دخترهای دبیرستانی

امروز صبح ساعت هفت داشتم میرفتم درمونگاه و در بین راه از کوچه ای رد شدم که یه دبیرستان دخترونه اونجاست. منم چون میرفتم پیش پزشک محبوبم، تیپ خوشگل زده بودم. در همون مسیر کوتاه دخترهای زیادی رو دیدم که داشتند میرفتند دبیرستان. بیشترِ اونا وقتی از کنارم رد میشدند - بخصوص اونایی که از چهرشون پیدا بود از اون دست دانش آموزای خاطی هستن - بهم زل میزدن و نگاهشون شبیه تفکراتِ نوجوانی بود. میتونستم حس تک تکشون رو از نگاه های معنی دار و عمیقشون بخونم و با تمام وجودم درک کنم. اون هم در یونیفرم منزجرکننده مدرسه و ابروهای بی ریخت و ظاهری که متاثر از بلوغ بود. من هم با نگاه هاشون همراه میشدم و نگاهم رو در چشم هاشون زوم میکردم و در دلم حسی مختلط چنگ میزد:

حس روزای دبیرستانِ خودم که چقدر منو آزار میداد و با همین حس بود که همه اونا رو درک میکردم؛

حس رویاهای نوجوانی که امروز صبح و همه روزهای اخیر و بعد از این، به من چسبیدند و من باهاشون زندگی میکنم. آن هم رویاهایی مسخره اما به عظمت عقده های سخت و سنگی؛

حس غروری که مقابل اون دخترا داشتم. حسی که بیشتر از همه به من لذت میداد. دلم میخواست داد بزنم و ازادی و رهایی خودم از مدرسه رو توی صورتشون بکوبم. دلم میخواست داد میزدم و چند تا فحش آبدار نثار مدیر و ناظم هایی که در دفتر مدرسه لمیده بودند میکردم تا ببینم آیا من رو هم مثل این دخترا تهدید به کسر نمره انضباط میکنن؟! دلم میخواست فریاد بزنم و بگم یه روز رسیده که اول هفته ست، ساعت 7 صبحه، فصل مدرسه هاست،... اما هیچ میز و نیمکت چوبی در هیچ کلاس درسی منتظر من نیست. هیچ معلمی نام مرا برای حضور و غیاب نمی خواند. هیچ صف کلاسی منتظر نظام من نیست و هیچ معلمی منتظر درس پرسیدن و امتحان گرفتن از من نیست. روزی رسیده که اسفندماه و اول هفته و ساعت هفت صبحه. اما من ابروهامو برداشتم. ناخن هام رو سوهان زدم. آرایش کردم. تیپ خودم رو زدم و هیچ مشق شبی به عهدم نبوده... چه عجیب بود اختلاط این احساسات، اما فوق العاده زیبا !

موقع برگشتن، از همون کوچه رد شدم ولی این بار صدایی از حیاط مدرسه نمیومد. ساعت حدود هشت و نیم بود و همه سرکلاس بودند. در دلم به همه اون دخترا گفتم: خداحافظ ! من دارم میرم خونه. آن هم در تاریخ 9 اسفند روز شنبه ساعت هشت و نیم صبح :)

[ شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

نزدیک شکفتن

به عید و به بهار نزدیک و نزدیک تر میشویم.

این روزها همچنان میگذرند تا به بهار و نو شدن برسیم.

میگذرند اما آن که چگونه میگذرند مهم است. شاعر در این مورد چیزی توی این مایه ها میگه: این روزها که میگذرد شادم... چون شادم این روزها میگذرد!

بعضی روزها هم باید گفت: این روزها که میگذرد غمگینم... چون غمگینم این روزها میگذرد!‍

این روزها مثل همه روزهای دیگه میگذرند، حتی بدتر...

نعمت هایی چون سلامتی و ثروت و علم و خانواده و سرپناه و ... و ... و ... هم هستند. اما غم هم هست. دلگیری هم هست. غمی که همیشه بوده و بعد از این هم خواهد بود.

خیلی وقت است که وجودش دیگر مهم نیست. سوزش این زخم روح دیگر مهم نیست. حتی اگر روزی نباشد منتظرم که بیاید... نه آن که پیشاپیش آن را به زندگیم فرا بخوانم. اما اگر نباشد و متعجب تر آن که برعکسش باشد، شاد نخواهم بود و شادی را باور نخواهم کرد. چون میدانم که خواهد آمد.

در هر صورت میگذرد و همچنان غم آلود میگذرد... حرص آور و عصبی میگذرد... دلتنگ و بی نشان میگذرد... با پر از سرزنش و افترا میگذرد.

بگذار بگذرد... به درک که اینچنین میگذرد.

بزرگترین شادی من این است که هیچکس نمیداند تا چه اندازه غمگینم :))))

بهار می آید اما هیچ بهار، نو نمیشوم...

و هیچ عید ...

[ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

" آن قدر دلم گرفته...

 ... که حتی ته دیگ سیب زمینی هم خوشحالم نمیکنه! "                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

 

[ چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

خاطره این روزها

چند روز اخیر حس یه کاه سرگردان در میان گردبادی رو داشتم که هر لحظه منو به سمتی می برد. گاهی اوج میگرفتم و خیالم تا آینده ای دور و البته دلخواه پر می کشید. گاهی پایین تر سرکی به گذشته های دور، خیلی دور، خیلی خیلی دور، آن قدر دور که دیگر دستم حتی به نشانه ای از آن دوران نمی رسد. حتی یک نشانه و یک یادگاری. گاهی روی زمین رها میشدم. زیر پای افکار بیخود. افکار بی دلیل، پوچ و بیهوده که هدفی جز تخریب همه ی من نداشت.

با همه این حرف ها هرجا که بروم و یا فکرم به هرجایی سرک بکشد، در انتها چیزی جز زمان حال و لذت حال برایم نمی ماند. زمانی که حتی با یک فکر، با یک سقف، با یک هوا هر چند با تغییر جزئی، حس جنون سرسام آوری مرا در بر میگیرد که گویی نوستالژی عظیمی در قلبم به پا شده! در حالیکه از آن چیزی بیش از یک شبانه روز نگذشته.

روزهای خیلی شیرین یعنی روزهایی که جاریست و هیچ کجای دنیا، روی هیچ سنگ و تراشه و کتیبه ای گواهی بر تکرار آنها حکاکی نشده!

امروز خیلی خیلی خیلی دلم برای گذشته ها و کودکیهام تنگ شده بود. امروز همش به روزای بچگی و زمانی که مدرسه نمیرفتم فکر میکردم. امروز همش به یاد روزای شیرین و عزیز و نازنینم بودم که در انها هیچ فکر اینده ای نبودم. در انها هیچ از بیخود بودنی نبود. در انها خبری از هیچ بدی و شرارت و رذالت نبود. انجا هرچه بود صفا و پاکی و سادگی و بی مسئولیتی و بی فکری بود. دلم برای خیلی از روزاش تنگ شده. دلم برای روزاییش تنگ میشه که حتی نمیتونم از عهده توصیفش بربیام و این بخاطر احساساتی است که از اون روزا دارم. ای کاش میشد فقط یه بار دیگه به اون روزا برگشت. کاش میشد بازم بی مسئولیت بود. کاش میشد بازم بی توقع شاد بود و خندید. کاش میشد بازم بی خیال و رها و ازاد از هر قید و بندی بود. دلم پر میکشه برای تکرار فقط یه خاطره خوش. دلم پر میکشه برای تکرار روزهای ناب. خدا را شکر میکنم اما برخی روزها دیگر تکراری ندارند.

روزایی که میرفتم پیش دندونپزشک دوست دارم. روزایی که اکثرشو با مامان و بابا میرفتیم خونه فرشته تا محمدامین وروجک و شیطون رو ببینیم و غروب برمیگشتیم خونه پیاده و چقدر خوش میگذشت و حس و حالم زیبا بود وقتی که از از کنار مسجد رد میشدیم درحالیکه صدای قران قبل از اذان مغرب ازش میومد و درش به روی همه بندگان خدا باز بود و چراغ هاش روشن و با صفا بود.

میومدم خونه و مینشستم پای کامپیوتر با همه صفاهاش, دور میزدم, درس میخوندم, تو دفتر سبز خاطراتم مینوشتم و مینوشتم, به رویاهام فرو میرفتم, صداهامو ضبط میکردم, اهنگ میخوندم و دکلمه میکردم و هزار بار تکرار میکردم, با بابایی و فریده شام میخوردیم, حرف میزدیم, تی وی نگاه میکردیم, موقع خواب بخاطر رویاهای شیرینم ذوق میکردم و دلم غنج میرفت بخصوص وقتی که فرداشم تعطیل بودم,... اینها برنامه های روتین من بودند.

از مطب دندونپزشکی آقای دکتر خیلی حس و خاطره زیبا برام بجا موند. درست مثل روزای بچگی. مثل روز اولی که با بابا و فکر کنم با فهیمه رفتیم اونجا و من فقط شش سالم بود. مهشید ح هم همراه علی با ما اومده بود و چقدر در تمام اون مدت برای علی چیزمیز خرید و من با تفکر کودکانه ام تنها به این فکر میکردم که علی چه بچه لوس و مسخره ایه و چقدر ازش بدم میومد وقتی همه توجه ها به اون بود...

مطب آقای دکتر هنوز هم با همون دیزاین و سبکی جدیدتر پابرجا بود. این بار اما بعد از سال ها اونجا رو باز هم می دیدم و فکر کردم دندون های مزخرف من چطور در این سالها بی صدا سرجاشون نشسته بودند؟!

زیر دست آقای دکتر و وسایل منزجر کننده دندونپزشکی به داستانی که چند شب قبلش خونده بودم فکر میکردم. به جمله : " هیچوقت فکر نمیکردم دکترها هم عاشق میشوند... آقای دکتر پشت تلفن حرف های عاشقانه میزد, انگار داشت با معشوقش صحبت میکرد. "

خیال من از عشق یک دکتر محدود به ادم های هم رده خودش بود. اصلا فکر میکردم یک دکتر هرگز عاشق نمیشود. و چقدر زیباست اگر عشق بازی یک دکتر را ببینی... آقای دکتر با رفیقش در مطب حرف میزد و میخندید. گاهی از شوخی هاش خندم میگرفت. دکتر هم با من میخندید و من وقتی از آن فاصله نزدیک به دکتر نگاه میکردم فکر میکردم چقدر بعد از این همه سال که نیومده بودم مطبش پیر و شکسته تر شده! یاد کودکی هایی افتادم که شکلات های دوست داشتنی من, منو بارها زیر دستگاههای اون مطب خوابونده بود. و باز هم به قول افتخاری: یادم آید شوق روزگار کودکی...

اینها که گفتم فقط مخصوص روزای ویزیت دندوندپزشکی نبود. اینها دنیایی از احساس ماورایی است. ماورای دکمه های حقیقی و نوشته های مجازی.

...

 

      وای باران

            باران

        شیشه پنجره را باران شست

        از دل من اما ،

        چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

                                                            ...

[ جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

بهمن

بهمن از راه رسیده :)

ماه تمام شدن امتحانات و شروع ترم جدید. ماهی که هرچقدر بیشتر به اواخرش نزدیک میشیم مامان بیشتر به فکر شروع خونه تکانی میفته.

بهمن ماه، موعد رسیدن دهه فجره. دهه ای که همیشه ازش خاطره خوبی داشتم. چون در این زمان همیشه در مدرسه ذوق مرگ برنامه های فرهنگی و کلاس ها رو نرفتن بودم.

بهمن امسال یه موعد بخصوص دیگه هم داره که برای اولین بار میاد و اون اولین سالگرد سفر حج عمره من و خانوادم است. سالگرد محرم شدنم. اخیرا خیلی دلم برای اون سفر تنگ میشه. این قدر دلتنگ میشم که سعی میکنم بهش فکر نکنم و ذهنم درگیر و وابسته نشه. تکرار چنین سفری، آن هم با خانواده و بخصوص فرزانه تقریبا میشه گفت محاله!

گذشته از یاد و خاطره سفر مکه و مدینه، بهمن ماه عجیب منو هوایی بهار میکنه. بخصوص طبیعت بکر و جوانه های تازه سبز شده. نمیدونم چرا همیشه وقتی حول و حوش دو ماه به اومدن یه فصل تازه مونده، این قدر در اون فصل غرق میشم که هیچوقت این احساس غلیظ در خود اون فصل ایجاد نمیشه. اواسط مرداد هم که میشه هر سال و بدون ردخور آنچنان پاییزی میشم که دلم حتی دلتنگی های پاییز رو می طلبه. یا از اواسط اردیبهشت که هوا هم کم کم گرم میشه پر از حس و حال تابستون و بعدازظهرهای داغ و شربت های خنک و تگری میشم. حالا هم که بهمن شده دقیقا تو مود بهارم. تو مود نوشته هایی از این دست:

"روبروی پنجره می ایستم..."

"لیوان چای داغ در دستم"... و تکه ی نان محلی شیرین... طعمی شبیه خرما و دارچین.

"نگاه می کنم به کوه، به سپیدی اش، به استواری اش، به سرسختی اش.

نگاه می کنم به مه، به رقیقی اش، به محو کردنش، به زیبایی اش."

به آبی آسمان و ابرهای پف آلود... شبیه رویای کودکی هام.

هر نسیمی که  از این قاب دل انگیز می آید انگار خبر از بوی خیس دامنه های کوه می آرد.

"فکر میکنم به سه ماه پیش، به آن روز که غمگین و نا امید به دیوار زل زده بودم."...

و کلام آخر اینکه بهمن نوید برف هایی است که دیگر نیست!

بهمن نوید بهمن است و مه. اما دیگر هیچکدام نیست!

راستی که اینجا فصل ها همه یک رنگ شدند. هر سه ماه که میگذرد فکر میکنم انگار خدا هم با این شهر قهر است. قهری طولانی، به درازای زندگی ماشینی و سرطانی!

[ پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

سمفونی رویاها

چه گمان های بی اساس و چه تصورات نادرستی ...

گویی واقعیت و رویا دو نقطه مقابل هم هستند!

... که هیچ راهی برای رسیدن آنها به یکدیگر نیست...تو بگو حتی یک راه... دریغ!!!

[ شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

روزای قدیم

چه احساسی داشتم اگر اتفاقاتی که امروز میفتند در روزهای شانزده سالگی اتفاق میفتاد؟ چه فکری میکردم و چه حسی داشتم؟

فکر میکنم چه دنیای متفاوتی از همه آدم های دور و برم داشتم.

اتفاقات امروز اگر به صفحه ای از زندگی که در آن دخترک شانزده ساله ای چشم به عقربه های ساعت دوخته بود، منتقل میشد... حتی حالا هم نمیتونم بگم چی میشد و حتی چی ممکن بود که بشه! از بس که اون دنیا خاص بود برای من!

یادش بخیر...

[ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

من

ای مرگ! میرسی به من اما چقدر زود

 

 

ای عشق! میرسم به تو اما چقدر دیر

 

 

مرداب زندگی همه را غرق میکند

 

 

ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر

 

 

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش

 

 

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

 

 

"فاضل نظری"

[ شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

فقط برای تو

دخترم اما دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده.

دلم برای خواستنی های دخترانه ام لک زده.

دلم برای رویاهای دخترانه، افکار دخترانه و تمام خصوصی های من و دخترانه وجودم تنگ شده.

به قول دوستی: "دلم برای ناز و کرشمه های من و آینه تنگ شده!"

همین به خود نازیدن های جلوی آینه،

به تعداد موهای سرت دفتر خاطرات سیاه کردن،

با خود حرف زدن ها و خندیدن های بی دلیل،

در رویا غرق شدن ها و به افق خیره ماندن ها،

اشک های پنهانی و یواشکی های من با بالشت و رختخواب،

آرزوهای دور و دراز،

خود را مهمان کردن به یک لیوان شربت خنک آبلیمو در عصرهای گرم تابستان،

یواشکی و تند تند خوردن بستنی های لیتری دم در فریزر،

تمیزکردن های ناگهانی خانه و خودشیرینی برای مامان،

ابروهای برنداشته،

موهای مشکی و لخت،

پوست لطیف و تن لاغر و استخونی،

لب های خیس از آب دهان به جای رژ لب،

یواشکی های من و دوستای مدرسه،

شیطنت های بی خطر،

تمرین خوشنویسی در دفتر خاطرات دوستا،

نقاشی های چشم و ابرو و مانکن های رویایی،

حساس بودن ها و نازک نارنحی بودن ها،

معشوق های خیالی و بی حد و حصر،

عشق بازی های خیالی با کسی که فقط فکر میکنی عاشقش شدی،

عاشق شدن های هر روزه،

ناز کردن های خیالی و سیندرلایی برای پسر همسایه و فامیل،

غش و ضعف رفتن های خیالی ِ پسرهای خیالی برای ابروهای پاچه بزی و جوش های صورتت و قیافه مضحکت حتی در خواب،

و ...

همین ها یعنی همه دخترانه های من.

همین ها یعنی دلت میخواد از همه دخترها دخترتر باشی.

اینها یعنی دلت میخواد خوب باشی و بدرخشی.

یعنی دلت میخواد زیبا باشی و ظریف.

یعنی مهربان باشی و نرم.

یعنی اینکه میخوای همه دوستت داشته باشند و حتی یک نفر نباشه که تاییدت نکنه. الان که فکر میکنم می بینم حتی خدا هم اینطوری نیست!!! ببین که مرز محال رویاهام تا کجا پیش رفته بود...

به قول قیصر:" ناگاه چه زود" ، بزرگ شدم. "ناگاه چه زود" این همه عاقل و منطقی شدم. "ناگاه چه زود" به استقبال واقعیت های تلخ زندگی شتافتم و چه زود به میان گرگ های گرسنه راه رفتن، عادت هر روزه ام شد. چه ناگهانی، سنگ شدم و به تیشه زدم.

به قول همان دوست:" چه قدی کشیده طاقتم... ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند... چه شیشه ای بودم روزی... اما حالا به سخت بودن هم رضا نمیدهم... به سنگ شدن می اندیشم... اینگونه اطمینانش بیشتر است!... این روزها لحن حرفهایم آن قدر جدی شده که خودم هم از خودم حساب می برم!" این ها را همان طور که بود نوشتم. چون نه حرفی دارم که بهش اضافه کنم و نه حرفی که ازش کم کنم. این ها بخشی از همه ی ناگفته ها و واقعیت های این روزهای من است.

امشب که این ها را مینویسم، هنوز هم میتوانم تک تک احساسات دخترانه ام را درک کنم. دخترم اما دخترانه هایم را از دست داده ام. دخترم اما دیگر زودرنج و احساساتی نیستم. دیگر نمیتوانم آن همه احساسی را که درک میکنم در وجودم پیدا کنم. دیگر دلم برای شیطنت و دخترانگی نمی کوبد. دیگر حالی برای زنده کردن و از نو ساختن آن همه احساس کودکی و نوجوانی دخترانه که ذره ذره جان دادند و آب شدند و از میان رفتند و هرگز ارضا نشدند، نمانده است. دیگر از احساسات شیشه ای خبری نیست. هر چه هست یک مشت احساس سنگی است. من هنوز هم میتوانم دوست بدارم، محبت کنم، ببخشم، فداکاری کنم، ایثارهای بزرگ کنم، دلسوزی کنم، پر از مهر باشم، پر از عشق و شور و حرارت، میتوانم لبخندی گرم بزنم و دستانی را به گرمی بفشارم و به دلی اطمینان دهم، همدردی کنم، همدلی کنم، شاد باشم و شادی را هدیه دهم، لبخندی گرم بزنم، یاری دهم و با دستانم زندگی ببخشم و امید زندگی... من هنوز هم پر از احساسم... پر از احساس سنگی. دیگر دل نمی بندم، دیگر انتظار ِ هیچ چیز از هیچکسی را ندارم، دیگر حتی از یک اتهام نا به جا ناراحت و آزرده خاطر نمیشوم، دیگر شادی را باور نمیکنم، دیگر اهمیتی ندارد که دیگران خوبی هایم را ببینند، دیگر از صدای قدم های نزدیک غم، دل آزرده نمیشوم که با این آشنای قدیمی دست رفاقت داده ام و به احترام حضورش، دیگر اشک را از صورتم پاک نمی کنم و صدای هق هقم را در گلو خفه نمیکنم. این قدر این رفیق برایم عزیز است که به احترام حضورش، به خود حتی اجازه فکر کردن به شادی را نمیدهم.مبادا که "غم" از دستم "غم" بخورد... برود... و دیگر هرگز به دیدنم نیاید؛ که اگر غم نباشد تنهای تنها میشوم. این روزها حتم دارم کوه در مقابل دلِ سنگی من زانو میزند.

دخترانه های وجودم ته کشیده اما هرگز "خانم" نه، "خانوم" نشدم. هرگز کسی مرا به این نام نخواند و هرگز "خانوم" شناخته نشدم. راست گفته اند که هر چه بیشتر دنبال چیزی بروی، کمتر بهش میرسی. چه بیهوده خود را خسته کردم!

راستی که هنوز نمیدانم "خانوم" کیست و "باطن داری" و "متانت" یعنی چه؟! آخر میدانی؟ من هیچوقت اینجوری نبودم. من همیشه متهم بودم، آن هم متهم ردیف اول. اتهام به هر آنچه از صفات بد و رذل که به ذهنت برسد: بد ذات، بخیل، بی رحم، بی انصاف، ظالم، خرابکار، دروغگو، بد، بد، بد، خیلی بد، خیلی خیلی بد... من همیشه بد بودم و "غیر خانوم". من هیچوقت آدم خوبی نبودم و همیشه سر هزاران هزار شمشیر به سمتم نشانه رفته بود. به این نتیجه رسیدم که اگر میخواهی خوب باشی حتما باید خوبی هایت را همه ببینند و اگر خوبی های تو رو کسی به جز خدا نبیند و کسی به جز خدا نداند که تو بد ذات و بخیل و بی رحم و بی انصاف و بی شرف نیستی آن وقت همیشه باید متهم بمانی و تا همیشه تاوان جرم های نکرده ات را پس بدهی. به این نتیجه رسیده ام که نمیشود خوب باشی و دیگران بی خبر بمانند. دیگران خیلی مهم اند. این قدر که باید وارد بطن خصوصی ترین نیت های تو شوند. این قدر که وقتی تو را به جرمی مثل بی رحمی متهم میکنند، در ِ خانه دلت را برایشان بگشایی و ببیند که اتفاقا برعکس؛ تو دقیقا خواسته ای که خیلی رحم کنی ولی فقط بدشانس بودی. فقط همین... "بی رحمی" که شما به من نسبت میدهید کجا و بدشانسی کجا؟ کدامیک جرم است؟ و کدامیک مستحق تر است به تنبیه و جزا؟...

نمیدانم... نمیدانم این ها را چرا و برای چه کسی مینویسم؟!... فقط میدانم که امروز دلم میخواست بنویسم و فقط بنویسم... از اینکه من بدم و تو خوب... من متهمم و تو تبرئه شده... من گناهکارم و تو بی گناه... من ظالمم و تو دل رحم... من بی احساسم و تو پر از احساس... من منزجر کننده ام و تو جذاب... من خسیسم و تو بخشنده... من زشت سیرتم و تو نیکوسیرت... من بدبختم و تو خوشبخت... من بدم و هزاران بار بدم و تو به اندازه خدا خوبی و به اندازه خدا حق قضاوت و داوری داری. این قدر حق داری که بدون گشودن درهای دلم از عمیق ترین نیتم آگاهی. این قدر حق داری که بگویی جهنمی ام یا بهشتی. بگو ... هرچقدر دلت میخواهد بگو و قضاوت کن... حق داری عزیزکم! خیلی حق داری... آخر تو صدای خفه شده دلم را نمیشنوی و هرگز اشک های بی امان و بی وقتم را نمیبینی. تو هرگز جرئت نکردی صورتکی را که شاید بر چهره ام است و خود از آن بی خبرم، برای لحظه ای هم شده برداری و چهره واقعی ام را ببینی.ببینی که من آن نیستم که در فکر توست. تو هرگز دل نوشته های بی انتهای دفترم را نخوانده ای و به جای خدا دلم را نیافریدی. هرگز به روی خود نیاوردن هایم را نمی فهمی و هرگز تلخی خنده هایم را درک نمیکنی. آن قدر واقعیست این خنده های لعنتی که حتی خودمم باور میکنم که اتفاقی نیفتاده! تو هرگز و هرگز و هرگز ندیدی و نشنیدی و نفهمیدی و نتوانستی... بعد از این هم هرگز... هرگز با کفش های من راه نمی روی.

ای مرگ! همتی، که دلِ دردمندِ من

دیگر به هیچ روی مداوا نمی شود

آتـــــش بگیر تا که ببینی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

قلبی که همچو مشعلِ نم دیده، شد خموش

دیگر به هیچ بارقه، گیرا نمی شود

درد مرا ز چهره ی خاموش، کس نخواند

چون شعرِ ناسروده که معنا نمی شود

باید ز هم گسست قیودِ زمانه را

با کار روزگار مدارا نمی شود...

" عباس خیرآبادی "

[ چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]

فارغ از رویا

گاه باید به همه رویاهایت پشت پا بزنی و بگویی:

دیگر از این دنیا و از رویاهایم، هیچ کدام را نمیخواهم.

گاه باید حوصله ات سرریز شود و صندوقچه آرزوهایت را به دیوار یأس بکوبی.

آن وقت شکستن تک تک آنها را با انزجار نظاره گر باشی.

آن وقت فقط خودت بمانی و خودت.

آن وقت دیگر ذهنت را سبک کنی از این همه بار اضافه.

آن وقت...

آن وقت به هرچه هست بخندی. دیوانه وار بخندی. بگذار همه بگویند دیوانه است. مگر نیستی؟ تو دیوانه ای و همه عمر، خود را فریب داده ای. دیوانه و مجنون یک مشت رویای موهوم. شاید حالا بدون آنها قدری عاقل باشی... که همیشه رویا و واقعیت، فرسخ ها با هم فاصله داشته اند. مثل فاصله من ِ دیوانه با توی عاقل.

[ سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ]