ღஜღعاشـ ــ ــقانهـ هایـــ❤پایــ 🍁 ـیـز❤طــ‌ ــ ــلایـ ـیღஜღ

هنگامی که برگ های پاییز را زیر پاهایت له میکنی،به یاد آور روزی را که نفس به تو هدیه میکردند

مهر پاییز

تقریبا دو روز میشه که هوا اکثرا ابریه و هوا نسبت به قبل سردتر شده ، طوریکه دیگه نمیتونم تا صبح پنجره اتاق رو باز بذارم .

هوا چند روزیه که پاییـــــــــــــــزی " خالص " شده و چقدر این روزا پاییز رو نفس میکشم . چقدر قشنگ و شیرینه . این یکباره عوض شدن هوا و مهربان تر شدن آفتاب بعد از ماه ها گرمای طاقت فرسا و آفتاب جهنمی ، همگی حس یه امید و طراوت تازه رو در من زنده میکنه . چقدر این روزهای خاص رو که سرشار از " مهر ِ " پاییزه دوست دارم . روزایی که با انتخاب خودم از دوشنبه تا جمعه ، هر روز خونه ام و دانشگاه نمیرم و زیر این آسمون پاییزی و باران امیدهای زندگی بخش ، درس میخونم ، کتاب میخونم ، و می نویسم .

[ پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


جنون بی قانون

گاهی طرفت این قدر بزرگه که از اینکه چرا حتی احساس میکنی که دوستش داری خودت رو سرزنش میکنی . از همه بیشتر دلت رو محکوم میکنی ، درست مثل بچه های کوچیکی که با هم قد خودشون بازی نمیکنن !

اما مگه میفهمه ؟!!! ...

نمیفهمه که فاصله فقط فاصله تقویم نیست . در اندازه بُعد بی نهایت وجوده !

[ چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


اینجا پاییز است و من

اینک باز هم رایحه پاییز ، هوای ابری و حس خزان و برگ ریزانش در وجودم نمایان میشود . باز هم پاییز می آید تا در زراعت گاه آماده روحم ، بذر مهر و بخشش بپاشد .

پاییزهای کودکی را به یاد می آورم که به جز وحشت و رعب دبستان و چهره پرخشم مدیر و ناظم و معلم ، هیچ چیز دیگر نصیبم نمیشد . آن سالها من پاییز را در آغوش سرمای حسرت و سوز دلتنگی های کودکانه ام به دست خاطرات تلخ می سپردم تا شاید برایم زودتر این لحظه های اسف انگیز سپری شود و امید آنکه دیگر هرگز تکراری نداشته باشد . هنوز هم وقتی پاییز از راه میرسد و من عمیق تر نفس میکشم می توانم بوی متعفن آن سالها را در وجودم بیابم که هنوز هم رخت برنداشته که ریشه عظیمی دوانده !

پاییز سالهای شورانگیز نوجوانی را به یاد می آورم که تنها من بودم و یک دل پر از آشوب . پر از شراره های آتشی سوزان که نزدیک بود همه روحم را به خاکستری ناچیز بدل کند . آن سالها دیگر کمتر درگیر فکر کلاس های خشک درس و نیمکت های چوبی پردرد بودم . دیگر به چهره خشمگین و گرگ نمای ناظم و مدیر فکر نمیکردم . برای من موضوعی آنچنان " جنون آور " در دلم ایجاد شده بود که همه " عقل " و " احساس " مرا در سایه آن جنون ، ربوده و مجال هیچ فکر و درگیری دیگر را نمیداد . چه سخت گذشت پاییزهای نوجوانی ام . سرمای حسرتم ، از حالت کودکانه و " برفی " رنگ نوجوانی و " تگرگ " گرفته بود . سوز دلتنگی ام این بار هر سرو سبز و راست قامتی را خمود و پژمرده میکرد . چه سخت بود وقتی هیاهوی نوجوانان خیابان از پشت پنجره های کلاس در گوشم می پیچید ، چه سخت بود وقتی شیطنت های آنان در مقابل چشمانم به مانند یک تراژدی بلند و در طول سالها ، قلبم را به تپیدن های پر از دلتنگی وامیداشت . اما بگو چه کسی می تواند درک کند و بفهمد که این همه دلتنگی و سوز ، این همه بغض فروخورده و خشم سرکوب شده ، از کجا و چرا آمده ؟!!! چه کسی می تواند این حجم از درک و شعور را داشته باشد که بفهمد دلیل دلتنگی های گاه و بیگاه دختر نوجوان چیست ؟!!! اصلا بگو چه کسی می تواند این حجم از فهم را تحمل کند ؟! من سوالی از همدردی و همدلی نکرده و نمیکنم . من هرگز خود را خسته گشتن ها و پیدانکردن ها نمیکنم . من تنها دنبال درک یک " انسان " بوده و هستم . انسانی که تا بحال پیدایش نکردم . تنها امید و مامن رازهای من که میدانم شعوری فراتر از درک احساسات من دارد ، خداست ، فقط خدا ! خدای خوبی که هرگاه از دیگران طرد شدم ، مرا جذب کرد و هرگاه تنها شدم برای من جای همه را پر کرد .

چه سخت گذشت پاییزهای " بی معشوق " درحالیکه دستی در جیب های بارانیِ نداشته ام نبود و قدم هایم به روی برگ های زرد و خشکیده کف خیابان صدای انزجار و تنفر میداد . هر وقت باران می بارید به این فکر میکردم که باران پاییز ، گویی حاصل شکستن همه بغض های فروخورده ام است . همان قطره های سرد باران ، آن روزها چتری بر سر من بود . بارانی ام لباس منزجرکننده مدرسه ، چکمه هایم برگ های ازشاخه افتاده و شال گردنم تازیانه های وحشیانه سوز و تگرگ بود . من با این ها پاییز را سپری کردم و با همین ها بود که فهمیدم غربت پاییز چیست ! که اگر نبودند هرگز نمی توانستم دستان یخ زده پاییز را " لمس " کنم . سرمای دستانی که منشا گرم ترین مهرهاست .

آن همه عشق خالص و شور بودن را از یاد نخواهم برد . از یاد نخواهم برد شانزده سالگی و تغییر ناگهانی و متفاوت افکار و دیدگاهم و تحول دنیای درونم را که چه اثری روی روحم گذاشت . نیازهای یکباره ای که هیچکدوم جایی برای ارضا نداشت و همه آن احساسات ناب در وجودم سرکوب شد . این سرکوب شدن ها و درخودشکستن ها به باقی ماندن طعم و خاطره اکتفا نکرد که نکرد ... که اثر تلخ و زهرمار تک تک آنها در قلبم به قوت خود باقیست . آن سالها پاییز که میشد همه احساسات نابی را که از روحِ تازه به بلوغ رسیده ام جوانه میزد در گورستان یاس قلبم مدفون میکردم . همه احساساتی که آن ها را خفه کردم عزیزانی بودند که هرگز فراموششان نخواهم کرد . کاش یک نفر بود که میتوانست داغ مرگ عزیزانم را برایم سرد کند . عزیزانی که تا ابد جسد یخ زده شان را در گورستان یاد و قلبم خواهم دید . تو بگو جواب روح داغدیده ی من چیست که این همه را از اعماق وجودش پرورانده بود ؟! تو فقط بگو ... همین حالا بگو ، کیست که درک کند ؟!!!

[ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


چراغ زندگی

بی تو ای آرام جان

شعله دارم بر زبان

روز و شب سوزم ز داغ زندگی

تا بیفروزی چراغ زندگی

من جدا از کاروان

مانده ام از همرهان

بر سراب آرزو دلبسته ام

در غبار بی کسی بنشسته ام

همچو برگی در خزان افتاده در راهم خدایا

با دلی افسرده در طوفانی از آهم خدایا

کو مرا حالی که در هستی تو را خوانم خدایا

کو مرا مستی که تا دستی برافشانم خدایا

چو مرغ شب تنها

به دامن شب ها

برآورم آوا

غم جدایی را

نوای شیرینم

صدای فرهادم

طنین مجنونم

ترانه لیلا

نشسته ام به راه تو

مگر شبی بازآیی

فروغ جان خسته ام

شقایق صحرایی

بیا بیا که ره برم به عالم شیدایی

مگر رها رها شوم ز محنت تنهایی

[ جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


اینجا پاییز است و تو

وقتی که بیایی ؛

به یمن آمدنت همه خانه را جاروب میکنم . گردگیری میکنم . نظافت و شستشو میکنم . حتی به دورافتاده ترین نقطه خانه رحم نمیکنم . آخر آن روز قرار است که تو بیایی . باید که همه جا مثل خودم تمیز و خوشبو باشد تا تو لذت ببری . تا نفس هایت با رایحه عطر تن من و این خانه بهم پیوند خورد . باید که بجز هر تپش قلبت ، در هرم داغ نفس هایت جای بگیرم . باید که به جز چشم هایت ، در یاد و ذهن تو تا همیشه ثبت شوم . باید که رویای هر شبت را به یغما برم و به جای آن ، بر دوش های خیالت سنگینی کنم .

وقتی که بیایی ؛

همه گلدان های خانه را آب میدهم . به یمن آمدنت همه برگهای رسیده و سبز گلدان ها را آبپاشی میکنم . میگذارم تا در آفتاب باشند . آخر هر که نداند ، من نیک میدانم که آن ها بدون درخشش آفتاب و بدون مهر گرمایش هیچ اند ، پژمرده اند ، سرد و بی روح اند ، مرده اند . هر که نداند این را ، لیکن من خوب درک میکنم . و خوب میدانم که دوری از آفتاب زندگی ، دوری از گرمای وجودش ، چه ممکن است بر سر گلبرگ های میخک آورد .

وقتی که بیایی ؛

همه شادی هایم را در گوشه ای از قلبم و همه عشقم را در گوشه ای دیگر گذاشته و به دقت مراقبشان هستم تا مبادا جز تو آنها را با دیگری شریک شوم . مبادا قدم به سرزمین قلبی گذاری که مدت هاست آن را قحطی عشق و امید ، قحطی شادی و رویا فراگرفته .

وقتی که بیایی همه امید را در قلبم زنده میکنم . همه آرزو را در قلبم محقق میکنم . همه احساس را در پیکر روحم سرریز میکنم .

آن روز که بیایی ؛

یکی از زیباترین لباس هایم را بر تن میکنم . لباسی که همه ظرافت و لطافت تنم را به رخ تن مردانه ات کشد . لباسی که با هر قدم من با من همگام شود و تمام قامتم را یکجا بر چشمان تو نشاند . لباسی که زیبایی دخترانه ام را نه صدچندان که آن طور که هست به نگاه تو هدیه دهد .

آن روز ابروهایم را برای تو هشت میکنم .

رژ لب صورتی خوشرنگ ام را تنها برای تو میزنم .

ناخن هایم را از همیشه زیباتر سوهان میزنم و آن ها را با لاک قرمز و اکلیلی ام تزیین میکنم .

موهایم را از همیشه لخت تر میکنم و روی شانه هایم باز میگذارم . روی آن ها سنجاق های سفید خوشگلم را میگذارم و ملموس ترین عطری را که دارم روی نبض های دستم میزنم تا رایحه اش در فضای با تو بودن بپیچد و مستت کند .

آن روز جای جای خانه با من زیبا میشوند و من آن ها را برای آمدن تو مهیا میکنم .

سر راهت را ،

دالان ورودت را ،

همان سنگفرشی که قدم های تو را به آغوش میکشد ، پر از آب و گلاب میکنم . پر از عطر و پاکی میکنم .

آن روز شاید آسمانی را که بالای سر ماست از خدا امانت بگیرم و پر از ستاره های درخشان کنم ، پر از آبی ، پر از هوای دو نفره ، پر از گرمای خوشید و پر از هوای ملس پاییز .

آن روز که تو می آیی ؛

پرده های خانه را پس میزنم .

درهای بالکن را و تمام پنجره هایی را که رو به تجلی حضور تو در این خیابان گشوده میشوند ، باز میکنم .

خورشید و ابر و آسمان را به خانه دعوت میکنم .

پرنده ها برایمان نغمه شادی سرمیدهند و غنچه های گلدان میخکم با لبخندی به آفتاب و من ، می شکفند .

و من زیر این نور و گرمای شیرین آفتاب پاییز ، دامن سفیدم را بالا میگیرم ،

می چرخم ،

می رقصم 

می خوانم ،

و همه این کائنات را که کنار من اند با خود هم آوا میکنم . اینک نغمه شادی ، نغمه آمدن تو و نغمه حضور من ، در خانه پراکنده است تا بیایی و من خستگی تنت را با یک استکان چای تازه دم و نان های زنجبیلی داغ برطرف کنم .

وقتی که در راهی و من همه چیز را برای خلوت امشب مهیا کرده ام ، به شوق آمدنت کنار نرده های بالکن مینشینم . چشم به انتهای خیابان پاییز می دوزم و لبخند میخک زیبایم به من آرامش میدهد . نوید آمدنت را میدهد . نوید دستان گرمت ... میتوانم از این فاصله دور همه چیز تو را حس کنم و هوای آمدنت را با تک تک سلول های پیکرم نفس بکشم . صدایت ، نگاهت ، خنده ات ، قدم هایت ، دستانت ، تپش قلبت ، نفس هایت ، بویت ، گرمای تنت ... همه را میبینم ، می فهمم ؟ تو چطور ؟ آن ها را می بینی در من ؟ می فهمی ؟!

در گوشه این بالکن همچنان در انتظار توام :

نگاه کن .

به خیابان نگاه کن .

می بینی ؟

برگهای پاییز برای تو به رقص در‌آمده اند تا وقتی می آیی ، روی تنت بریزند . تا وقتی پیش دختر پاییز آمدی تن پوشی از طلای ناب پاییز داشته باشی . با خود فکر میکنم : این برگهای قیمتی درختان سرزمین من نثار قدم های پر مهر تو .

از افکارم بیرون می آیم و محو بوی آشنایی میشوم ... عطر قرمه سبزی و برنج زعفرانی فضای خانه را آکنده کرده و مرا به شوق سالهای کودکی می برد . کاش میتوانستم دستان ادراک تو را در دست بگیرم و تا عمیق ترین احساسات درونم و دورترین خاطرات زندگی ام ببرم . کاش می توانستم ...

آن روز برایت یک کمد خاطرات کهنه و خاک خورده دارم . یک دل ، احساس و عشق دارم . یک انسان ، درک حرفهایت را دارم . یک خدا ، ایمان و زندگی دارم . و تو یک " من " و یک " تو " خوشبختی داری . آرامش داری . و من تو را دارم ، وقتی که بین بازوهای تو آرمیده ام و عطر تلخ و گس مردانه ات نفس هایم را سرشار میکند .

وقتی که بیایی ؛ فکر نکن که آغوش تو هوش و حواس را از من می دزدد . آن لحظه نگاهم برایت تعظیم خواهم کرد تا ببیند آیا قدم هایت برگ پاییزی را نالان کرده است یا نه . آخر آن ها معدن طلای سرزمین من اند برای تو . برای آن که همه چیزت را پاییزی کنند . و برای آن که به قول سهراب ، وقتی نزد من می آیی ، نرم و آهسته بیایی . مبادا که ترک بردارد برگ های نازک پاییزی من ...

گوش کن ...

صدای در می آید .

می شنوی ؟

معطل چه هستی ؟

بلند شو . بلند شو و در را باز کن . این صدا ، صدایی آشناست . نمی دانم میشنوی یا نه . می فهمی یا نه . من این صدا را پیشتر بارها شنیده ام . این صدا ، صدای آشنای کسی ست که هر سال به دیدنم می آید و هر چه دلتنگی و غم را در دلم شریک و همدرد میشود . این صدا ، صدای کسی ست که حتی وقتی هم نباشد ، یادش با من است و فکرش همان را با دلم میکند که هست .

چرا معطلی ؟

در میزنند ...

می گشایم ...

نگاه کن ...

ببین که آمده ؟؟؟!!!

می دانستم که می آید .

او امسال هم آمده تا دردهایم را خریداری کند . آمده که مرهم تنهایی های من شود .

نگاه کن .

این " پاییز " است .

همان که گفتم صدایش آشناست .

این پاییز ، تنها نیست . با خود ، " تو " را آورده . به گمانم او این بار ، حربه ای نو دارد تا با آن تیر دردهایم را به جان خرد ... و آن حربه تویی :)))))

[ دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


یادداشت من

فرزانه جون جونی ، در پست بالایی یه متن نوشتم که دلم خواست تو هم بخونی . این متن رو دیشب شروع کردم و امشب تموم کردم . وقتی تموم شد فکر کردم چقدر با هارمونی و فضای روح من و تو مشترکه . هرچند که بعضی قسمت هاش بازم فقط برای منه .

این متن رو در وبلاگ " تنهایی " ام که میدونم و نمیدونی ، منتشر کردم ولی برای اینکه تو هم بخونی آوردمش اینجا .

راستی تا یادم نرفته اینم بگم که در حین خوندن این متن تحت هیچ واژه ای افکاری که میدونم و میدونی رو به ذهنت راه نده که هدف من از نوشتن این متن فقط و فقط ارضای اون نیاز ادبی و هنری ام بود که میدونم و میدونی که در من فوران میکنه . شاید قدری از فکر تو در این مورد صحیح باشه اما فقط " قدری " و نه بیشتر . من دلم میخواد تمام عمرم بنویسم و بنویسم . فقط بنویسم . احساس میکنم با نوشتن میتونم بیشتر شناخته بشم و بیشتر پرده از احساسات واقعی درونم که برای هیچکس هویدا نیست بردارم . البته اون وبلاگ مخفی و شخصی ، همینطور دفتر سبز خاطراتم ( البته بهتره بگم دفتر سبز احساساتم ) و صفحه یادداشت های موبایلم ، حتی گوشه و کنار جزوه و کتاب هام ، مامنی است سرشار از نوشته های من و درون من .

بیش از این وقت رو نمیگیرم و تو رو به خوندن این پست دعوت میکنم مهندس جونم . ضمنا صفحه نظرات این پست هم برای تو بازه . لطفا و خواهشا نظراتت رو برام بنویس و منو در هرچه بهتر کردن این فضای ادبی یاری کن . نظرات پست بالا رمزداره و رمزش هم رمز همون پسته . پس کسی نظراتت رو نمیخونه جز خودم . نیازی به خصوصی گذاشتن کامنت نیست .

احتمالا به زودی رمزش رو برمیدارم و عمومی میذارمش :)

[ دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


فقط خدا

عاشق اون موقع هایی ام که به هیچکس جز خدا دل نمی بندی و اعتماد نمیکنی . چندی نمیگذره که همه چیز به مانند یک معجزه درست میشه . اون موقع هم فقط خداست که لایق تشکره .

خدا جونم بی نهایت ازت سپاسگزارم .

ایمان بیاریم که همه چیز در دست خداست و اراده ما در طول اراده اوست .

خدا را بخاطر وجود بی نقص خودش بندگی کنیم . خودم رو میگم که اکثر وقتا خدا رو بخاطر خواسته هام خواستم .

خدا نه آن است که تو می اندیشی . خدا آن است که فقط خود میداند .

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


این روزهای من

این روزها چقدر حس خوب و انرژی خوب که با من همراه و همگام و هم لحظه ست .

این روزها چقدر امید که در قلبم زنده میشود و چقدر رویا که در آستانه تحقق است .

این روزها چقدر خدا که در زندگی ام جاریست .

این روزها چقدر قدر و شادی و سبکبالی که در آن غرقم .

این روزها دیگر هیچ کم ندارم ...

من خدا را دارم :)

[ یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


از وبلاگ فرشته

این متن رو از وبلاگ فرشته گرفتم . ولی به دلایل امنیتی لینکش رو نمیذارم .

متنش رو خیلی دوست دارم . حداقل برای من که خیلی ملموس و آشناست :

" الان اینجا تنهام درسکوت و محمدامین خوابه . از بیرون بوی هیزم سوخته میاد و منو باز میبره به خونه ی باصفا و ساده مادرجون . خدایا چقدر دلم تنگ شده ! کاش الان با خواهرام و مامانم اونجا روی سکو بودیم . چشمهاتو ببند ...

صدای مرغ و خروسها ، صدای گاوها ، صدای بچه ها باهمون لهجه ی غلیظ گرگانی میاد و باد که صورتت را نوازش میکنه و با خودش همه ی بوهای ده رامیاره . بو کن! ... بوی هرچی که باشه ما بهش میگیم بوی خونه مادرجون ! وقتی باد میاد صداش لابه لای شاخ و برگ درختها میپیچه . صدای تکان خوردن شاخه های درختها توی باغ پشت خونه مادرجون را میشنوی ؟

الان ها مادرجون دولا دولا سماورشو  آب میکنه . سکو را دستمال میکشیم و موکت میندازیم . بابابزرگ از خواب پاشده داره با یه کتاب دعا میاد . رو سکو سفره ای ساده وپربرکت و بی منت پهنه . توی سفره نون هست : نون مادرجون و چند تکه نون قلاچ ... سماور مادرجون قل قل میجوشه و مادرجون یکی یکی به همه چایی میده . چه طعمی داره چایی از دست مادرجون . برای خودش توی کاسه چایی ریخته و داغ داغ میخوره . همه باهم دور یک سفره ی باصفا جمعیم و نان میخوریم . کمی بعدتر قراره بادمجانها را پوست بکنیم برای شام و ما منتظریم تا پوستشونو ببریم برای گاوها .

دیگه داره شب میشه . گوش کن ! صدای اذان از مسجد روستا را میشنوی ؟ بابابزرگ داره میره وضو بگیره . یکی از همسایه ها داره از انتهای کوچه نزدیک میشه و از دور سلام میکنه . مادرجون و بابابزرگ دارن تعارفش میکنن برای چایی . چه ساده و چه صمیمی همدیگه رو سر سفره هاشون مهمون میکنن . نگاه کن ! داره نم نم بارون میاد . میبینی ؟ ... چه لذتی داره !

دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنیم . اینجا غم دنبال ما نمیاد ، چون همه با همیم . کاش چشمهایمان را باز نکنیم ... "

چقدر زیبا توصیف کردی حال اونجا رو . کاش میشد باز هم برم به روستایی که بخش زیادی از خاطرات کودکی ام در سفر به اونجا خلاصه میشه .

راستی یک چیز رو فراموش کردی : از روی سکو ، گاو های عموی مامان رو میبینی که دارند دم هاشون رو تکان میدن و زبان هاشون رو دور دهانشون میکشند :)

[ پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]


نوستالژیک

چند شب پیش تو رختخواب ، مثل عادت همیشگی ام در روزهایی که حس میکنم چیزی کم دارم ، هندزفریمو گذاشتم تو گوشم تا با هر آهنگ گوشیم به یک دنیا و یک زمان و یک خاطره خاص برم . " پخش کننده موزیک " موبایلم رو باز کردم :

فایل آهنگهای وطنی و سنتی و مذهبی رو از پاپ بیشتر دوست دارم . هرچند که اونجا هم خاطره هست اما اون موقع با حال و هوام سازگار نبود . از بین اون سه فایل محبوبم نیز فایل آهنگهای وطنی رو خیلی بیشتر دوست دارم ، هرچند که در بین اونا پاپ هم باشه . یه زمان اینا رو با سلیقه و دلخواه خودم در هر فایل جا میدادم و هدفم شب ها و روزهایی مثل همون شب بود .

اما برخی از محبوب ترین آهنگ های وطنی موبایلم که " لندمارک ِ هارمونی روحم " هستن :

- " بهار " با صدای ناصر عبداللهی :

این آهنگه و احساسی که از عید سال 90 بهم میده . اون سال ، عید ، برای اولین بار یه اتفاق تازه رو تجربه کردم . کاش میشد همه اونچه رو که در قلبم هست و به هنگام تایپ کردن تک تک کلمات این پست در قلبم به جوشش میفته بی پرده و روراست بنویسم ، اما حیف ! عید 90 اتفاقی رو تجربه کردم که در حین اون تجربه خودم رو حس میکردم که مثل یه احمق ، سر یک امتحان سخت نشسته و حتی کلمه ای از سوالات براش آشنا نیست . نمیدونستم باید چکار میکردم و چه عکس العملی نشون میدادم . از همه مهمتر اینکه اون اتفاقات برای من همیشه به مانند یک تابو در ذهنم بود که فقط میشد در خیالم آنها را جست و جو کنم . اما حالا بدون آن که بخواهم آن تابوهای سرسخت یکی پس از دیگری می شکستند و مرا در بهت و ناباوری ، در هیجان و اضطراب چنان غرق میکردند که دست و پام رو گم میکردم . درست مثل کسی که با یک نیروی غیبی و بی اراده به میان زمین یک مسابقه مهم میره .

با تمام این حرف ها همین ها بودند که اون عید به یادماندنی رو برام جاودانه کردند . همون روزها بودند که یه بازی جدید گیر آورده بودم و هر روز پشت کامپیوتر بازی رو میاوردم و همزمان این آهنگ رو میذاشتم و گاهی عمیق به فکر میرفتم . انگار همون موقع ها بود که این آهنگ هم به اعماق فکر و یادم فرو رفت .

- دو تا از غم انگیزترین آهنگ های متن سریال " پس از باران " با صدای شیرین فریدون پوررضا :

این آهنگ ها فقط و فقط چهره فرزانه رو برام تداعی میکنه که تابستون سال 90 تازه فهمیده بودم مدت هاست بخاطر یک عشق آتشین ، تمام  ِ خودش را باخته . وقتی که خیال میکردیم داره درس میخونه درحالیکه روی هر گوشه و کنار از کاغذهای باطله ، چیز دیگری مینوشت ، برای مخاطبی که شاید هرگز اون نامه ها رو نخونده باشه و یا اگر خونده ، درک نکرده باشه . وقتی که پشت کامپیوتر بود و خیال میکردیم سروکارش با نرم افزارهای کامپیوتری و مهندسی و درس هاشه درحالیکه فقط مشغول آپدیت وبلاگش بود . وقتی که براش خواستگار میومد و با تمام بغض و ناراحتی اش میگفت نه ، نمیخوام ! خیال میکردیم هنوز آمادگی نداره درحالیکه اون هنوز امیدوار بود تا شاید کسی رو که میخواد فقط ببینه !

بعدازظهرهای گرم و بلند تابستون میرفت طبقه پایین و بساط کتاب ها و درس و نامه هاشو دورش پخش میکرد و منم همیشه ذوق اینو داشتم که وسط درس خوندنش با هرچی که از خوراکی و میوه و چای و قهوه و شربت و شیرینی و ... گیر میارم بهش زنگ تفریح بدم . بعدشم خودم دراز میکشیدم توی همون اتاق و کتاب میخوندم یا هی با فرزانه حرف میزدم و اون عصبانی میشد و میگفت نمیذاری درس بخونم . آخرشم با بی حوصلگی تمام و همچنان که آفتاب مزخرف حیاط روی فرش اتاق تابیده بود و صدای یاکریم های درخت پرتقال حیاط میومد ، به یه خواب خیلی سبک و کوتاه فرو میرفتم . در همون مدت کوتاه ، خواب فرزانه رو میدیدم که همیشه وسط یک عالمه برف ایستاده ،  درحالیکه از آسمون همچنان با سرعت برف می بارید . هر دفعه اینجوری خوابم می برد همین خواب ها رو میدیدم و وقتی چشمم رو باز میکردم به فرزانه میگفتم خواب دیدم . فرزانه مسخرم میکرد و میگفت تو کی خوابیدی که خواب هم دیدی ؟! اما وقتی براش خوابم رو تعریف میکردم باورش میشد . چون میدونست و میدونستم که تعبیر برف دیدن در خواب فقط غم و غصه ست . یعنی اونی که توی برف دیدیش ، توی غم های دلش دست و پا میزنه . فرزانه بیش از پیش ناراحت میشد . یادمه یه روز از آخرین روزهایی که داغ اون عشق برای فرزانه سرد میشد باز هم همون اتاق کنار بساط درس و امتحان و افسردگی فرزانه خوابم برد . آخرین دفعه ای بود که خواب دیدم و اون این بود : همچنان برف سنگینی میومد . شب بود . فرزانه از یه مجلس عزاداری برمیگشت . مجلس عزاداری اهل بیت (ع) بود اما نمیدونم کدوم یکی ؟! فرزانه از روی برف های سنگین راه میرفت تا به یه بلندی رسید . همه جا برف نشسته بود به جز روی اون بلندی . معلوم بود که برف هاش آب شده یا ریخته شده . چون هنوز خیس بود . فرزانه از اون بلندی بالا رفت و همونجا ایستاد . این خواب رو هم براش تعریف کردم و این بار یه امید تازه در قلبش زنده شد . بعد از اون برای همیشه روح پژمرده ی فرزانه از اون عشق ، التیام پیدا کرد . اون روزها فرزانه همیشه این آهنگ ها رو میذاشت و هر کسی رو که کنارش بود هم افسرده میکرد .

- دل دیوونه با صدای شهرام شکوهی :

این آهنگ فقط حس بد روزای دلتنگی رو که بهار 91 تجربه کردم برام تداعی میکنه . روزها و شب های وحشتناک تنهایی و دلتنگی و غم و حسرت و عذاب وجدان . روزای عاشقی .

همیشه سختی های راه عشق بعد از اتمام تجربه اش شیرین میشه . در حالیکه در روزهای عاشقی هیچ چیز جز عذاب برات نداره .

- لوح سرنوشت با صدای مجید اخشابی :

این آهنگ جزو تک آهنگ های قلب منه . از این آهنگ هیچ خاطره ای ندارم . هر چه هست به جوشش افتادن احساساتم هست . از اولین باری که این آهنگ رو گوش دادم بدون آن که به اون احساسات حتی فکر کنم ، همه شان بی خبر به قلبم هجوم آوردند . تنها آهنگی که منو میبره به احساسات خیلی دور . دخترک گذشته هام . به احساساتش ، به غرور کودکانه اش ، به دنیای کوچیک و رنگینش ، به همه زندگی اش . باز هم میگویم ، که هر چه از آن زمان در ذهنم پدیدار میشود چیزی جز انبوهی از احساسات نیست . خاطره ای از آن زمان به یاد ندارم . هر چه برایم باقی مانده همین احساس است که نمیدانم چطور هنوز هم میتوانم درکش کنم . چطور با گذشت این همه مدت هنوز هم در روحم باقیست . اما نمیدانم چرا این احساس فقط با گوش دادن به این آهنگه که برام تداعی میشه . هرچی که هست تنها راه گریزم به دورترین گذشته هامه .

- دریا ( یاد تو ) با صدای بیژن خاوری :

چقدر این آهنگ رو دوست دارم . چقدر از گوش دادنش ، از ضرباهنگ قشنگش لذت می برم . چقدر برام خاطره انگیزه . چه روزایی این آهنگ رو از تلویزیون گوش میدادیم . چقدر دلم تنگ شد برای اون روزا ! زندگی مان ساده تر بود ، خیلی ساده تر ، خیلی خیلی خیلی ساده تر ، اما چقدر شیرین بود . چقدر احساساتمان پاک تر و البته ناب تر بود . حتی چیزایی که خوشحال یا ناراحتمان میکرد با چیزایی که امروز خوشحال یا ناراحتمان میکند خیلی فرق داشت . همه این احساسات و خاطرات با گوش دادن به این آهنگ و به یاد آوردن تلویزیون 21 اینچ قدیمی مان روی میز و کمد مشکی و حتی اون مجسمه کوچیک کنار تلویزیون در عصرهای آفتابی بهار و تابستان ، در دلم زنده میشه : یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه

                                                                تا ساحل زندگی با من شنا میکنه ...

- شب آفتابی با صدای محمد اصفهانی :

نمیدونم اون موقع که این آهنگ رو میشنیدم کِی بود و چرا این قدر دوستش دارم . چون واقعا هیچی از خاطره هاش به یاد ندارم . فقط میدونم همون حس نوستالژیکی رو داره که از هر آهنگ قدیمی دیگه دارم . زندگی خیلی ساده تر ِ گذشته و کودکی هامون .

- سپید و سیاه با صدای محمد اصفهانی :

این همون آهنگیه که به جز حس خیلی خیلی نوستالژیک درونش ، همین دو - سه سال پیش وقتی دانلودش کردم و بعد از مدت ها باز هم شنیدمش به چیزی جز خودم و مشکلی که اون موقع داشتم فکر نمیکردم . مشکلی که همه شادی هامو از من گرفته بود و من رو با این آهنگ هم آوا میکرد :

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

...

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

- ای ایران با صدای محمد خاکپور :

این آهنگ رو اولین بار وقتی دوم راهنمایی بودم ، خانم ملکی - معلم پرورشی همه مدرسه که یه دختر دوست داشتنی 24 ساله بود - برای ماهایی گذاشت که قرار بود اجرای قسمتی از برنامه های فرهنگی دهه فجر در منطقه رو عهده دار باشیم . خدای من ! چه روزای پر انرژی ای داشتیم . روزایی که همه کار میکردیم و درس و کلاس در حاشیه برنامه هامون بود . من و فریده توی مدرسه راهنمایی و دبیرستان همیشه دانش آموزای فعال فرهنگی و ممتاز درسی بودیم . یاد اون همه صمیمیت مدرسه و جو دانش آموزی بخیر ... بگذریم ...

دومین خاطره من از این آهنگ وقتی بود که یه شب از شب های اردیبهشت ماه 91 که اتفاقا شب امتحان نهایی زمین شناسی پیش دانشگاهی هم بود این آهنگ رو بعد از خوندن یه متن ، یه پست در یک وبلاگ ، گوش کردم . یه پست خیلی ساده از احساسات و خاطرات یک آدم خیلی ساده . اما همون پست ساده بعد از رفتن اون آدم ساده چقدر دلگیرم کرد . این آهنگ رو خیلی اتفاقی روشن کردم و دیدم چقدر احساس میکنم در فشار و تنگنا هستم . حتی نفس کشیدن هم برام سخت بود . در این مورد توضیحات بیشتر نمیدم . یعنی نمیتونم که بدم . کاش میشد لینک اون پست رو اینجا بذارم .

- عیدانه با صدای علیرضا عصار :

اولا که علیرضا عصار از محبوب ترین خواننده های منه . چقدر صداش به دل میشینه . چقدر با خوندنش و لحنش ، منو از خودم جدا میکنه . برای من صداش ، فراتر از یه صدای ماوراییه . بهرحال این آهنگش هم یکی از محبوب ترین آهنگ های منه .

خاطره ی این پست رو مینویسم اما فقط خودم و بعد هم فرزانه میتونیم این خاطره رو درک کنیم . این آهنگ بیشتر از همه ، روزایی رو برام تداعی میکنه که " مهدی " هنوز اینجا بود و در طبقه همکف مجردی زندگی میکرد . روزای جالبی نبودند . اما نمیدونم چرا از این آهنگ خیلی یاد مهدی میفتم . هنوز هم گاهی دلم براش تنگ میشه . گاهی به خودم میگم اون الان کجاست ؟ چکار میکنه ؟ مهدی همیشه در ناز و نعمت غرق بود . به محض دیپلم گرفتن با پارتی بابا ، توی بانک استخدام شد . به محض سرکار رفتن ، خونه و ماشین خرید و بعد هم با دختری که سال ها عاشق و دیوونش بود ازدواج کرد و با به دنیا اومدن پسرش دیگه هیچ چیز کم نداشت . توی اون سن کم که پسرها هنوز آویزوون جیب باباشون اند ، مهدی همه چیز داشت و مسئولیت یه خانواده به دوشش بود . گاهی فکر میکنم شاید همه چیز برای مهدی ، فقط مادیات نبود . اون هرگز جایی برای ارضای نیاز عاطفی اش نداشت . هرگز دست مهر پدر و مادری روی سرش نبود . با این همه ، به موفقیت بزرگی رسید که خودش با دست های خودش گند زد به اون همه نعمت و امتیاز . چقدر همه براش احترام قائل بودند و دخترها چه با حسرت نگاهش میکردند !!! چه غروری داشت ... بی خیالش . نمیخوام بیشتر از این درموردش بنویسم . فقط خواستم بگم از این آهنگ ، ملموس ترین خاطره ذهنم فقط چهره زیبای مهدی است ، اون موقع که در اوج جوانی چقدر زیبا و چهارشونه و قد بلند و برازنده بود .

- عصر پاییزی با صدای کوروش تهامی :

همیشه باید مدت تقریبا زیادی از یه زمان خاص بگذره تا ذهنت اجازه بده از یه رویداد با عنوان " خاطره " یاد کنی . این یه قانون همگانی برای هر رویدادی است که به خاطره تبدیل شده . برای همین نمیشه چیزی رو که میخوام بگم اسمش رو بذارم خاطره . اما مطمئنم در آینده ، بخصوص بعد از فارغ التحصیلی به چه خاطره نابی برام بدل میشه .

همین ترم که گذشت ، سه روز اول هفته راس ساعت هشت صبح همه بچه های گروه کارآموزی در سرویس بیمارستان حاضر بودیم . کارآموزی " سمیولوژی و فیزیکال اگزمینیشن " داشتیم . یکی از مزخرف ترین و حوصله سربرترین کارآموزی هام و در عین حال بسیار مهم و مورد نیاز . توی سرویس ، در حالیکه همه بچه ها روی صندلی ها ولو شده بودند ، برخی خواب بودند ، برخی مثل من هندزفری داشتند و آهنگ گوش میکردند ، و همیشه هم یکی دو نفر برای کنفرانس بیمارستان آماده میشدند و مطالب رو مرور میکردند ؛ در همین اوضاع خواب آور ، به این آهنگ گوش میدادم و گاهی به زیباترین مسیر شهر تهران - اتوبان مدرس - نگاه میکردم .

- معجزه شرقی با صدای منوچهر طاهرزاده , من و تو و درخت و بارون با صدای خشایار اعتمادی :

این دو آهنگ رو وقتی سوم دبیرستان بودم , زمانی که دقیقا دو هفته مونده بود تا تولد هفده سالگی ام , دانلود کردم . بعد از چند سال نمیدونم اونا رو از کجا شنیدم که بازم یادم به یکی از آهنگ های نوستالژیک تلویزیون و زمان بچگیم افتاد . پس هر دو رو با هم دانلود کردم و نمیدونم چند بار اونا رو گوش کردم . فقط میدونم این قدر با به جوش افتادن احساساتم به وجد اومده بودم که هر چی از درونم برمیومد نوشتم . و فقط نوشتم . هنوزم اون یادداشت ها رو دارم .

امروز احساس من از این خاطره درست مثل احساسیه که اون موقع از شنیدن این آهنگ ها پیدا کردم . به خودم میگم این مصداق اینه که قدر همه لحظاتتو بدونی . همون قدر که امروز در حسرت خاطرات دیروزم , فردا هم در حسرت خاطرات امروزم . حال که در خاطرات فردایم هستم چرا ناسپاسی کنم ؟؟؟

- گل مریم با صدای محمد نوری :

این آهنگ رو اولین بار اسفند 89 شنیدم . همون موقع که سوم دبیرستان بودم و دو سالی از بزرگترین تحول زندگی درونم میگذشت . چقدر این آهنگ رو دوست داشتم و گاهی موقع درس خوندن حتی این آهنگ رو میذاشتم و همه تمرکزم رو از دست میدادم . یه بار که داشتم فیزیک میخوندم در صفحه اول کتابم قسمتی از متن این آهنگ رو به همراه حرفهای دل خودم نوشتم .

بعد از اون , این آهنگ , عید 90 رو بخاطر من میاره . همون عیدی که در خط های اول این پست درموردش به اندازه کافی نوشتم . این آهنگ هم به خاطرات و احساسات اون عید به یاد موندنی گره خورده .

-خورشید با صدای امیر تاجیک :

یه جمله از این آهنگ هست که زمان تحول بزرگ زندگیم , حس میکردم چقدر دنبال این جمله بودم . گاهی واژه ها تو رو برای ساختن ساده ترین جملات هم یاری نمیدهند , که حداقل خودت بتونی خودتو درک کنی و بفهمی که چی میخوای و چته : یکی تنهاییم رو برده ...

- مرو ای دوست با صدای محمد اصفهانی :

چقدر خاطره ی این آهنگ استثناییه . زمانی که سوم دبیرستان بودم گروه های خاصی از دانش آموزانِ دختر دبیرستانی ِ کلیه مناطق تهران رو به سفر چهار روزه رامسر بردند . چقدر با دوستام خوش گذروندیم . چه طبیعت دلچسبی رو تجربه کردیم . چه شهر زیبایی بود مازندران . چقدر سرسبزی جاده گیلان ، مسحورکنندست . حتی زیباتر از جاده چالوس و فیروزکوه . چقدر فیلم و عکس گرفتیم . چه قدر دم به دقیقه از هر جایی که میرفتیم تنقلات میگرفتیم برای خوردن . چقدر چرت میگفتیم و میخندیدیم . چقدر در فضای اردوگاه دنبال هم میکردیم , مسابقه میدادیم , همدیگه رو اذیت میکردیم , مسخره بازی ... اونجا همیشه هوا ابری و گاهی بارونی بود . همیشه صدای آهنگ و موزیک از همه جای فضای اردوگاه شنیده میشد و از همه زیباتر این بود که در اون فضای بزرگ و آزاد میشد با هر لباس و هر تیپی که دلمون میخواست بگردیم , بدون اینکه در بند حجاب و هیچ مرد مزاحم و هیزی باشیم . چقدر فضا , دخترونه و پر از حس نوجوانی بود . چقدر مکان های اینجوری رو دوست دارم . اینا رو الان میفهمم که سه سالی ازش میگذره اما خیلی چیزا در همین سه سال در من تغییر کرده .

اما این آهنگ ... بعضی شب ها بعد از اینکه از سلف برمیگشتیم - حدود ساعت 9 به بعد - از دوستام جدا میشدم . دلم میخواست به چیزایی که خودم دوست داشتم بدون حضور هیچکسی فکر کنم . بارون نم نم می بارید و این آهنگ در فضای اردوگاه پخش میشد . شب بود و اون فضا بزرگ و سرسبز بود . هیچ ترس و واهمه ای از اینکه تنها و آزاد اونجا قدم میزنم نداشتم و میتونستم فارغ از هر قید و شرطی تا هر وقت که دلم بخواد راه برم و کم کم زیر اون بارون , همه لباس هام خیس میشد . چقدر شیرین بود . کاش زندگی همیشه همینجوری بود . چقدر تلخه قصه اسارت زندگی ما . من حجابم را دوست دارم . اما آنچه مرا دلگیر و نا امید میکند , تفاوت ها , عقیده های به درد نخور , جنگ و ستیز , قضاوت ها و ... است . بگذریم ... این قصه سر دراز دارد و اینجا هم جای گفتنش نیست .

- کهکشان عشق با صدای محمد نوری :

این آهنگ مخصوص تابستان 89 است و همون دنیای 16 سالگی دخترانه . برای اولین بار در زندگیم به نتایجی رسیده بودم که تا همیشه مسیرم رو ، فکرم رو ، دیدگاهم رو ، عقایدم رو به همراه همه ارزش های زندگی ام تغییر داد . و چقدر خوشحالم که به قول خانم " فلورانس اسکاول شین " اولوهیت درونم بیدار شد و منو با زندگی حقیقی آشنا کرد .

اون سال تابستون بیشتر وقتا که از ارزش های جدیدم مینوشتم به این آهنگ گوش میدادم . نه بخاطر مضمونش که بخاطر حس خوبی که ضرباهنگش برام داشت . هم موقع نوشتن و هم موقع غرق شدن در همون دنیای خاص 16+ .

- قاصد سبز بهار با صدای حمید غلامعلی :

این آهنگ قدیمی منو یاد نوروزهای خیلی قدیم میندازه . نوروزهایی که هرگز ازشون خاطره خوشی ندارم اما در عالم کودکانه ام جور دیگر میدیدم . عیدهایی که هرگز نمیشد اسمشون رو عید گذاشت . با این که بچه بودم اما خوب به یاد دارم . چه روزای مزخرفی ... با تمام این حرفا نمیدونم چرا این آهنگ رو این قدر دوست دارم و این قدر حس و حالم رو عوض میکنه . شاید تنها بخاطر همون عالم بچگی !

- تیتراژ سریال روزگار جوانی با صدای محمدرضا عیوضی :

اون سالی که برای اولین بار این سریال - فکر کنم از شبکه تهران - پخش میشد هنوز به سن مدرسه نرسیده بودم . مامان همیشه این سریال رو میدید . برای من و فریده که خیلی کوچیک بودیم هیچ چیز خسته کننده تر از این نبود که مامان بشینه پای سریال و بدتر از اون اینکه جرئت نداشتیم هنگامی که مامان داره فیلم یا سریال تماشا میکنه صدای دعوامون یا صدای بازی هامون بلند بشه یا حتی نمیتونستیم با مامان هیچ صحبتی کنیم . حتی همین قدر که بگیم گرسنمه !!! یادمه هر شب این تیتراژ رو میشنیدم و بعد از یه مدت کوتاه که گذشت یه روز ظهر در حین بازی کردن این آهنگ رو مثل یه شعر بلند میخوندم و فهمیدم که این شعر رو کاملا حفظ شدم . بدون اینکه بدونم مامان از توی آشپزخونه داشت به من گوش میکرد و وقتی شعرم تموم شد اومد و با تعجب گفت تو چجوری این آهنگو حفظ شدی ؟! منم از اینکه مورد توجه مامان قرار گرفته بودم کلی خرکیف شدم .

- خاطره با صدای چنگیز حبیبیان :

همان حس نوستالژیک شبیه به همه آهنگ های نوستالژیک دیگه که تا اینجا گفتم .

- یادگار با صدای محمد اصفهانی :

این آهنگ هم منو یاد فرزانه میندازه . همون چیزایی که در قسمت های اول این پست ازش گفتم به اضافه اینکه در همون حال و هوا اون خواستگاری که خودشم میدونه و هنوزم هم یه آشنایی دوری با هم داریم سروکلش پیدا شده بود و از دید فرزانه ، دنیای عاشقی اش رو تخریب کرده بود . فرزانه یادشه اون شب های تابستونی رو که میرفت پشت بوم و زیر آسمون شب به این آهنگ گوش میداد .

به جز اون ، قسمت هایی از این آهنگ هست که خیلی دوستش دارم و حتی اون روزا هم در گوشه و کنار دفتر و کتاب هام این قسمت ها رو مینوشتم . انگار دقیقا حرف دل منو میزد:

شادم که سودایی ندارم

در سینه غوغایی ندارم

آیینه ام خو کرده با شب

چشمی به فردایی ندارم

- آسمان با صدای امیر تاجیک :

خدای من ! هر چقدر از حس این آهنگ بگم باز هم کم گفتم . اینجا رو حتی فرزانه هم نمیتونه درک کنه ، با وجودی که در تمام اون لحظه ها کنار من و با من بود . روزهای بلند بهار 88 . روزایی که هوای دیوانه بهار ، لحظه ای آفتابی بود ، لحظه ای بارانی و طوفان ، لحظه ای هر دو و لحظه ای رنگین کمان ، لحظه ای آسمان سیاه و لحظه ای صاف و آبی . فرزانه در پاتوق همیشگی اش - کنار در پشت بوم - برای اینکه کسی مزاحمش نباشه درس میخوند و من باز هم همیشه مزاحمش بودم . گاهی از دستم عصبانی میشد . خیلی وقتا کلافه میشد از بس وسط درس خوندنش حرف میزدم و ازش سوال میپرسیدم . گاهی با من همراه میشد و کلی حرف میزدیم و می خندیدیم . من که اکثر وقتا بیکار و بیعار بودم براش پشت سر هم نامه مینوشتم . یه عالمه نامه با یه عالمه چرت و پرت . گاهی وسط درس خوندنش نامه ها رو موشک میکردم و به سمت کتابش پرتاپ میکردم . گاهی که از زیاد درس خوندنش خسته میشدم خودم بهش آنتراک میدادم و براش همه چیز از خوراکی میاوردم و اونم ذوق مرگ میشد .

همون روزای استثنایی میرفتم زیر آسمونی که آرام و قرار نداشت . هندزفری میذاشتم و باهاش این آهنگ وطنی رو گوش میدادم . بخصوص اولش رو خیلی دوست داشتم : من کودکانه آسمان را دوست دارم ...

چقدرررررررررر حس این آهنگ رو دوست دارم . چقدر هوای بهار 88 رو برام تداعی میکنه . هنوز هم عاشق این آهنگم . بخصوص اینکه چقدر چهره خواننده این آهنگ برام دلنشینه . فقط بخاطر اینکه منو یاد چهره یه نفر میندازه که خیلی دوستش دارم .

- شکایت هجران با صدای محمد اصفهانی :

منظور من از این آهنگ فقط همون قسمت های اولشه . روزهای بهار و تابستان 91 غروب که میشد میرفتم پشت بوم مقابل اون کوه عظیمی که بی نهایت دوستش داشتم و پر بود از چراغ های همیشه روشن . به این آهنگ گوش میکردم و بغض سختی گلوم رو فشار میداد . صدای قرآن و اذان از مسجد شنیده میشد و من از همیشه غمگین تر میشدم .همیشه با اون کوه حرف میزدم . کوهی که یک دنیا رازهای نگفته ی من رو در خودش داره . اما از یه زمانی که نمیدونم کی بود دیدم یه ساختمون وحشتناک مثل یه دیو جلوی اون کوه رو برای همیشه گرفته و الان حتی قله هاش هم پیدا نیست . قله هایی که همیشه پر از برف بود . کوهی که تنها شاهد روزهای سخت عاشقی من بود .

این ها تعدادی از آهنگ هایی بودند که به همون دلایلی که گفتم در یک فایل جدا در موبایلم نگهشون داشتم . این فایل اسمش آهنگهای وطنی هست . اما فقط اون آهنگهایی رو داره که برای من خاص باشه و هیچ آهنگی اینجا نیست که با گوش کردنش ، یاد و خاطره ی یه احساس برام تداعی نشه . اینجا مخصوص آهنگ هایی ست  که روح منو اقناع میکنه و جز این باشه به این فایل راه پیدا نمیکنه .

پایان : چهارشنبه ، 29 مرداد 93 ، ساعت 12 نیمه شب

[ شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ فریبا ( ملکه پاییز ) ] [ نظرات () ]