسه خالی کردن عقده های دلم پیدا نمیکنم. درست مثل امروز. امروز که همه وجودم به تباهی گرایید. به سردی و افسردگی و رخوت. بخاطر به یاد آوردن روزها و شبهای تلخی که از هر کدوم هزار بار سیاهی و شکست بر روحم نشست. شبهایی که به جز ما هفت نفر، یه آقازاده گرانبها بین ما چون نگین انگشتری واسه پدر بزرگوار میدرخشید. مهدی پوزر بابا بود واسه هر مجلس و هر کوی و برزن. مامانم همیشه سر ناهار و شام واسه اقازاده ی بابا از هر چیزی که داشتیم بیشتر میذاشت. یادمه من خیلی بچه بودم و هنوز مدرسه هم نمیرفتم. من اون موقع ها عاشق ماست بودم. هرچقدر ماست میخوردم زده یا سیر نمیشدم. یک شب که طبق معمول کاسه ماست مهدی خیلی پر و لبریز بود، خودش و بابا هنوز سر سفره نیومده بودند که من دیدم اون ماست بیشتره اونو برداشتم در حالیکه نمیدونستم واسه مهدیه. وقتی اونا هم اومدن نشستن مامان به من گفت اون برای مهدیه و بابا اونو از جلوی من برداشت و جلوی مهدی گذاشت. من لج کردم و گفتم من همونو میخوام. اون بیشتره. مامان و بابا نمیذاشتن اونو بردارم ولی من اصرار میکردم و مهدی بیشعور و نامردصفت با وجودی که یازده سال از من بزرگتر بود و خیلی عقلش بیشتر میرسید، هیچوقت نشد این جور وقتا یه بزرگی از خودش نشون بده و حرفی بزنه. چون عقیده داشت اگه دو قاشق بیشتر هم از مال بابا بخوره، دو قاشقه. و سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت تا بابا اونو به خودش بده. وقتی اعتراض من از یک بار به دو بار رسید بابا از سر سفره بلند شد و رفت توی اتاق. منم دنبالش رفتم ببینم کجا میره. دیدم رفته سر شلواری که هر روز باهاش بانک میره و داره کمربندش رو درمیاره. فهمیدم که میخواد منو کتک بزنه. من وسط درگاه در اتاق ایستادم تا بابا به من برسه و بعد من فرار کنم چون فکر میکردم اینجوری کیفش بیشتره و همیشه دنبال بازیگوشی های خودم بودم. وقتی بابا نزدیکم شد فرار کردم و دور سفره دویدم و بابا هم با کمربند دنبالم بود. هر دور که از کنار مهدی میگذشتم به قیافه اش نگاه میکردم که با پوزخند کجی که تا بناگوشش میرسید و چشمای خمار و مرموزش با حالتی تحقیر آمیز و تمسخر، مثل یک شیطان به من نگاه میکرد.

هر وقت نظیر این اتفاقات میفتاد مهدی کثافت همینطور با همین قیافه به ماها نگاه میکرد. اصلا تصویری که از قیافه نحسش از اون سالها توی ذهنم باقی مونده، چهره موذی و بی رحم و سیاهی هست که پوزخند کجش همیشه چاشنی صورت شیطانیش بود. همیشه با خودم فکر میکردم چرا بابا هیچوقت مهدی رو مثل ما کتک نمیزنه؟ چرا هیچوقت اونو دعوا نمیکنه؟ چرا هر جا میریم اونو روی سر میگیرن و ما رو تف میکنن؟ چرا هنوزم وقتی بابا، مهدی رو از لای کارتون های گوشه خیابون، از زیر قرص و مواد و اعتیاد جمع کرد و اورد اینجا، هنوزم عمه داره خایه مالیشو میکنه؟ هنوزم بابا هرجا میره دستشو میگیره تا پز کــــــــــ یــــــــ ر خایشو به همه بده؟ چرا رویای اشغال و عقده ای، یا بهناز بیشعور و نمک نشناس، به خودشون اجازه میدن به مامان ما توهین کنن و بابا لال مونی بگیره و مهدی گوش بده و لذت ببره؟ در حالیکه تک تک خانوده و فامیل مهدی، یک مشت جـــــــ نـــــ ده و دیوث و کــــــ ونـــــی و شوهرمرده و زن طلاق داده و معتاد و زندانی و سوءسابقه دار و حشری و بنگی بودن!!!!!!!!!! در حالیکه همشون از زیر یه مشت ک.و.ن کش به عمل اومدن و خیال میکنن که میتونن رم کنن و همه رو شاخ بزنن!

هر چقدر هم دلم پر مهر باشه، یا هر چقدر هم دلم واسه همه چیز و همه کس بسوزه و دنبال راه چاره و نجات بدبختای اطرافم باشم، ولی وقتی به اینجا میرسم، دلم خنک میشه که پوز مهدی به زمین خورد. مهدی حقش بود که معتاد بشه. حقش بود که شغل و مقام و دانشگاه و اعتبار و زندگیشو از دست بده. حقش بود که زنش ازش طلاق گرفت و همه مالشو کشید بالا. حقش بود که دیگه مهدی رو پشم خودشم حساب کرد. حقش بود که زن و بچه و خونه و ماشین و مالشو از دست داد. حقش بود که الان از کار بانکی، به کارگری و سگ دو زدن رسیده. مهدی هر چی به سرش اومده حقشه. کسی که تمام عمر به فکر حیله و فریب و مکر و نقشه و دزدی و کلاه برداری و کرم ریزی و ازار و اذیت دیگران - اون هم در حق چند تا زن بی گناه - باشه، باید بدتر از این سرش بیاد. الهی که به حق خداوندی خدا، اون دنیا هم آسایش نداشته باشه و ریز به ریز به سزای اعمالش برسه.

خدایا از ظالمین زمینت نگذر و اونا رو به عذابی خفت بار دچار کن. الهی آمین.

[ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

یاد

در نی زار؛
پرنده ای اندوهگین می خواند.
انگار چیزی را به یاد آورده
که بهتر بود فراموش کند..

"کی ﻧﻮ تسورایوکی"

[ پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

این بعدازظهرهای تابستون

عجیبه که این بعدازظهرهای گرم و مهلک مرداد، هر کسی رو به خواب وادار میکنه. حتی کسی مثل من که هیچ به خواب بعدازظهر و چرت های کوتاه، عادت ندارم، چه برسه به اینکه تا 11:30 صبح هم خواب بوده باشم!

نمیدونم چرا در قبال درس خوندن در تابستان این قدر تنبلیم میاد! یکی نیست موتور اراده منو روشن کنه؟!

هیچ چیز جز کسلی و ارزوهای تکراری، این روزها سراغم نمیاد. فقط مدتیه که حس میکنم از قافله خدا عقب افتادم و گمش کردم. مدتیه که حس میکنم چقدر جاش توی لحظه هام خالیه. چی باعث شد که باز هم از یادم بره که خدایی هم هست و هر کاری رو میتونه به انجام برسونه؟! شاید مشغله های فکری این مدت اخیر بود که از من یه بنده ناسپاس ساخته بود. ولی حل این مشغله ها، مگر از خدا جداست؟ چرا من آدم نمیشم؟؟؟؟؟؟

خدایا، تو منو از خودت جدا نکن. حواس من پرت دنیای اطرافم شده. دستمو محکم نگه دار و لحظه ای رهام نکن. آمین.

[ دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

پاییز من

گفته بودی:

پاییز که تمام شود،

به سراغ رویاهایم می آیی،

تا دلت را پیشکش عاشقانه هایم کنی.

من جوجه هایم را شمرده ام.

ببین...

تو نیامدی!!!!...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاییزم!

پاییز طلایی و رنگ رنگ من!

پاییز دلگیرم!

پاییز عاشقانه های نداشته ام!

پاییز سرد و پر احساسم!

پاییز رویاها و آرزوهایم!

پاییزی که گوهر تولدم در دستان طلای توست!

نازنینم!

تو در راهی...

میدانم...

و من در عمق گرمای جانسوز تابستان، در قلب مرداد آتشین، میان آفتاب و برگهای خیلی سبز درختان، صدای قدم هایت را، رایحه تنت را، وجود مغرورت را، با تمام وجودی که از تو گرفته ام، به راحتی حس میکنم و کسی حس مرا باور ندارد. کسی راز رابطه های سرشار از عشق ما را نمیداند. کسی نمیداند و نمیداند و نمیداند تصویر آینده ای دور و روشن، تصویر لایه های پنهان و حتی رسوب کرده ی روان ها، تصویر نیت ها و حس ها، تصویر هر آنچه از صاحبش در نزد او یک خصوصی غیرقابل آشکار و بیان است، به زلالی و وضوح، در آینه دلم نقش می بندد، در ذهن روانم به جریان میفتد، و مرا از حس " خیلی دانستن " رنج می دهد و گاهی لذت! این راز فاش نشده ی دختر تو، زاییده ی توست.

پاییز همیشه زیبایم!

پاییز همیشه مغرور و با شکوهم!

پاییز، مادر طبیعتم!

تو را دوست دارم.

تو را فارغ از هر آنچه به من تعلق دارد و من مالکش نیستم، دوست دارم.

تو را با مشت یخ زده ام،

تو را با قدم های بلندم،

تو را با سر به زیری ام،

تو را با تفکرات موهوم و در هم پیچیده ام،

تو را با همه آنچه از تو دارم، دوست دارم.

مرا با تنهایی بی انتهای وجودم دوست داشته باش.

[ چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

آشوبم... آرامشم تویی پروردگار عزیز

خدای بزرگ و مهربان،

به راهی که حکمت و خواست توست، هدایتم کن.

[ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

من و من

امروز بالاخره آخرین امتحان ترم پنج کارشناسی رو دادم و پرونده ی این ترم هم بسته شد. مدتیه که فکر میکنم نباید به خودم تعطیلات بدم. باید انبوه کتابها و رفرنس های کمرشکنی رو که امسال از نمایشگاه گرفتم تابستون بخونم. کاش این فکر به اراده و فقط اراده تبدیل بشه.

دیشب ساعتای حدود 3:30 داشتم دفتر خاطراتم رو میخوندم. بازخوانی نوشته هایی که سال ها پیش در اون دفتر ثبت کردم بهم حس خوبی میده و گاهی فکر میکنم اصلا اینا رو خودم ننوشتم. گاهی از مرور ماجراهایی که متوالیا نوشتم خیال میکنم در حال خوندن یک رمان یا داستان دنباله دارم. خیال میکنم شخصیت اصلی این داستانها من نیستم و چقدر دوست دارم گاهی ببینمش، به ملاقاتش برم، باهاش حرف بزنم، نگاهش کنم و به همه ماجراهایی که در درون و بیرونش گذشت فکر کنم. گاهی این افکار رو نمیتونم روی خودم تعمیم بدم. مثلا یه وقت در محوطه دانشگاه و ساختمون های اداری و حیاط و دانشکده ها و طبقاتشون، بین هزاران دانشجو قدم میزنم و رد میشم، مثل همه دانشجوهای دیگه! به اونا نگاه میکنم. به صحبت هاشون. به جمع های دوستانشون. به خنده های بلندشون. به جزوه های تو دستشون. به لباس هاشون. به چهره هاشون. به اضطراب برخی نگاه ها و شادی های بی دلیل برخی دیگه. و بعد به خودم نگاه میکنم که چقدر شبیه اینام. و فکر میکنم که آیا این همان شخصیت دفتر و وبلاگ هاشه؟!!! اصلا بهش نمیاد! این همونه که اون حرفا رو میزنه؟! پس چرا هیچ نشونه ای از این همه احساس که ازش دم میزنه تو ظاهرش پیدا نیست؟ انگار خیلی بی تفاوته! انگار حتی خیلی دانشجوی متشخصی به نظر میرسه! انگار که نمونه تمام عیار یه خانوم واقعیه! انگار میتونه با قلبش همه رو تسخیر کنه! انگار درسشم خیلی خوبه! و چقدر دانشجوی پیراپزشکی بودن به اون میاد!!! شخصیت داستانهای واقعی ای که من میخونم، شبیه " شبنم یخ زده ای " است که چیزی جز غرق شدن در رویاها و ارزوهای دوردستش، اونو خوشحال و پر حسرت نمیکنه. شخصیت پژمرده ای که حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو نداره و شاید هرگز به خود برنگرده!!! شخصیتی که از انتظار خسته است و از صبر و شکیبایی چندین ساله کمرش خم شده. گویی می میرد و کسی شاهد لحظه های احتضارش نیست.

چه بسیار تفاوت که بین درون و بیرون آدم هاست و هیـــــــــــــــــچ کس آن را درک نمیکند. آنقدر این تفاوت زیاد است که درست به مانند دو شخصیت متضاد جلوه میکند که البته یکی از این دو شخصیت که همان درون است، همیشه ناشناس می ماند. نمیگم ناشناس متولد میشه. بلکه ناشناس ایجاد میشه. ناشناس زندگی میکنه و ناشناس هم به خاک سپرده میشه و حتی ناشناس از ذهن ها پاک میشه!

[ دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

سحر

سحر ماه رمضونه.

یاد سحرهای ماه رمضون سه سال پیش بخیر. ماه رمضونی که در تابستان 90 بود. این وبلاگ رو تازه زده بودم. چقدر شوق نوشتن و آپ کردنشو داشتم. چقدر سحرای ماه رمضون میومدم اینجا و کامنت میخوندم, کامنت میدادم.

چقدر اون سال خیلی چیزها برام تازگی داشت. تحولات و تازگیهایی که اگه بخوام دقیق تر بگم از آبان 89 آغاز شد. تا امروز هم ادامه داره و بعد از این نیز...

همین امشب بود که در این مورد در وبلاگ خیلی خصوصی ام نوشتم و بهش اشاره کردم. اون قدر اون پست جدیدم رو دوست دارم و اون قدر حرفهای دلم توش هست که شاید همشو اینجا هم کپی کنم. اگرچه ناتمام نوشتم.

شبی که گذشت, شب نوزدهم ماه مبارک و منتسب به شب قدر بود. قرآن رو باز کردم و روی سرم گذاشتم. در تمام مدت فکر میکردم کدوم صفحه رو باز کردم؟ چه سوره و چه آیه ای اومده؟ چیزی در دلم میگفت شاید سخن خدا با من در این صفحه ی کتاب مقدس باشه. بعد از تموم شدنش, صفحه ی باز شده ی قرآنِ روی سرم رو دیدم. خوندم. حرف خدا رو خوندم. کلامی از قرآن که بر آتش زندگی و سوختن درونم, گلستان ابراهیم شد.

"الحمدلله الذی هدانا"

[ دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

گاهی هم باید...

"گاهی...!

نباید بخشید،

کسی را که بارها او را

بخشیدی و نفهمید...

تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد.

گاهی...!

نباید صبر کرد،

باید رها کرد و رفت...

تا بدانند که اگر ماندی،

رفتن را بلد بودی.

گاهی...!

بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی،

باید منت گذاشت...

تا آن را کم اهمیت ندانند.

گاهی...!

باید بد بود ،

برای کسی که

فرق خوب بودنت را نمی فهمد..."

[ دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٤:٢٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

منم و خدا

آدمی ام که دوست دارم به همه محبت کنم، احترام بذارم، کمک کنم، به درد بخورم، آرامش بدم و ... هر چیزی که متعلق به یه انسان آرمانیه. همیشه سعی کردم اینجوری باشم. حتی اگر نتونم کاری کنم، حتی اگر یه وقتایی عصبی باشم، حتی اگر بعضی روزا از دنده چپ بلند شم، و حتی به هر نحو دیگه ای مزخرف باشم، ولی هیچوقت احترام و محبت رو فراموش نمیکنم. حقیقتا به ازای کارهایی که میکنم و فایده هایی که شاید میرسونم، از هیچ کس، هیچ انتظاری ندارم. چون اعتقادم اینه که کار خوب نه واسه دیگرانه و نه واسه من. ( هرچند که منفعتش به هر دوی ما میرسه.) بلکه کار خوب فقط برای خداست. وقتی شوق گستره ی بی کرانه رحمت و مهر و نیکی خداوند، در قلب انسانی سرشار بشه، فقط به " مانند او شدن " فکر میکنه. هرچند که بارها شکست بخوره و خرابکاری کنه. مهم امید و انگیزه حاصل از این عشقه که همیشه جاریه و انتهایی نداره. و این ها فقط طرز تفکر و ارزش و اعتقاد من بود و نه لزوما آینه اعمالم. بهرصورت همیشه دوست داشتم این تفکر رو با همین استحکام درمورد احترام و ارزش قائل شدن هم داشته باشم. ولی متاسفانه آدمایی که قدر احترام و ارزش گذاشتن رو نمی فهمند برام غیرقابل تحمل اند. نه اینکه از این بابت، به اونا شکایت یا اهانتی کنم. بلکه سکوت میکنم و ازشون فاصله میگیرم. و فقط شخصیت مضحکی از بی شعوری این آدما در ذهنم ثبت میشه و تمام.

اما؛

همیشه احترام گذاشتن و سعی در حفظ حرمت و نشکستن دلی، خیلی وقتا باعث " احمق یا ساده لوح انگاشته شدن " میشه. یه چیزی توی این مایه ها که " نیکی چو از حد بگذرد، احمق خیال بد کند. " این تفکر چقدر میتونه مفید باشه. چون راحت تر میشه حیله گری های طرف مقابل رو فهمید. چون راحت تر میشه بعضی رفتارها و اعمال رو زیرنظر گرفت. چون راحت تر میشه شخصیت کسی رو شناخت ( که تا چه اندازه میتونه مکار و کثیف باشه. ). حتی میشه راحت تر زندگی کرد. راحت تر به اجرای ارزش های زندگیت بپردازی. راحت تر همه کار کنی و همه رو بشناسی و خودت رو از همه پنهان کنی. و این شیرین ترین حس ممکن برای کسیه که مخاطب اصلی زندگیش خداست.

و همه اینها وقتی زیباتر میشه که روحی مملو از قدرت های خاص داشته باشی. قدرتی مثل نیروی جاذبه. جاذبه ی همه انرژی های معنوی. قدرتی که دل دیگران رو مانند " دانه دل انار " بهت نشون میده و تو انگار به جای دیگری، صاحب همه احساسات و تفکراتش هستی. حتی با یک نگاه، یک کلام، یک رفتار، یک حرکت، و حتی یک پیام از او! و این همه نیروی پنهان در وجودت وقتی در پشت " احمق انگاشته شدن " قرار میگیره چه لذتی از درک اسرار بین تو و خدا و هستی بهت میده. چه لذتی که وصف ناشدنی است. و همیشه وصف ناشدنی خواهد ماند.

[ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

دیوونه

روزهای رویایی یعنی روزهایی که تماما با رویاها و آرزوهای دور و خیلی دور میگذرند.

دلم گاهی برای رویاهام تنگ میشه. ولی وقتایی هست که این قدر به این رویاهای دست نیافتنی فکر میکنی که دیگه خسته میشی. دیگه دلت میخواد یه روز صبح بیدار بشی و پاهاتو روی صندلی دراز کنی و کتابای خشک و مسخره ای رو که از هیچکدوم آگاهی نداری دورت بچینی و دهنتم با یه چیز بجنبه و به گل های قالی خیره بشی و به مشکلات دنیای واقعی و نکبت خودت فکر کنی. به حقایقی نگاه کنی که در حال وقوع اند و تو همیشه برای فرار از اونا به رویاهات پناه بردی. رویاهایی که هیچ یک مال تو نبوده اند.

روزایی هست که حوصله هیچ چیزو نداری. نه رویاها و نه واقعیت ها. این روزا گندترین روزای ممکن در طول زندگیه. مثل خاکستری معلق که به هیچ زمان و مکانی تعلق نداره در روحت حس آوارگی و بی پناهی میکنی. ولی هیچ تکیه گاه و مامن مطمئنی رو نمی شناسی. حتی تکیه گاهی مثل خدا. چنین روزایی خیال میکنی حتی خدا هم برخلاف میل تو، همه کاری برای زمین زدنت میکنه. حتی اگر ایمان داشته باشی این ها اون چیزیه که بهش میگیم حکمت. ولی حکمت نیست. بدبختی واقعی ماست. بیچارگی و ندونم کاری خود ماست که گند زده به همه امورات زندگیمون. جمله قشنگی خوندم که میگفت:"دعاهایمان با سقف گناهانمان برخورد میکند و میگوییم صلاح و قسمت نبود!" و آخرش نمی فهمیم رنج زندگی ما بخاطر جهل و معصیت خودمونه یا بخاطر ساخته شدن تندیسی که در ذهن خداست.

گاهی خوبه توی ذهنت به همه کسانی که اونا رو مقصر فجایع زندگیت میدونی فحش آبداری نثار کنی. نه اینکه دلت خنک شه. که بدتر داغ دلتو تازه کنه و سرامیک و موزاییک رو با دستات چنگ و هوا رو گاز بزنی... و همینطور دیوانه وار به زندگی جاهلانه ات ادامه بدی تا یه روز بمیری و حقت باشه که به انسانی مثل تو با این زندگی بگن خاک توی سرت.

[ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:٢۳ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]