چه وقت‌هایی که بد می‌شی چه وقت‌هایی که آشوبی

 

تمام درد من اینجاست تو هر کاری کنی خوبی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

پاییز...پاییز...پاییز...پاییز زیبای برگ ریزان!

دلم برای خاطره ها و احساساتمان تنگ شده.

اگر امشب و همه شبها، خیلی از آن آهنگهای دوست داشتنی و زیبا را گوش نمیدم و حتی برای یک ثانیه پلی نمیکنم، برای این است که میخواهم تو باشی تا با هم از آن حجم زیبایی و رویایی بودن اهنگها لذت ببریم.

اگرنه گوش سپردن به "نت به نت" اون آهنگها چیزی جز یادآوری غم فراق را برای من به دنبال ندارد.

این روزها هم میگذرند.

مثل تمام سالهای دوری از تو. که کم نبودند. هرگز کم نبودند.شاید حدود هفت سال متوالی که هر ثانیه و دقیقه و ساعتش هفت برابر بود برای من.

این روزها هم با همان رنگ هفت سال پیش از این میگذرند...

و چه سخت...چه سخت...چه سخت میگذرد هر ثانیه ی بی آرزو!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

از چی بنویسم وقتی همه حرفها تکراری است؟ فقط دلم برای این وبلاگ و چیزایی که باید توش بنویسم و فعلا نمیشه و نمیتونم که بنویسم، خیلی تنگه. به ناچار همه انچه از ناگفته ها روی سینه ام حمل میکنم، به شکل رویا یا شاید ارزو، در خیالم بسط میدهم و هیچ از این اجبار خشنود نیستم. سالهاست که به انتظار تحقق یک جرقه ی رویا به اینده ای خیره ام که هیچ از آن پیدا نیست و نه میبینم.

اینک باز هم بعدازظهر پنجشنبه و ...

همه چیزهایی که با این عبارت به یاد رویاهای من هجوم می آورند... چون خنجر زهرآگین هجوم می آورند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

عاشقانه ها !

عاشقانه های زیبای من!

کی این غم به انتها میرسد؟

چه وقت ترس از دلم می هراسد و میرود؟

کی این مسیر طولانی و پر فراز و نشیب "حسرت" را رد میکنم؟

عاشقانه های من!

دلم بی تاب است.

بی تاب ناگفته هایی که دیگر نمیتوانند ناگفته باقی بمانند. اما جایی هم ندارند که گفته شوند.

کسی چه میفهمد؟؟؟

که این درد چیست!!!!!!!!!!

بهتر که کسی نفهمد.

هر کس به نوبه ی خود متحمل سخت ترین دردهاست...

چه سود اگر دردهای بی مرهم دیگران را نیز بشنود یا بفهمد!

اما همه میدانند...

که یک دل بی تاب، یعنی چه!

دلم بی تاب است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

انتظار سخت است، و سخت تر از آن این است که روز موعود نزدیک باشد... و برسد... و بگذرد... اما به آنچه در انتظارش بودی نرسی.

انتظار را دوست ندارم و صبر را دیگر نمی ستایم.

ای کاش تمام میشد.

ای کاش تمام میشد.

ای کاش...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

از آدمی چون من که ادعای فرهیختگی و کتاب خوان بودن را دارد، خیلی بعید است که بشنوید سال گذشته (اردیبهشت 94) زمانی که سال سوم دانشگاه در مقطع کارشناسی پیوسته بودم، اولین باری بود که در کل عمرم پا به نمایشگاه کتاب میگذاشتم. نمیخواهم خودم را توجیه کنم، اما همیشه اعتقادم بر این بوده است که نمایشگاه کتاب، یعنی همان فروشگاه کتاب و فروشگاه کتاب یعنی پرداخت مزد تهیه کنندگانی که دست به دست یکدیگر، کتاب را به دست من رساندند. از طرف دیگر، اعتقادم بر این است که هرگز نباید کتاب را خرید ( البته به جز برخی که استثنا هستند و توضیح دیگری دارد که ذکر میکنم.)، بلکه کتاب برای خواندن و جا گذاشتن، یا نهایتا پس فرستادن است. یعنی با اینکه بخش اعظم آرامش روحی من بعد از خداوند و معنویات زندگی، در کتاب و مطالعه و دانش اندوزی خلاصه میشود، اما همیشه ترجیحم بر این بوده که برای دست یافتن به این آرامش در کتابخانه های مدرسه، دانشگاه،‌فرهنگسراها، محله ها و ... عضو بشم و این چنین با پرداخت بهای اندکی در ابتدا، تا زمانی که خدا بخواهد، بتوانم شبانه روز کتاب های جدید بخوانم. به همین دلیل، رفتن به نمایشگاه کتاب را بیهوده می پنداشتم.

اما چه شد که سال گذشته به این بیهوده، بها دادم و به نمایشگاه کتاب رفتم. آن هم نه یک بار، بلکه چند بار !!! دلیل آن هیچ نبود جز اینکه بروم و رفرنس های خیلی تخصصی رشته ام را که اتفاقا منابع آزمون ارشد نیز هستند خریداری کنم. دلیل ساده ای بود و امسال هم تنها بهانه ی رفتنم به نمایشگاه همان خرید مابقی کتابها و رفرنس های دانشگاهی است، که البته به یمن همین رفرنس ها، سری هم به غرفه های متفرقه زدم و چندتایی کتاب که همیشه دلم میخواست در کتابخانه ام داشته باشم، خریداری کردم.

از این هم بگذریم... و برویم اندر احوالات آنچه در نمایشگاه کتاب دیدیم و شنیدیم:

در این ازدحام و شلوغی، آنچه بیشتر به چشم میخورد، نه کتاب است، بلکه انواع نوشیدنی و خوراکی و فست فودی و تنقلات و البته فلافل های گرد و ترد و خوشمزه است که در دست و دهان حاضرین در نمایشگاه دیده میشود. طوری که با یک حساب سرانگشتی میتوان دریافت، شخصی که n تا یخمک و پشمک و نوشمک در کلمنی ریخته و جار میزند:"پنج تا سه تومن" ، به مراتب بیشتر از ناشران کتب علمی، از این صحنه ی پیکار سود میبرد. پیکار غنی و فقیر. پیکار فرهنگ و بی فرهنگی.

هم نوعان عزیز بشر، شاید برایتان جالب باشد که بدانید، آنچه شما به دنبالش در زمان ده روزه ی نمایشگاه کتاب میگردید و خیال میکنید اگر آنجا به آن دست پیدا نکردید، هرگز هم نخواهید کرد، در سرتاسر سال در هر کوی و برزن، در هر راه و بیراه، در دو قدمی هر جا که زندگی میکنید، به صورت تقریبا تمام وقت، تحت عنوان فلافلی و فست فودی و آب هویجی و ذرت مکزیکی و غذای گرم و نوشیدنی خنک و نام هایی مشابه، به وفور یافت میشوند. شما را به تفکر که مظهر انسانیت است سوگند، که بگذارید نمایشگاه کتاب برای جویندگان کتاب باقی بماند و نیز فلافلی های نمایشگاه کتاب برای جویندگان کتاب که از گشتن و خریدن و قدم زدن خسته اند.

به خود آییم و بخواهیم که انسان باشیم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

عاشقانه های طلایی من!

فروردین هم رو به اتمام است.

میبینید چه هوایی دارد؟؟؟

میفهمید چقدر عاشقانه است؟

دست نوازش باد و بارانش را درک میکنید؟

لطافت سبزی اش را حس میکنید؟

رویاهایی که همراه با باد به سمت تو هجوم میاورند، میفهمی؟ چقدر زیباست این رویاها. چقدر دور و آرمانی است. اما گاهی، دل فقط با همین هاست که آرام میشود. امیدوار میشود. و گاهی مایوس و پر حسرت!

باید بروم.

باید سریع تر بروم.

دفتر سبز احساسات من بی صبرانه منتظر من است.

چیزهای خیلی مهمی هست که در این لحظه ی تاریخ زندگی، باید آنها را ثبت کنم. باید که دلم را تخلیه کنم. از دیروز بعد ازظهر تا همین لحظه دلم هزار بار بی قرار و بی تاب در سینه ام می کوبد.

وقتی که خدا هست چه باکی دارم از فراز و نشیب های تند مسیرم. وقتی که او هست و مرا میفهمد و درک میکند، چه نیازی به یاری و درک بندگان زبونش دارم؟ وقتی خدا مرا تنها نمیگذارد، وقتی خدا در ذهن من نمی گنجد، وقتی خدا پر از خزانه های کمال است، وقتی که جز او کسی زمام دار امور من نیست، چرا نا امیدی و غم و حسرت را به دلم راه بدهم؟!!! من پر از ایمان و توکل و اعتمادم.

باید بروم.

باید بروم و به دفتر سبز احساساتم بگویم که دیروز خدا به من چه گفت..... دلم بی تاب است... بی تاب است... خدا مرا فهمیده و با من سخن گفته... خدا گفت که شنیده و اجابت میکند... خدا... باورم نمیشه.........


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ٢٧ فروردین ۱۳٩٥ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

چه حیف شد که این وبلاگو از دست دادم.

نمیدونم چرا ساپورت پرشین بلاگ هم بعد از ایمیل های پی در پی، رسیدگی نکرد. خاک تو سرشون.

وقتشه که برم در وبلاگ عزیز تنهایی هام بنویسم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()

زیباترین حس یک وجود مونث زمانی بوجود میاد که یک روز از حمام بیاد.

یک لباس راحت بپوشه.

سرشو با حوله بپیچه.

بعد از چند ساعت حوله سرشو باز کنه.

موهاشو آروم شونه بزنه.

و بعد، همه موهاشو روی شونه هاش پخش کنه.

بره جلوی آیینه بایسته.

به موهاش بنازه و چند باری اونا رو در هوا و روی شونه هاش تکان بده و از آبشار موزون موهاش لذت ببره.

 سپس روبروی آیینه به صورتش خیره بشه.

صورتی که مال خودشه و هیچ کم نداره.

حتی یک چروک ناقابل دور چشم.

پوستی که صاف و روشن، فارغ از هر گونه جوش و خال و لکه اضافه، روبروش برق میزنه.

ابروهای تازه اصلاح شده، با حالتی که همیشه دوست داره و بهش میاد.

صورتی که مثل قرص ماه می درخشد.

به جای سلول های پوستش، چشم هاش، لب هاش، به جای تمام قاب صورتش نفس میکشه. فارغ از هر نوع آرایش، لوسیون، دارو و... 

دلش رو به لحظه ای خوش میکنه که اکنون مال خودشه. نه لحظه های بعد که تمام نفس را از تک تک این سلول های با طراوت خواهد گرفت.

در این لحظه ها از هر چه که این تابلوی گران قیمت خلقت را بپوشاند، بیزار است.

به خودش نگاه میکند.

به صورتش.

به موهاش.

به هیکلش.

به قدش.

به فرمش.

به تمام آنچه هست... و تمام آنچه نیست.

چه لذتی دارد که با خود باشی و بخواهی با خودت برقصی.

بخندی.

بخوانی.

و خود را در آغوش بگیری.

آخ که چه لذتی دارد تا آخر شب، با موهای باز و آزادت، در خانه به کارهات برسی.

چه لذتی دارد با " خود " بودن. حتی برای یک شب.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگهای پاییز ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.