چقدر و چقدر حالم این روزا دست خودش نیست.

چقدر دلم در تحقق و تجلی یک گوشه از این احساسات پنهان شده-که قبلا شاید در خاطراتم بود یا فقط در حد یک رویا صعود کرده بود- بی تابانه ثانیه شماری میکند!

اما این روزها، همه چیز فقط در ذهن میگذرد. همه چیز در "آه سینه" جا مانده است. این روزها بزرگترین دلخوشی من وقتی ست که در اتاقم با موزیک های بی کلام، دست نوشته ها و متن های زیبای محفوظ شده ام را دکلمه کنم، یا بخوانم، یا بغض کنم...‍ دیگر چه؟؟؟ دیگر کتاب های سخت و سنگین خاک خورده ی کتابخانه ام... دیگر دفتر سبز احساسات،‌دفتر سیاه عشق، دفتر خاطرات نوجوانی و کودکی، یک مشت آشغال و اسباب ریخت و پاش، که تمام هویت به جا مانده ی من از سالهای رفته ی عمرم هست... دیگر تفریح های دوستانه، تهران گردی و بغضی که فروخورده میشود از اینکه این همه وسعت شهر چه دلگیر میشود با سایه این حس نفرت انگیز،... روزهای سرد زمستان در کنار چای داغ و خاطرات مادرانه، و دیگر لذت آشپزی و خرید و درس و کارورزی و تلگرام و بازار... چقدر خوشبختی کنار دل ویرانه ام هست که روزگار را برایم خاکستری کرده! اصلا مگر روزگار سفید هم دارد کسی؟؟؟؟

و دیگر هیچ و هیچ و هیچ!



تاريخ : پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

اگر روزی دختری داشته باشم، نامش را "فریبا" میگذارم. نه برای آن که، خواسته های مرا زندگی کند، که تنها خود مرا زندگی کند... که شاید هرگز پژواک فریادهای زندگی ام را نشنوم. برای آن که روزهای شیرین زندگی "فریبا" بار دیگر به جام زهر تبدیل نشود. یک بار دیگر ثانیه های "من" بودن، به غیرمن نگذرد!

نمیدانم آنچه در ذهنم مثل هشت پا نشسته و تمام فکرم را دربرگرفته، چگونه در قالب واژه ها دربیاورم، تا آنچه براستی "هست" عیان شود. نمیدانم و هرگز نتوانسته ام با هزار فکر و هزار احساس و هزار واژه، چگونه باید این پازل چند هزار تکه را کنار هم بنشانم!!!

این چند روز اخیر، به دلیل آنچه اتفاق افتاد و همه چیزم در هم شکست، حوصله و انگیزه هر کاری را از دست دادم. از آن روزهای انتظار تا همین لحظه ها دائم با خودم فکر میکنم مگر میشود دروغ باشد؟؟؟؟ پس آن همه امید و آن دعوت اعجازانگیز برای چه بود؟؟؟ باز هم بیهوده دل، خوش کردم!

از کجا بنویسم؟ از کجای چند هزار تکه ی دلم؟؟؟؟



تاريخ : جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

سال اخر کارورزی های دانشگاه، منو مجبور به خوندن همه 140 واحد کارشناسی برای بکارگیری در بالین و اماده شدن جهت امتحان فاینال کرده. اما این مسئولیت خیلی مهم هم نتونست مانع علاقه وافر من به کارهایی شبیه تدوین و گرداوری مقالات -که اتفاقا با ابراز هنر نویسندگی همراه است- باشه.

حالا بعد از مشارکت در نگارش اولین نشریه "سبک زندگی" متعلق به تشکل سیاسی-مذهبی آرمان دانشجو، داره کارهام برای تدوین و نگارش قسمتی از مطالب ماهنامه علمی " علوم شناختی و نوروساینس" هم به اتمام میرسه. در مجموعه اول، موضوع مورد بحث من "تاثیر متقابل دین داری و سلامت روان" همراه معرفی سایت و کتاب های مرتبط بود. در مجموعه دوم هم موضوع کار من "هویت اجتماعی" هست که متنش کامل شده اما هنوز ویرایش نهایی رو انجام ندادم.

لذت انتظار برای انتشار زحمت چند ماهه، برای من با هیچ چیز قابل قیاس نیست.



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

سالهای اول دبیرستان که بودم، کتابی با عنوان "پرورش دختران قدرتمند" از کتابخونه گرفتم. اما نه تنها هیچوقت دیگه به کتابخونه پس ندادمش،‌ بلکه هیچوقت هم نخوندمش. این تنها کتابی نیست که از کتابخونه دبیرستان روی دستم مونده. باید یه روز برم و ضمن دیدار چهره منفور کادر دبیرستان "ز-ب" همه این کتابها رو به جای اصلیش برگردونم. چند سالی گذشت تا اینکه دختر خواهرم بدنیا اومد. یه روز که رفته بودم طبقه پایین و کتابخونه عظیم و شلوغ اونجا رو زیر و رو میکردم،‌چشمم به این کتاب خورد و تصمیم گرفتم بدم به خواهرم که اونو بخونه. اونم گرفت و به دلیل وقت زیادی که باید با بچه اش سروکله میزد و کتابهای دیگه ای که در نوبت خواندن داشت،‌ این کتاب رو وقتی خوند که دخترش چهار ساله شده بود. یعنی چیزی حدود یک ماه پیش. اما چند شب پیش که اومده بود اینجا کتاب رو برام اورد و برام از برخی موضوعاتش گفت. موضوعاتی که خود "من" بودند!!! به این ترتیب بعد از سالها این کتاب رو باز کردم تا اونچه رو که ازش شنیده بودم، خودم بخونم... باورکردنی نبود. سطر سطر این کتاب، حال من بود!

حالا می فهمم که چرا همیشه دلم میخواست روانشناسی بخونم. شاید برای تحلیل و درمان روح بیمار خودم. حالا معنی تنهایی ها و حال و روز خرابی رو که بیشتر وقتها سراغم میاد، میفهمم. فهمیدن مرضی که همیشه در وجودت بوده، هم خوشایند است و هم ناراحت کننده... این منم! دختری تنها در آستانه لجنزاری بی انتها که امیدی به پایانی خوش ندارم!

حوصله گفتن از دردهای تکراری رو ندارم. گاهی حوصله هیچکس رو ندارم. از همه بیشتر حوصله خودم رو ندارم. گاهی در پست ترین سطوح انرژی قرار میگیرم. آن قدر که حضور هر آدمی آزارم میدهد. چه برسد به حرف زدن و تعاملات روزمره... و آن وقت دلم میخواد خیالم رو آن قدر بسط بدم که جای خلوت اطرافم رو پر کنم. فقط در خیال... فقط در رویا... فقط در خاطرات... مثل یک دیوانه در زنجیرِ واقعی!

بگذریم...

دیشب "همه" اینجا بودن. مهدی هم بود. دیشب از اون شبهای مزخرفی بود که گفتم. بعد از شام تصمیم گرفتم بیام اینجا در افکار مریض خودم غلت بزنم که فرشته اومد و با گریه ها و شکایت از بدبختی هاش خلوتم رو بهم ریخت و من چاره ای بجز دلداری دادنش نداشتم. رفتم براش دستمال کاغذی بیارم که دیدم مهدی روی مبل نشسته و خیلی توی فکره. شنیده بودم که گاهی از ما شکایت میکنه بخاطر اینکه وقتی میاد اینجا به قول خودش کسی تحویلش نمیگیره و برامون مهم نیست. به همین خاطر رفتم کنارش نشستم. وقتی میاد اینجا و باهاش هم صحبت میشم خیلی خوشحال میشه. حقیقتا برای منم همینطوره. مهدی با همه بدی هایی که همیشه داشت، وجودش برای من دلگرم کنندست. بعد از چند دقیقه صحبت از همه جا، سر درددل هاش باز شد. از همه اتفاقات و احساساتی که از سر گذرونده بود. دلم براش میسوخت. حرفاش برام قابل درک بود. هیچ جوره نمیشد دلداریش داد. همین قدر که بعد از این شکست سنگین،‌ هنوز هم میتونه روی پاش بایسته و حرکت کنه، بزرگترین نعمته که داره. دیشب تا ساعت 3 با هم بیدار بودیم. با اینکه خیلی خسته بودم نمیخواستم بخوابم. دلم میخواست امروز هم اینجا می موند. وقتی صبح بیدار میشم و اون رفته سرکار و نیست، دلم میگیره.



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

در این شهر وسیع و شلوغ که از تابستانش فقط "بحران کمبود آب" و از زمستانش فقط "اینورژن" و "آلودگی هوا" نصیب ما میشه، اگر خدای ابرها به ما رحم نکنه و باران نریزه، فقط خودش میدونه که چه بر سر نفس های ما میاد!!!

چقدر جای این باران، در روزها و شبهای پاییز خالی بود؛ و چقدر جای برف، در این زمستان خالیست.

باران می بارد تا شکل طبیعت را از یاد ما نبرد. تا تهران، به یاد بیاورد که او شناسنامه فصل سرد است.

هرچقدر هم که هوا سرد و بارونی باشه، قدم زدن در پاساژهای اطراف و خرید کردن، حتی بیشتر از تابستون میچسبه.

میچسبه که بعدازظهرها کنار پنجره، با صدای قطره های بارون بخوابی و چه زیباتر اگر صدای مناجات یاکریم ها هم بیاد. صدای بارون، همیشه صدای اجابت دعاست.



تاريخ : چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

وقت آن رسیده است که قلب پرمهر پاییز، قلب یخ زده زمستان را عاشق مهر خویش کند.

یلدا آمده است تا بخشیدن طلای پاییز به سپیدی دستان زمستان، بلندترین جشن عشق را برپا کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در 30 آذر 94



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

یلدا-زاییده پاییز-؛

در باغ خزان،

بر فرش طلا،

تکیه بر درختان عریان زده است؛

و در یک سیاهی بلند،

حکم سفیدپوشی برگهای بی جان را، امضا میکند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در 30 آذر 94



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

روز میلاد تو، روز جشن پاییز است.

آسمانش دانه های "رحمت" می بارد، و درختان سروقامتش جای جای قدم های تو را با طلای ناب خویش،‌مفروش می کنند.

شب از سرود ابرها خیس میشود و طبیعت، آواز شادی سرمیدهد.

ای لطیف تر از باران،

"مهر پاییز" بدرقه راهت باد.



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

دستانم را خورشید دیدم,

و چشم هایم را آسمان.

قلبم؛

قلبم را نگو!

که "دنیا" نام کوچک آن است.

میدانم!

مهر در این جغرافیای بی مرز, گرمایی ندارد. همیشه همین ست. وقتی تلالو نور و حرارت سوزان "خورشید" بر اندام "خزان" بنشیند, پشت ابرهای پربغضِ "آسمان", هیچ دلی را "گرم" نمی کند. اینجا هر چهار فصل سال, "پاییز" است. "آسمان" باریدن میگیرد و غم های بی شمارش با نوای سوزناک باد, از شاخه های تکیده ی روحم فرو می ریزد.

در هوایی که من دارم, از عشق سخن نگو.

من از آن, صدها سخن گفتم.

اما تو, هیچوقت ندانستی که "پاییز, همان بهار است که عاشق شده است."

اینجا هر چهار فصل سال, "پاییز" است؛

چه تلخ است قصه "عادت"!                                                                                  ________________________________________                                              

دلتنگ حضورتم.

 

نازنین!

 

وقتی که نیستی, چاره ای ندارم جز اینکه با خیالت زندگی کنم.

 

شب ها به ذوق رویایت, میخوابم و روز ها را به امید دیدارت بیدارم.

 

وقتی که میروی, چاره ای ندارم جز اینکه با خیالت با این صدا هم آوا شوم:

 

"تو این فکر بودم

که با هر بهونه

یه بار آسمونو

 بیارم تو خونه

حواسم نبود که

به تو فکر کردن

خود آسمونه, خود آسمونه

تو دنیای سردم

به تو فکر کردم

که عطرت بیاد و

 بپیچه تو باغچه

بیای و بخندی

تا باز خنده هاتو

مثل شمعدونی

بذارم رو طاقچه

به تو فکر کردم که بارون بباره

به تو فکر کردن عجب حالی داره..."



تاريخ : یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()

این پست را باید خیلی زودتر از اینها میذاشتم. زودتر از اینکه ماه آبان تموم بشه. زودتر از اینکه تولدم از راه برسه. اما حالا 95/9/9 این پست را مینویسم، اما آن را در آرشیو آبان ماه قرار میدهم تا ارشیو پنج ساله ی این وبلاگ بدون "آبان 95" باقی نمونه. حیف است که فقط آبان را از قلم بندازم.

21 آبان 95، سالروز تولدم بود. امسال خیلی چیزها رو برای اولین بار تجربه میکردم. از جمله مهمترین اونا برگزاری یک "جشن تولد" بود... یا داشتن کیکی که روی اون نوشته "فریبا جان تولدت مبارک"... و یا خیلی چیزهای دیگه که در تمام این 23 سال هرگز تجربه نکرده بودم. اینکه چرا تا امروز هیچوقت جشن تولد نداشتم به مسائل مختلفی مربوط میشه. اما مهم اینه که این تولد نگرفتن ها و کیک نداشتن ها منو سخت، سرد و عقده ای کرده بود. مثل همه چیزهایی که تا امروز نداشتم و وجودم سرشار از خلاء هایی ست که هرگز پر نمیشوند. آنقدر این خلاء ها و زخم ها زیاااااادند که "کیک تولد نداشتن" پیش آنها هیییییچ است. کیک و جشن که جای خود دارند. من همه معنویات زندگی ام را از دست داده ام. هرگز آنها را پیدا نکردم. هرگز نتوانستم حتی گوشه ای از آنچه داشتم و بودم، در وجودم باز پیدا کنم! احساس میکنم که دیگر وقتش رسیده که از این همه تلاش بیهوده و دویدن های مکرر بی حاصل، دست بردارم و آنچه بر سرم آمده را بپذیرم.

تولد 23 سالگی ام همه چیز عادی بود. همه چیز همان بود که از قبل بود. هیچ چیز تازه ای به من اضافه نشده بود. شاید اندک سوادی...اندک مهارتی...اندک تجربه ای...اما هییییچ از نفس تازه به نفس هایم اضافه نشد...هیچ هوایی به هوایم نیامد...هیچ شوقی به دیدارم نیامد...هیچ امید و هیچ آرزوی تازه ای....

سرمای نداشته هایم مرا روز به روز بیشتر به مرز جنون پیش می برد. شاید اگر این یک جرعه از ایمانم نبود، یک "یاغی" جای من بود که مینوشت. این دل پر از حرفهاست که تا ابد ناگفته باقی می مانند. میدانم... هرگز بیان نمیشوند. هر انسانی که به این دنیا می آید دردهایی را از زندگی در سینه اش جمع میکند که دست آخر باید با خودش به گور بروند. بدون آن که حتی یک بار کسی بوده باشد که آنها را بفهمد!

از آرزوهای جوانی ام و آن ته مانده ی آرزوهای نوجوانی ام، حالا اندکی بیش باقی نمانده ست. فهمیده ام که باید خود را به موج های طوفانی سرنوشت بسپارم و از تلاش برای رسیدن به ساحل ارزوهایم دست بکشم. اینک در اوان 23 سالگی ام، هیییییچ چیز به شادی و امید و ارزوهایم اضافه نمیکند. زندگی در گوشه رنج اور تنهایی ام را به همه زیبایی های عالم ترجیح میدهم.

 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم...



تاريخ : جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا ( ملکه پاییز ) | برگ های پاییز ()
مطالب قدیمی تر
  • طرحی نوین در مقالات اینترنتی | ظهور مقالات جدید